اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "13"
"ویو جئون آنجلینا"
چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.
تهیونگ هنوز با نگرانی نگام میکرد.
جونگکوک هم حتی یک لحظه نگاهش رو از صورتم برنمیداشت؛ انگار میترسید دوباره ناپدید بشم...
لبمو گاز گرفتم و آروم برگشتم سمت جیمین.
«جیمین...»
«هوم؟»
«لطفاً... بریم پایین.»
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم سرشو تکون داد.
«باشه.»
از کنارم رد شد و در اتاق رو باز کرد.
همه با هم از پلهها پایین رفتیم.
فضای خونه عجیب ساکت بود...
فقط صدای قدمهامون توی راهرو میپیچید.
وقتی به در ورودی رسیدیم، جیمین قفل رو باز کرد.
در آروم کنار رفت.
همین که پامو بیرون گذاشتم...
«آنجلینا!»
تهیونگ تقریباً دوید سمتم.
قبل از اینکه حتی فرصت حرف زدن پیدا کنم، محکم بغلم کرد...
اونقدر محکم که نفسم گرفت.
دستش پشت سرم بود و مدام موهامو نوازش میکرد.
با صدایی که معلوم بود از نگرانی میلرزه گفت:
«الهی بمیرم... خوبی؟»
لبخند کوچیکی زدم.
«خوبم داداشی...»
هنوز ولم نکرده بود.
جونگکوک کنارمون ایستاده بود و اخماش توی هم بود
یه لحظه صبر کرد.
بعد آروم بازوی تهیونگ رو گرفت.
«بذار منم ببینمش.»
تهیونگ با بیمیلی ولم کرد...
همون لحظه جونگکوک جلو اومد و اونم بغلم کرد.
برخلاف همیشه که شیطون بود، این بار هیچ حرفی نمیزد...
فقط چند ثانیه ساکت نگهم داشت.
بعد آروم گفت:
«ترسوندیمون...»
سرمو روی شونهش گذاشتم.
«ببخشید...»
دستشو روی سرم کشید.
«دیگه اینجوری نترسونمون..»
لبخند زدم.
«باشه.»
جونگکوک یه قدم عقب رفت و از سر تا پامو نگاه کرد.
«جایی زخمی نشدی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره بابا.»(سیسی اینو همیشه تو میگی.. 😂💋)
تهیونگ نفس راحتی کشید.
بعد بدون معطلی گفت:
«خب... بریم.»
«آره، سوار شو.»
به ماشین کنار خیابون اشاره کرد.
من چند ثانیه ساکت موندم.
بعد یه لبخند شیطنتآمیز زدم.
«نمیام.»
هر دو با هم گفتن:
«...چی؟»
دستامو پشت کمرم قفل کردم و شونه بالا انداختم.
«گفتم نمیام... شما برین.»
تهیونگ پلک زد.
«آنجلینا، شوخی نکن.»
«شوخی نمیکنم.»
جونگکوک اخماش بیشتر توی هم رفت...
حرص توی چشماش مشخص بود
«بیا سوار شو.»
با خنده گفتم:
«نههه... شما برین من نمیام باهاتون..»
تهیونگ دستشو روی پیشونیش کشید.
«الان وقت شوخیه؟»
لبخندم بزرگتر شد.
«خب یکم فضا سنگین شده بود، خواستم عوضش کنم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«قسم میخورم اعصابمون نابود شد، این هنوز شوخی میکنه...»
همون موقع صدای جیمین از پشت سرمون اومد.
کاملاً آروم...
اما واضح.
«ولش کنین.»
هر سه برگشتیم سمتش.
جیمین دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با خونسردی به تهیونگ و جونگکوک نگاه میکرد.
بعد خیلی راحت گفت:
«شوهر آیندهشو انتخاب کرده که کنارش بمونه...»
سکوت...
چند ثانیه هیچکس حتی نفس هم نکشید.
من چشمام گرد شد.
«ها؟!»
تهیونگ با ناباوری خندید.
«چی گفتی؟»
جیمین بدون اینکه نگاهش رو ازش برداره، همون آرامش همیشگیش رو حفظ کرد.
«گفتم... شوهر آیندهشو انتخاب کرده.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
«پارک جیمین...»
لحنش این بار اونقدر سرد بود که حتی باد هم انگار ایستاد.
اما جیمین فقط گوشهی لبش بالا رفت.
«فقط حقیقت رو گفتم.»
زهر مار و حقیقت رو گفتم بیشرف..
کوفت..
درد..
مرض مرتیکه ی کصافت، فقط خداروشکر میکنم داداشام اومدن منو ببرن وگرنه که دیوانه میشدم پیشش..
فک کن بخواد شوهر من شه.. وای
جونگ کوک گفت:
«خب شوخی هاتون رو بزارین واسه مزار من..
آنجلینا بشین تو ماشین»
«داداش نگو اینجوری عه..»
و نشستم تو ماشین اونام نشستن.
و به سمت خونه راه افتادیم؛..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
پارت "13"
"ویو جئون آنجلینا"
چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.
تهیونگ هنوز با نگرانی نگام میکرد.
جونگکوک هم حتی یک لحظه نگاهش رو از صورتم برنمیداشت؛ انگار میترسید دوباره ناپدید بشم...
لبمو گاز گرفتم و آروم برگشتم سمت جیمین.
«جیمین...»
«هوم؟»
«لطفاً... بریم پایین.»
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم سرشو تکون داد.
«باشه.»
از کنارم رد شد و در اتاق رو باز کرد.
همه با هم از پلهها پایین رفتیم.
فضای خونه عجیب ساکت بود...
فقط صدای قدمهامون توی راهرو میپیچید.
وقتی به در ورودی رسیدیم، جیمین قفل رو باز کرد.
در آروم کنار رفت.
همین که پامو بیرون گذاشتم...
«آنجلینا!»
تهیونگ تقریباً دوید سمتم.
قبل از اینکه حتی فرصت حرف زدن پیدا کنم، محکم بغلم کرد...
اونقدر محکم که نفسم گرفت.
دستش پشت سرم بود و مدام موهامو نوازش میکرد.
با صدایی که معلوم بود از نگرانی میلرزه گفت:
«الهی بمیرم... خوبی؟»
لبخند کوچیکی زدم.
«خوبم داداشی...»
هنوز ولم نکرده بود.
جونگکوک کنارمون ایستاده بود و اخماش توی هم بود
یه لحظه صبر کرد.
بعد آروم بازوی تهیونگ رو گرفت.
«بذار منم ببینمش.»
تهیونگ با بیمیلی ولم کرد...
همون لحظه جونگکوک جلو اومد و اونم بغلم کرد.
برخلاف همیشه که شیطون بود، این بار هیچ حرفی نمیزد...
فقط چند ثانیه ساکت نگهم داشت.
بعد آروم گفت:
«ترسوندیمون...»
سرمو روی شونهش گذاشتم.
«ببخشید...»
دستشو روی سرم کشید.
«دیگه اینجوری نترسونمون..»
لبخند زدم.
«باشه.»
جونگکوک یه قدم عقب رفت و از سر تا پامو نگاه کرد.
«جایی زخمی نشدی؟»
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره بابا.»(سیسی اینو همیشه تو میگی.. 😂💋)
تهیونگ نفس راحتی کشید.
بعد بدون معطلی گفت:
«خب... بریم.»
«آره، سوار شو.»
به ماشین کنار خیابون اشاره کرد.
من چند ثانیه ساکت موندم.
بعد یه لبخند شیطنتآمیز زدم.
«نمیام.»
هر دو با هم گفتن:
«...چی؟»
دستامو پشت کمرم قفل کردم و شونه بالا انداختم.
«گفتم نمیام... شما برین.»
تهیونگ پلک زد.
«آنجلینا، شوخی نکن.»
«شوخی نمیکنم.»
جونگکوک اخماش بیشتر توی هم رفت...
حرص توی چشماش مشخص بود
«بیا سوار شو.»
با خنده گفتم:
«نههه... شما برین من نمیام باهاتون..»
تهیونگ دستشو روی پیشونیش کشید.
«الان وقت شوخیه؟»
لبخندم بزرگتر شد.
«خب یکم فضا سنگین شده بود، خواستم عوضش کنم.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«قسم میخورم اعصابمون نابود شد، این هنوز شوخی میکنه...»
همون موقع صدای جیمین از پشت سرمون اومد.
کاملاً آروم...
اما واضح.
«ولش کنین.»
هر سه برگشتیم سمتش.
جیمین دستاشو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با خونسردی به تهیونگ و جونگکوک نگاه میکرد.
بعد خیلی راحت گفت:
«شوهر آیندهشو انتخاب کرده که کنارش بمونه...»
سکوت...
چند ثانیه هیچکس حتی نفس هم نکشید.
من چشمام گرد شد.
«ها؟!»
تهیونگ با ناباوری خندید.
«چی گفتی؟»
جیمین بدون اینکه نگاهش رو ازش برداره، همون آرامش همیشگیش رو حفظ کرد.
«گفتم... شوهر آیندهشو انتخاب کرده.»
جونگکوک یه قدم جلو اومد.
«پارک جیمین...»
لحنش این بار اونقدر سرد بود که حتی باد هم انگار ایستاد.
اما جیمین فقط گوشهی لبش بالا رفت.
«فقط حقیقت رو گفتم.»
زهر مار و حقیقت رو گفتم بیشرف..
کوفت..
درد..
مرض مرتیکه ی کصافت، فقط خداروشکر میکنم داداشام اومدن منو ببرن وگرنه که دیوانه میشدم پیشش..
فک کن بخواد شوهر من شه.. وای
جونگ کوک گفت:
«خب شوخی هاتون رو بزارین واسه مزار من..
آنجلینا بشین تو ماشین»
«داداش نگو اینجوری عه..»
و نشستم تو ماشین اونام نشستن.
و به سمت خونه راه افتادیم؛..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
- ۳.۶k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط