#P𝗔R𝗧 : 95
#P𝗔R𝗧 : 95
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
لارا نگاهش را به آرامی بالا آورد..
در نور کم و رقصانِ سالن، چشمهای جونگکوک، این اقیانوسِ آرام و قابلاعتماد، عمیقتر از همیشه به نظر میرسیدند؛ گویی رازی کهن را در خود پنهان کرده بودند.
لبخند کمرنگی بر لبانش نشست؛ لبخندی که بیشتر در سکوتِ نگاهش حس میشد تا در انحنای لبها. موسیقی ملایم فضا را پر کرده بود و در این میان، نگاهِ خیرهی جونگکوک، لارا را به دنیایی دیگر برد ناگهان، فهمید که این شب، تنها بهانهی مهمانی و رقص نیست. چیزی در اعماق وجودش، گویی تازه داشت بیدار میشد؛ حسی نو، غریب، و قدرتمند.
با پایان یافتن آهنگ، رقصِ جونگکوک و لارا نیز به اتمام رسید. آنها به آرامی به سمت جایگاهِ خود بازگشتند و دوباره در جمعِ مهمانان غرقِ گفتگو شدند.
اندکی بعد، مردی میانسال با کت و شلواری شیک، در حالی که میکروفونی در دست داشت، جلوی جمع ایستاد. چهرهاش آرام اما مصمم بود. با صدایی که در سالن پیچید گفت:حضار گرامی، بنده جئون جونگهو هستم...از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و امشب در این مهمانی حضور به هم رساندید، صمیمانه سپاسگزارم..
مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:امشب، فرصتی استثنایی است تا عشق و پیوند میان دو خانواده را جشن بگیریم. افتخار دارم که امشب، از طرف خانواده، برای پسر عزیزم، جونگکوک، خواستگارِ برادرزادهی دوستداشتنیام، هانول ، باشم
در همین لحظه،
هانول که با لباسی سفید، شبیه به پیراهن عروسی، همه را خیره کرده بود، از جا برخاست. با گامهایی استوار، به سمت جایگاهِ سخنرانی رفت و کنار جونگ هو ایستاد. میکروفون را با لبخندی مرموز از پدرش گرفت و گفت:عمو، اجازه هست من هم چند کلامی صحبت کنم؟
پس از تایید عموش، رو به جمعیت کرد و ادامه داد:کسی که من دوستش دارم... جونگکوک نیست. بلکه...
مکثی دراماتیک کرد و سپس با صدایی محکم گفت:...هیونجین..هوانگ هیونجین عشق اول و اخرمه!
سکوتِ سنگینی بر سالن حکم فرما شد..
نفسها در سینهها حبس شده بود. لحظاتی بعد، این سکوت با هیاهوی از هم گسیختهی مهمانان در هم شکسته شد.
جئون جونگهو، با چهرهای برافروخته از خشم، گفت:حتماً اشتباهی شده! این حرفها چیه هانول؟
در اوجِ این بحران، جونگکوک با حرکتی ناگهانی، دستِ لارا را گرفت و او را به سمتِ بالای صحنه کشاند
هانول با دیدنِ جونگکوک که لارا را همراه خود آورده بود، میکروفون را به او داد و خود چند قدمی عقب رفت.
جونگکوک، با صدایی که از هیجان و عشق میتپید، رو به جمعیت گفت:و کسی که من دوستش دارم... هانول نیست..
سپس با اشاره به لارا، چشمانش را در چشمان او دوخت و ادامه داد:کیم لاراست!"
جونگ هو:مسخرست!
در همین حین، صدای قدمهای مصممی به گوش رسید. جونگهو با تعجب به عقب رفت
هیونجین، با جعبهای مخملین در دست، جلو آمد و مقابلِ هانول زانو زد
جعبه را باز کرد؛ حلقهای طلایی و درخشان در میان آن خودنمایی میکرد هیونجین حلقه را به دستِ هانول کرد و با عشق پرسید:با من ازدواج میکنی، عشقِ من؟
هانول، با چشمانی اشکبار و لبخندی بر لب، پاسخ داد:البته که بله!
هیونجین او را در آغوش گرفت و در میانِ بهت و حیرتِ حضار، شروع به بوسیدنِ او کرد.
لارا که تمام حواسش به این صحنهی غیرمنتظره بود، ناگهان صدایی آرام و پر از مهر را شنید برگشت جونگکوک، روبروی او زانو زده بود و حلقهای در دست داشت
با صدایی که تمام وجود لارا را به لرزه درآورد، پرسید:با من ازدواج میکنی، پرنسس؟
ناگهان، فریادی خشمگین فضا را شکافت. جئون جونگهو، با چهرهای که از خشم سرخ شده بود، فریاد کشید:اون حلقه کوفتیو قبول نمیکنی
درست زمانی که میخواست پاسخی دهد، مردی قویهیکل، با حدود چهل و دو سال سن، با قدمهای سنگین و چهرهای برافروخته از خشم، جلو آمد.
مرد با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد زد:شما نقشههای من را خراب کردید! آبروی من را جلوی مهمانانم بردید!
در کمال ناباوری، مرد اسلحهای را از جیب کتش بیرون کشید و آن را به سمتِ هانول گرفت. در ابتدا همه تصور کردند که این نمایشی است، اما ناگهان صدای شلیکِ مهیب، سکوتِ مرگباری را در سالن حاکم کرد.
هانول، با بدنی که غرق در خون بود، در آغوشِ هیونجینِ بهتزده سقوط کرد.
مردِ مسلح، اسلحه را به سمتِ لارا چرخاند و با خشم فریاد زد:تو هم برو به درک!
صدای شلیکِ دوم، در تمام سالن پیچید.
...
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
لارا نگاهش را به آرامی بالا آورد..
در نور کم و رقصانِ سالن، چشمهای جونگکوک، این اقیانوسِ آرام و قابلاعتماد، عمیقتر از همیشه به نظر میرسیدند؛ گویی رازی کهن را در خود پنهان کرده بودند.
لبخند کمرنگی بر لبانش نشست؛ لبخندی که بیشتر در سکوتِ نگاهش حس میشد تا در انحنای لبها. موسیقی ملایم فضا را پر کرده بود و در این میان، نگاهِ خیرهی جونگکوک، لارا را به دنیایی دیگر برد ناگهان، فهمید که این شب، تنها بهانهی مهمانی و رقص نیست. چیزی در اعماق وجودش، گویی تازه داشت بیدار میشد؛ حسی نو، غریب، و قدرتمند.
با پایان یافتن آهنگ، رقصِ جونگکوک و لارا نیز به اتمام رسید. آنها به آرامی به سمت جایگاهِ خود بازگشتند و دوباره در جمعِ مهمانان غرقِ گفتگو شدند.
اندکی بعد، مردی میانسال با کت و شلواری شیک، در حالی که میکروفونی در دست داشت، جلوی جمع ایستاد. چهرهاش آرام اما مصمم بود. با صدایی که در سالن پیچید گفت:حضار گرامی، بنده جئون جونگهو هستم...از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و امشب در این مهمانی حضور به هم رساندید، صمیمانه سپاسگزارم..
مکثی کوتاه کرد و ادامه داد:امشب، فرصتی استثنایی است تا عشق و پیوند میان دو خانواده را جشن بگیریم. افتخار دارم که امشب، از طرف خانواده، برای پسر عزیزم، جونگکوک، خواستگارِ برادرزادهی دوستداشتنیام، هانول ، باشم
در همین لحظه،
هانول که با لباسی سفید، شبیه به پیراهن عروسی، همه را خیره کرده بود، از جا برخاست. با گامهایی استوار، به سمت جایگاهِ سخنرانی رفت و کنار جونگ هو ایستاد. میکروفون را با لبخندی مرموز از پدرش گرفت و گفت:عمو، اجازه هست من هم چند کلامی صحبت کنم؟
پس از تایید عموش، رو به جمعیت کرد و ادامه داد:کسی که من دوستش دارم... جونگکوک نیست. بلکه...
مکثی دراماتیک کرد و سپس با صدایی محکم گفت:...هیونجین..هوانگ هیونجین عشق اول و اخرمه!
سکوتِ سنگینی بر سالن حکم فرما شد..
نفسها در سینهها حبس شده بود. لحظاتی بعد، این سکوت با هیاهوی از هم گسیختهی مهمانان در هم شکسته شد.
جئون جونگهو، با چهرهای برافروخته از خشم، گفت:حتماً اشتباهی شده! این حرفها چیه هانول؟
در اوجِ این بحران، جونگکوک با حرکتی ناگهانی، دستِ لارا را گرفت و او را به سمتِ بالای صحنه کشاند
هانول با دیدنِ جونگکوک که لارا را همراه خود آورده بود، میکروفون را به او داد و خود چند قدمی عقب رفت.
جونگکوک، با صدایی که از هیجان و عشق میتپید، رو به جمعیت گفت:و کسی که من دوستش دارم... هانول نیست..
سپس با اشاره به لارا، چشمانش را در چشمان او دوخت و ادامه داد:کیم لاراست!"
جونگ هو:مسخرست!
در همین حین، صدای قدمهای مصممی به گوش رسید. جونگهو با تعجب به عقب رفت
هیونجین، با جعبهای مخملین در دست، جلو آمد و مقابلِ هانول زانو زد
جعبه را باز کرد؛ حلقهای طلایی و درخشان در میان آن خودنمایی میکرد هیونجین حلقه را به دستِ هانول کرد و با عشق پرسید:با من ازدواج میکنی، عشقِ من؟
هانول، با چشمانی اشکبار و لبخندی بر لب، پاسخ داد:البته که بله!
هیونجین او را در آغوش گرفت و در میانِ بهت و حیرتِ حضار، شروع به بوسیدنِ او کرد.
لارا که تمام حواسش به این صحنهی غیرمنتظره بود، ناگهان صدایی آرام و پر از مهر را شنید برگشت جونگکوک، روبروی او زانو زده بود و حلقهای در دست داشت
با صدایی که تمام وجود لارا را به لرزه درآورد، پرسید:با من ازدواج میکنی، پرنسس؟
ناگهان، فریادی خشمگین فضا را شکافت. جئون جونگهو، با چهرهای که از خشم سرخ شده بود، فریاد کشید:اون حلقه کوفتیو قبول نمیکنی
درست زمانی که میخواست پاسخی دهد، مردی قویهیکل، با حدود چهل و دو سال سن، با قدمهای سنگین و چهرهای برافروخته از خشم، جلو آمد.
مرد با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد زد:شما نقشههای من را خراب کردید! آبروی من را جلوی مهمانانم بردید!
در کمال ناباوری، مرد اسلحهای را از جیب کتش بیرون کشید و آن را به سمتِ هانول گرفت. در ابتدا همه تصور کردند که این نمایشی است، اما ناگهان صدای شلیکِ مهیب، سکوتِ مرگباری را در سالن حاکم کرد.
هانول، با بدنی که غرق در خون بود، در آغوشِ هیونجینِ بهتزده سقوط کرد.
مردِ مسلح، اسلحه را به سمتِ لارا چرخاند و با خشم فریاد زد:تو هم برو به درک!
صدای شلیکِ دوم، در تمام سالن پیچید.
...
- ۷۸۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)