عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰
عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰
قسمت سوم
عصر شده. مغازه نیمهتاریکه، فقط نور چراغهای تزیینی روشنه.
همه حاضرن:
- تومان: مایکی هنوز نیست، ولی کیساکی، دراکن، باجی، میتسویا، پاهچین، اسمایلی، چیفویو، تاکهمیتچی…
- تنجیکو: ایزانا، کاکچو، موچی، کوکو، ران، ریندو و بقیه.
- دوستای شینی: واکا و بنکی و چند نفر دیگه.
- سنجو، تاکئومی، و در کل اعضای خانوادهی سانزو.
- هینا، یوزوها، آکانه وسط جمع، هر کدوم با یه هدیه.
شینیچیرو با صدای آروم:
«خب… چراغها رو خاموش کنید.
ایزانا، تو دم در بایست، اولین کسی باش که میبینتش.
بذار بفهمه که حتی تو هم اینجایی… برای خودش، نه برای دعوا.»
ایزانا نیمخند:
«باشه برادر. یه تولد برای "پسر کوچیکه خانواده"مون.»
همه ساکت میشن، فقط صدای نفسهاشون میاد.
کیک روی میز، شمعها هنوز روشن نشده، منتظرن.
⊹︶ ︶ ︶ ּ ּ︶ ︶ ︶݊ ⊹
اِما و مایکی به مغازه نزدیک میشن.
مایکی:
«امروز، غیر معمولیه، ساکته… نکنه خراب شده؟»
همین که در کشویی مغازه رو عقب میزنه…تاریکی.
مایکی:
«ها؟ چرا چراغها…»
سایهی ایزانا تو چارچوب در ظاهر میشه، از تاریکی به روشنایی نرم چراغها.
ایزانا یه لبخند نرم و کمی شیطنتآمیز میزنه:
«به دنیا خوش اومدی، مانجیرو.»
همون لحظه، چراغها روشن میشن، شمعهای کیک روشن، و همــــه با هم فریاد میزنن:
«تولدت مبارک مایکی»
مایکی یه لحظه خشکش میزنه. چشمهاش بین همهی صورتها میچرخه:
شینیچیرو که با افتخار کنار کیکه،
اِما که با لبخند گنده دست تکون میده،
دراکن که لبخند کمرنگ اما گرمش رو براش نگه داشته، باجی که داد میزنه: «بپر اینجا، مایکی!»،
تاکهمیتچی که عملاً اشک تو چشماش جمع شده از خوشحالی، هینا، یوزوها، آکانه که با آرامش نگاهش میکنن، ایزانا، سنجو، تاکئومی… و تمام تومان و تنجیکو کنار هم، نه در جنگ؛ در جشن.
مایکی با صدایی که کمی میلرزه:
«شما… همهتون… برای من…؟»
شینیچیرو نزدیک میآد، دستشو روی سر مایکی میذاره، مثل وقتی بچه بود:
«تولدت مبارک، مایکی.
اینبار… همه اینجاییم، برای تو.»
قسمت سوم
عصر شده. مغازه نیمهتاریکه، فقط نور چراغهای تزیینی روشنه.
همه حاضرن:
- تومان: مایکی هنوز نیست، ولی کیساکی، دراکن، باجی، میتسویا، پاهچین، اسمایلی، چیفویو، تاکهمیتچی…
- تنجیکو: ایزانا، کاکچو، موچی، کوکو، ران، ریندو و بقیه.
- دوستای شینی: واکا و بنکی و چند نفر دیگه.
- سنجو، تاکئومی، و در کل اعضای خانوادهی سانزو.
- هینا، یوزوها، آکانه وسط جمع، هر کدوم با یه هدیه.
شینیچیرو با صدای آروم:
«خب… چراغها رو خاموش کنید.
ایزانا، تو دم در بایست، اولین کسی باش که میبینتش.
بذار بفهمه که حتی تو هم اینجایی… برای خودش، نه برای دعوا.»
ایزانا نیمخند:
«باشه برادر. یه تولد برای "پسر کوچیکه خانواده"مون.»
همه ساکت میشن، فقط صدای نفسهاشون میاد.
کیک روی میز، شمعها هنوز روشن نشده، منتظرن.
⊹︶ ︶ ︶ ּ ּ︶ ︶ ︶݊ ⊹
اِما و مایکی به مغازه نزدیک میشن.
مایکی:
«امروز، غیر معمولیه، ساکته… نکنه خراب شده؟»
همین که در کشویی مغازه رو عقب میزنه…تاریکی.
مایکی:
«ها؟ چرا چراغها…»
سایهی ایزانا تو چارچوب در ظاهر میشه، از تاریکی به روشنایی نرم چراغها.
ایزانا یه لبخند نرم و کمی شیطنتآمیز میزنه:
«به دنیا خوش اومدی، مانجیرو.»
همون لحظه، چراغها روشن میشن، شمعهای کیک روشن، و همــــه با هم فریاد میزنن:
«تولدت مبارک مایکی»
مایکی یه لحظه خشکش میزنه. چشمهاش بین همهی صورتها میچرخه:
شینیچیرو که با افتخار کنار کیکه،
اِما که با لبخند گنده دست تکون میده،
دراکن که لبخند کمرنگ اما گرمش رو براش نگه داشته، باجی که داد میزنه: «بپر اینجا، مایکی!»،
تاکهمیتچی که عملاً اشک تو چشماش جمع شده از خوشحالی، هینا، یوزوها، آکانه که با آرامش نگاهش میکنن، ایزانا، سنجو، تاکئومی… و تمام تومان و تنجیکو کنار هم، نه در جنگ؛ در جشن.
مایکی با صدایی که کمی میلرزه:
«شما… همهتون… برای من…؟»
شینیچیرو نزدیک میآد، دستشو روی سر مایکی میذاره، مثل وقتی بچه بود:
«تولدت مبارک، مایکی.
اینبار… همه اینجاییم، برای تو.»
- ۳۳۸
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط