.

.
تو را صدا میزنم
نمی آیی
نمیشنوی که بیایی!
یعنی اگر می شنیدی هم راهی برای آمدنت نبود
پس چشمهایم را میبندم
و به این آرزوی محال می اندیشم
که شاید روزی از سر اتفاق
از جلوی پنجره ی اتاقت بگذرم
و با خود بگویم
این خانه چه عطر آشنایی دارد
و تو با خود بگویی
آن مرد غمگین
چقدر شبیه شاعر رویاهای من بود
#عاشقانه #عاشقانه_ها
دیدگاه ها (۱)

.جمعه های بی توسرد است و سیاهدرست مثلیک شب تاریک زمستانیجمعه...

.نه اینکه رفته باشییا نداشته باشمتاز اول هم نیامده بودیاز او...

.اگر زمان به عقب برمیگشتآنقدر میگشتمتا تو را پیدا کنمتو را م...

خیلیها کنار آدم هستناما فقط وقتی بهشون احتیاج داری میفهمی چن...

(تک پارتی)رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»هیچ‌کس ب...

پارت ۵۲ رومان _ سناریو _ پارت

پارت ۱۰ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط