این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان تو و من نیست غریبی‌است
صد‌بار تو را دیده‌ام ای غم به گمانم؟
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایهٔ سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
دیدگاه ها (۸)

مثل ِ من در عاشقی تبدار ِ دل بودی ؟ نبودی !خود طبیب ِ واله‌ا...

غربت روا نداشت بمانم براى توحتى خبر نكرد چه باشد رضاى تو؟درد...

چشم تو کتابیست که تألیف نداردآوای تو نشریست که تصنیف نداردپا...

باران عشقمیّ و اگر خوش نباری امهرلحظه غرق فاجعه یِ بی قراری ...

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم؟حال همه خوب است، من امّ...

پارت 117

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط