وقتی سوآ و شوگا به خونه‌ی کوک رسیدن، خانه پر از جنب و جوش

وقتی سوآ و شوگا به خونه‌ی کوک رسیدن، خانه پر از جنب و جوش بود. کوک مشغول آماده کردن چیزها بود و همه چیز رو مرتب می‌کرد، در حالی که انرژی مثبتش فضای خونه رو گرم کرده بود.

سوهو کنار کوک ایستاده بود و کاملاً استرس داشت. دست‌هاش رو مچ کرده بود و گهگاهی به سوآ نگاه می‌کرد، اما نمی‌تونست مستقیم باهاش حرف بزنه.

سوآ با نگاه کنجکاو و لبخندی کمی شرمگین وارد شد و گفت:
– سلام…

کوک با لبخند پاسخ داد:
– سلام کوچولوی من! خوش اومدی!

سوهو کمی سرخ شد و ساکت موند، در حالی که نگاهش به سوآ ثابت بود و تلاش می‌کرد خودش رو آرام نگه داره.

کوک که داشت لیوان‌ها رو روی میز می‌چید، با لبخند رو به سوآ و سوهو گفت:
– خب شما دو تا که توی یه شرکت کار می‌کنید، حتما کلی حرف برای گفتن دارید. برید توی اتاق، راحت‌تر حرف بزنید.

شوگا هم که به دیوار تکیه داده بود، با نگاهی خونسرد ولی کمی کنایه‌آمیز اضافه کرد:
– آره، برو کوچولو… ببینم با این همکار محترمت چه حرف‌هایی داری.

سوهو با شنیدن این حرف‌ها کمی جا خورد، ولی با اشاره‌ی کوک به سمت اتاق حرکت کرد. سوآ هم با کمی خجالت پشت سرش رفت، در حالی که زیر لب گفت:
– ....باشه…

در رو که بستند، صدای آرام‌شان کم‌کم در فضای خانه محو شد...

وقتی وارد اتاق شدند، سوهو و سوآ هر دو روی دو صندلی روبه‌روی هم نشستند.
هوای اتاق ساکت و کمی سنگین بود؛ تنها صدای تیک‌تیک آرام ساعت شنیده می‌شد.

سوآ با دستانش بازی می‌کرد و نگاهش را به کف اتاق دوخته بود.
سوهو هم گاهی به او نگاه می‌کرد و سریع چشمش را می‌دزدید.

هیچ‌کدام حتی یک کلمه نمی‌گفتند… سکوت بین‌شان طولانی و عجیب بود،
انگار هر دو دنبال بهانه‌ای برای شکستن این سکوت می‌گشتند اما جرأتش را نداشتند.

چند دقیقه‌ای گذشت تا این‌که هر دو بی‌اختیار نفس عمیقی کشیدند.
بعد، درست هم‌زمان، گفتند:

سوهو و سوآ: «میگم…»

چشم‌هایشان به هم افتاد و هر دو با تعجب و کمی خجالت لبخند کوتاهی زدند.
سوآ سریع سرش را پایین انداخت،
و سوهو کمی به عقب تکیه داد، انگار نمی‌دانست باید ادامه بدهد یا نه.
دیدگاه ها (۱)

سوهو با مکث کوتاهی گفت:«ام… تو اول بگو.»سوآ لبش را گاز گرفت ...

همین موقع که سوهو با عجله از روی سوآ بلند شد و سعی می‌کرد خو...

یک روز، وقتی سوآ مشغول کارش بود، ناگهان چشمش به کسی افتاد که...

سوآ بعد از فارغ‌التحصیلی، آماده شد تا قدم در دنیای واقعی بزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط