آدم یک روز چشم هایش را مے بندد
آدم یک روز چشم هایش را مے بندد
و دست هایک را رها مے کند..
با چشم هاے بسته
دست هاے دیگرے را مےگیرد..
با چشم هاے بسته
سعے مےکند
همه چیز را فراموش کند..
با چشم هاے بسته
حرف مے زند,
مے خندد,
راه مے رود..
و در آخر......
با چشم هاے بسته
سقوط مے کند!!
پس از آن چشم هایش را
باز مے کند,
با چشم ها باز راه مےرود
اما دیگر سقوط نمےکند,
با چشم هاے باز کم حرف مےزند,
کم مے خندد
و همه چیز را
مو به مو به یاد مےآورد,
اما.......
با چشم هاے باز
دیگر مے ترسد
که دست هایے را بگیرد,
مے ترسد......
و دست هایک را رها مے کند..
با چشم هاے بسته
دست هاے دیگرے را مےگیرد..
با چشم هاے بسته
سعے مےکند
همه چیز را فراموش کند..
با چشم هاے بسته
حرف مے زند,
مے خندد,
راه مے رود..
و در آخر......
با چشم هاے بسته
سقوط مے کند!!
پس از آن چشم هایش را
باز مے کند,
با چشم ها باز راه مےرود
اما دیگر سقوط نمےکند,
با چشم هاے باز کم حرف مےزند,
کم مے خندد
و همه چیز را
مو به مو به یاد مےآورد,
اما.......
با چشم هاے باز
دیگر مے ترسد
که دست هایے را بگیرد,
مے ترسد......
- ۴.۴k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط