I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:4
(_:علامت کوک)
ویو جونگکوک:
خیییلللیییی حرفه ای هست...
و در عین حال زیبا...
موهای بلندش با هر بار تکون خوردنش این ور و اونور میرفت...
توی فکر بودم که دست جین هیونگ جلوی صورتم حرکت داده شد...
🦙:کوک؟؟؟
حالت خوبه؟؟؟
_:اره خوبم.
چیزی شده؟؟؟
جهت نگاهم رو دنبال کرد و وقتی که فهمید کجا رو نگاه می کردم،با یه لحن شیطنت آمیزی گفت:
🦙:خوشگله نه؟؟؟
دوسش داری؟؟؟
_:عه هیو...
🦙:برو باهاش آشنا شو.
و خودتو به کوچه ی علی چپ نزن جناب جئون.
_:اممم باش.
🦙:دیدین گفتم که حواسش به اونه؟؟؟
دیدین؟؟؟
فهمیدین که بهش علاقه مند شده؟؟؟
تهیونگ با یه لحن ناراحتی مصنوعی گفت:
🐻:دیدیم هیونگ.
_:دارین راجب چی حرف میزنین؟؟؟
🐥:وقتی که داشتی به عشقت نگاه مینداختی و حواست به ما نبود،راجب این حرف می زدیم که دختره رو دوست داری یا نه؟؟؟
_:هنوز حس خاصی بهش ن...
🐨: معلومه.
_:یا هیونگ.
🐨:چیه خب دارم راستش و میگم.
😺:خب حالا که فهمیدین ساکت شین و بقیه بازی رو ببینین.
و دیگه هیچ کس هیچی نگفت به بازی نگاه کردن.
ولی من چشمم لحظه ای از رو میرا دور نمی شد...
و هر لحظه تصویر لبخند زیباش که بهم زد رو میاد تو ذهنم.
فلش به ساعت دوازده و نیم:
حین بیرون رفتن پسرا داشتن از بازی خوب تیم حرف می زدن...
🐿️:ولی واقعا فکرش رو نمی کردم که بتونه در حد تاکاهاشی اونم تازه بیشتر انقدر خوب اسپک بزنه.
و بقیه هم حرفشو رو تایید کردن.
نگاهم و چرخوندم که افتاد بهش...
داشت به تایر پنچر شده ی ماشینش نگاه می کرد.
رفتم آروم سمتش...
متوجه ام نشد...
شنیدم که زیر لبی داره میگه:
+:آهههه حتما کار خودشه.
_:کار کی؟؟؟
تعجب زده و کمی ترسیده برگشت...
و با چشمای اغواگرش بهم نگا کرد...
+:شما؟؟؟
دستم رو بردم جلو و گفتم:
_:من جئون جونگکوک هستم،بازیکن تیم ملی بوکس کره،و شما؟؟؟
به آرومی بهم دست داد و گفت:
من میرا عسکری هستم،بازیکن تیم ملی والیبال کره،و اینکه خوشبختم آقای جئون.
و بعد دست نرم و خوش فرمش رو آروم از دستم کشید بیرون،و برام واقعا تعجب برانگیز بود که نگفت کاپیتان،و این باعث شد من یه پله برم بالاتر برای عاشق شدن.
_:من هم همینطور خانم عسکری...
مشکلی پیش اومده؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
+:نه ماشینم پنچر شده.
_:او می خواین...
که دیدم دست به ابزار از پشت ماشین اومد...
و شروع کرد به در آوردن تایر...
چشمام دو تا شده بود...
نگاهش اومد بالا...
+:چیزی شده؟؟؟
_:ن...نن...نه چیزی نشده...
کمک نمی خواین؟؟؟
بلند شد و گفت:
+:نه ممنونم تموم شد☺️.
و بعد از اینکه وسایل رو جمع کرد، داشت دستاش رو با شیر آب کنار ورزشگاه می شست که رفتم کنارش و گفتم:
_:می خواستم یه چیزی بهتون بگم.
+:بفرمائین.
وقتی شیر آب رو بست و نگاهشو بهم داد جرعتم رو جمع کردم و گفتم:
_:م...مم...ممم....من...من...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
#بیتیاس#فیک#آرمی#فنفیکشن#جونگکوک
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:4
(_:علامت کوک)
ویو جونگکوک:
خیییلللیییی حرفه ای هست...
و در عین حال زیبا...
موهای بلندش با هر بار تکون خوردنش این ور و اونور میرفت...
توی فکر بودم که دست جین هیونگ جلوی صورتم حرکت داده شد...
🦙:کوک؟؟؟
حالت خوبه؟؟؟
_:اره خوبم.
چیزی شده؟؟؟
جهت نگاهم رو دنبال کرد و وقتی که فهمید کجا رو نگاه می کردم،با یه لحن شیطنت آمیزی گفت:
🦙:خوشگله نه؟؟؟
دوسش داری؟؟؟
_:عه هیو...
🦙:برو باهاش آشنا شو.
و خودتو به کوچه ی علی چپ نزن جناب جئون.
_:اممم باش.
🦙:دیدین گفتم که حواسش به اونه؟؟؟
دیدین؟؟؟
فهمیدین که بهش علاقه مند شده؟؟؟
تهیونگ با یه لحن ناراحتی مصنوعی گفت:
🐻:دیدیم هیونگ.
_:دارین راجب چی حرف میزنین؟؟؟
🐥:وقتی که داشتی به عشقت نگاه مینداختی و حواست به ما نبود،راجب این حرف می زدیم که دختره رو دوست داری یا نه؟؟؟
_:هنوز حس خاصی بهش ن...
🐨: معلومه.
_:یا هیونگ.
🐨:چیه خب دارم راستش و میگم.
😺:خب حالا که فهمیدین ساکت شین و بقیه بازی رو ببینین.
و دیگه هیچ کس هیچی نگفت به بازی نگاه کردن.
ولی من چشمم لحظه ای از رو میرا دور نمی شد...
و هر لحظه تصویر لبخند زیباش که بهم زد رو میاد تو ذهنم.
فلش به ساعت دوازده و نیم:
حین بیرون رفتن پسرا داشتن از بازی خوب تیم حرف می زدن...
🐿️:ولی واقعا فکرش رو نمی کردم که بتونه در حد تاکاهاشی اونم تازه بیشتر انقدر خوب اسپک بزنه.
و بقیه هم حرفشو رو تایید کردن.
نگاهم و چرخوندم که افتاد بهش...
داشت به تایر پنچر شده ی ماشینش نگاه می کرد.
رفتم آروم سمتش...
متوجه ام نشد...
شنیدم که زیر لبی داره میگه:
+:آهههه حتما کار خودشه.
_:کار کی؟؟؟
تعجب زده و کمی ترسیده برگشت...
و با چشمای اغواگرش بهم نگا کرد...
+:شما؟؟؟
دستم رو بردم جلو و گفتم:
_:من جئون جونگکوک هستم،بازیکن تیم ملی بوکس کره،و شما؟؟؟
به آرومی بهم دست داد و گفت:
من میرا عسکری هستم،بازیکن تیم ملی والیبال کره،و اینکه خوشبختم آقای جئون.
و بعد دست نرم و خوش فرمش رو آروم از دستم کشید بیرون،و برام واقعا تعجب برانگیز بود که نگفت کاپیتان،و این باعث شد من یه پله برم بالاتر برای عاشق شدن.
_:من هم همینطور خانم عسکری...
مشکلی پیش اومده؟؟؟
لبخندی زد و گفت:
+:نه ماشینم پنچر شده.
_:او می خواین...
که دیدم دست به ابزار از پشت ماشین اومد...
و شروع کرد به در آوردن تایر...
چشمام دو تا شده بود...
نگاهش اومد بالا...
+:چیزی شده؟؟؟
_:ن...نن...نه چیزی نشده...
کمک نمی خواین؟؟؟
بلند شد و گفت:
+:نه ممنونم تموم شد☺️.
و بعد از اینکه وسایل رو جمع کرد، داشت دستاش رو با شیر آب کنار ورزشگاه می شست که رفتم کنارش و گفتم:
_:می خواستم یه چیزی بهتون بگم.
+:بفرمائین.
وقتی شیر آب رو بست و نگاهشو بهم داد جرعتم رو جمع کردم و گفتم:
_:م...مم...ممم....من...من...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
#بیتیاس#فیک#آرمی#فنفیکشن#جونگکوک
- ۱۷۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط