پارت اول: باران بعد از نیمهشب
پارت اول: باران بعد از نیمهشب
باران از عصر شروع شده بود و حالا، نزدیک نیمهشب، صدای قطرهها تمام ساختمان را پر کرده بود.
جونگکوک کنار پنجرهی استودیو ایستاده بود و خیابان خیس را نگاه میکرد. چند ساعت بود که همانجا مانده بود؛ بدون اینکه حتی متوجه گذشت زمان شود.
تهیونگ در را آرام باز کرد.
— هنوز اینجایی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، گفت:
— آره.
تهیونگ چند قدم جلو آمد و به صندلی روبهروی او تکیه داد.
— چند وقته ساکتی. اتفاقی افتاده؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— نه. فقط یه کم خستهام.
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
— تو همیشه وقتی میگی «چیزی نیست»، یعنی یه چیزی هست.
جونگکوک بالاخره برگشت.
— چرا همیشه متوجه میشی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
— چون تو رو میشناسم.
همین جمله باعث شد سکوت عجیبی بینشان شکل بگیرد.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— تهیونگ...
— هوم؟
— اگه یه روز همهچیز عوض بشه چی؟
تهیونگ کمی مکث کرد.
— منظورت چیه؟
— نمیدونم... آدمها تغییر میکنن. شرایط تغییر میکنه. شاید یه روز دیگه مثل الان کنار هم نباشیم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
— اون موقع هم خاطرههامون سر جاشون میمونن.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— همین؟
— نه.
تهیونگ این بار جدیتر ادامه داد:
— تا وقتی خودمون بخوایم، لازم نیست چیزی تغییر کنه.
صدای باران دوباره بلندتر شد.
جونگکوک برای اولین بار آن شب لبخند واقعی زد.
— تو خیلی مطمئنی.
— یکی از ما باید مطمئن باشه.
هر دو خندیدند.
چند دقیقه بعد، وقتی قرار بود از استودیو بیرون بروند، برق ساختمان ناگهان قطع شد.
جونگکوک با تعجب گفت:
— عالی شد!
تهیونگ خندید.
— نترس. گوشیت رو روشن کن.
نور کمرنگ تلفن همراه، راهرو را روشن کرد. آن دو آرام از پلهها پایین رفتند و سرانجام به ورودی ساختمان رسیدند.
باران هنوز میبارید.
جونگکوک به خیابان نگاه کرد و گفت:
— فکر کنم باید صبر کنیم.
تهیونگ کنار او ایستاد.
— اشکالی نداره. بعضی وقتها صبر کردن هم بد نیست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاید تهیونگ درست میگفت.
شاید بعضی آدمها قرار نبود با تغییر شرایط از زندگی یکدیگر حذف شوند.
و شاید بعضی دوستیها، حتی وقتی همهچیز تغییر میکند، ارزش ماندن دارند.
آن شب، زیر صدای باران، هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
#بیتیاس
#آرمی
#بیال
#جیامام
#فیکشن
باران از عصر شروع شده بود و حالا، نزدیک نیمهشب، صدای قطرهها تمام ساختمان را پر کرده بود.
جونگکوک کنار پنجرهی استودیو ایستاده بود و خیابان خیس را نگاه میکرد. چند ساعت بود که همانجا مانده بود؛ بدون اینکه حتی متوجه گذشت زمان شود.
تهیونگ در را آرام باز کرد.
— هنوز اینجایی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، گفت:
— آره.
تهیونگ چند قدم جلو آمد و به صندلی روبهروی او تکیه داد.
— چند وقته ساکتی. اتفاقی افتاده؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
— نه. فقط یه کم خستهام.
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
— تو همیشه وقتی میگی «چیزی نیست»، یعنی یه چیزی هست.
جونگکوک بالاخره برگشت.
— چرا همیشه متوجه میشی؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
— چون تو رو میشناسم.
همین جمله باعث شد سکوت عجیبی بینشان شکل بگیرد.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
— تهیونگ...
— هوم؟
— اگه یه روز همهچیز عوض بشه چی؟
تهیونگ کمی مکث کرد.
— منظورت چیه؟
— نمیدونم... آدمها تغییر میکنن. شرایط تغییر میکنه. شاید یه روز دیگه مثل الان کنار هم نباشیم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
— اون موقع هم خاطرههامون سر جاشون میمونن.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— همین؟
— نه.
تهیونگ این بار جدیتر ادامه داد:
— تا وقتی خودمون بخوایم، لازم نیست چیزی تغییر کنه.
صدای باران دوباره بلندتر شد.
جونگکوک برای اولین بار آن شب لبخند واقعی زد.
— تو خیلی مطمئنی.
— یکی از ما باید مطمئن باشه.
هر دو خندیدند.
چند دقیقه بعد، وقتی قرار بود از استودیو بیرون بروند، برق ساختمان ناگهان قطع شد.
جونگکوک با تعجب گفت:
— عالی شد!
تهیونگ خندید.
— نترس. گوشیت رو روشن کن.
نور کمرنگ تلفن همراه، راهرو را روشن کرد. آن دو آرام از پلهها پایین رفتند و سرانجام به ورودی ساختمان رسیدند.
باران هنوز میبارید.
جونگکوک به خیابان نگاه کرد و گفت:
— فکر کنم باید صبر کنیم.
تهیونگ کنار او ایستاد.
— اشکالی نداره. بعضی وقتها صبر کردن هم بد نیست.
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
شاید تهیونگ درست میگفت.
شاید بعضی آدمها قرار نبود با تغییر شرایط از زندگی یکدیگر حذف شوند.
و شاید بعضی دوستیها، حتی وقتی همهچیز تغییر میکند، ارزش ماندن دارند.
آن شب، زیر صدای باران، هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
#بیتیاس
#آرمی
#بیال
#جیامام
#فیکشن
- ۸۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط