بچه یچیز بگم من حواسم نبود اسم دوست انا رو اون اول نوشتم

بچه یچیز بگم من حواسم نبود اسم دوست انا رو اون اول نوشتم سارا همون هانا عه اسمش
سناریو دختر ذهن خوان
پارت ۳
بعد از اتمام کلاس هانا و انا از کلاس خارج شدن و هانا گفت: خب داشتم میگفتم وقتی فکر کردی من چیزی گفتم چه حرفی زدم؟
انا: خب....گفتی چیزی شده یا نکنه من سرماخوردم .
هانا شگفت زده شد و گفت: من این حرف ها رو تو ذهن خودم گفتم! من اشتباهی بلند گفتم یا تو قدرتی چیزی داری که به بهترین دوستت نگفتی ها؟
انا: ها؟ نه نه نه! من خودم تازه فهمیدم!
هانا: ولی چطوری این قدرت رو گرفتی؟
انا: نمیدونم! هیچ ایده ای ندارم.
هانا: یعنی قدرتی مثل ذهن خوندن داری؟
انا: فکر می‌کنم که اینطوری باشه.
هانا با چهره ای که معلوم بود تو فکر رفته به زمین خیره شد.
انا: داری درمورد چی فکر میکنی؟
هانا: واقعا نمیدونی؟ میدونی چقدر خفن میشه که بتونی ذهن بقیه رو بخونی؟تازه ،یتونی بفهمی نقطه ضعف بقیه چیه! (دوقلو باکوگو عه بخدا😂)
انا: ولی من زیاد آدم دعوایی نیستم مثل تو هانا.
هانا: به من گفتی دعوایی؟!
انا: فراموش کن چی گفتم.
بعد دانشگاه انا و هانا به خونه رفتن اونها با همدیگه برگشتند چون همسایه بودن ، تو راه برگشت سکوت بینشون برقرار بود.
هانا: سکوت رو شکوند و گفت: راستی انا..... با قدرتت چیکار میخوای بکنی؟
انا: نمیدونم راستش....
هانا: کاش منم قدرتی مثل تو داشتم.
انا پشت هانا زد و گفت: بخیال من اصلا نمیدونم چیشده که این قدرت رو بدست آوردم!
هانا: ولی بازم خیلی خفنه!
هانا که انا رو با این قدرتی که بدست آورده بود و می‌گفت خیلی باحاله دیوونش کرده بود.
پایان👍✨️
دیدگاه ها (۲)

شما از نقاشی‌اش لذت ببرین تا من سناریو باکودکو رو بنویسمم✨️✨...

سناریو نوری در تاریکیپارت ۶ایزاوا و باکوگو رفتن دم اتاق ایزو...

سناریو نوری در تاریکیپارت ۵روز بعد ایزاوا باکوگو رو به دفترش...

بچه هااااااا💖💖خبر خوببببب💗خانم ما امتحان پایان ترم نمیگیره ا...

سناریو دختر ذهن خوانپارت ۲انا: اوه! پس هیچی مشکلی نیست....ذه...

سناریو دختر ذهن خوانپارت ۱روزی روزگاری بود دختری به نام آنا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط