+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.108
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو محکم بغل کرده بود. بدنش سرد بود ولی گرمای آشنایی ازش میاومد که دلم براش تنگ شده بود. من صورتمو فرو کرده بودم تو گردنش و فقط نفس میکشیدم. بوی عطرش، بوی پوستش، همه چی مثل قبل بود.
اون آروم سرشو عقب کشید. چشماش سیاه و عمیق بودن، پر از دلتنگی و چیزی که نمیتونستم کامل بفهمم. دستشو گذاشت رو گونهم، انگشت شستش آروم رو لب پایینم کشیده شد.
بعد خم شد و لباشو گذاشت رو لبام.
این بوسه... عمیق بود. خیلی عمیق. پر از شش ماه و یک سال دلتنگی، پر از همه اون شبهایی که نبود، پر از اشکها و نامهها و کابوسها و انتظارها.
لباش سرد بود ولی بوسهش داغ. زبونش آروم وارد دهنم شد و منم با تمام وجود جواب دادم. دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکمتر چسبیدم. بوسهمون پر از تنفسهای بریده، لرز و حسرت بود. انگار داشتیم همه درد و دلتنگی این یک سال رو تو این یه لحظه خالی میکردیم.
جونگ کوک یه دستشو گذاشت پشت سرم و بوسه رو عمیقتر کرد. من یه ناله خفیف کردم تو دهنش. اشک از گوشه چشمم سر خورد، ولی بوسه رو قطع نکردم. دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه.
وقتی بالاخره جدا شدیم، پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. نفسهامون به هم میخورد، لبامون هنوز به هم نزدیک بود.
(با صدای بم، گرفته و پر از حسرت)
- دلم برات تنگ شده بود... خیلی... خیلی تنگ شده بود پرنسس...
من با صدای لرزان و اشکریزان جواب دادم:
+ منم... خیلی دلم برات تنگ شده بود احمق... حتی وقتی ازت میترسیدم، بازم دلم برات تنگ بود...
جونگ کوک دوباره لبامو بوسید. این بار کوتاهتر، ولی پر از احساس. بعد منو محکمتر بغل کرد و سرشو گذاشت رو شونهم.
من چشمامو بستم و تو بغلش آرامتر شدم. بارون هنوز به پنجره میکوبید، ولی تو این لحظه، اتاق دیگه خالی نبود.
برای اولین بار بعد از یک سال، احساس کردم یه تیکه از قلبم که رفته بود، برگشته.........
ادامه دارد......
-I shouldn't fall in love with you
p.108
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز منو محکم بغل کرده بود. بدنش سرد بود ولی گرمای آشنایی ازش میاومد که دلم براش تنگ شده بود. من صورتمو فرو کرده بودم تو گردنش و فقط نفس میکشیدم. بوی عطرش، بوی پوستش، همه چی مثل قبل بود.
اون آروم سرشو عقب کشید. چشماش سیاه و عمیق بودن، پر از دلتنگی و چیزی که نمیتونستم کامل بفهمم. دستشو گذاشت رو گونهم، انگشت شستش آروم رو لب پایینم کشیده شد.
بعد خم شد و لباشو گذاشت رو لبام.
این بوسه... عمیق بود. خیلی عمیق. پر از شش ماه و یک سال دلتنگی، پر از همه اون شبهایی که نبود، پر از اشکها و نامهها و کابوسها و انتظارها.
لباش سرد بود ولی بوسهش داغ. زبونش آروم وارد دهنم شد و منم با تمام وجود جواب دادم. دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکمتر چسبیدم. بوسهمون پر از تنفسهای بریده، لرز و حسرت بود. انگار داشتیم همه درد و دلتنگی این یک سال رو تو این یه لحظه خالی میکردیم.
جونگ کوک یه دستشو گذاشت پشت سرم و بوسه رو عمیقتر کرد. من یه ناله خفیف کردم تو دهنش. اشک از گوشه چشمم سر خورد، ولی بوسه رو قطع نکردم. دلم نمیخواست این لحظه تموم بشه.
وقتی بالاخره جدا شدیم، پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. نفسهامون به هم میخورد، لبامون هنوز به هم نزدیک بود.
(با صدای بم، گرفته و پر از حسرت)
- دلم برات تنگ شده بود... خیلی... خیلی تنگ شده بود پرنسس...
من با صدای لرزان و اشکریزان جواب دادم:
+ منم... خیلی دلم برات تنگ شده بود احمق... حتی وقتی ازت میترسیدم، بازم دلم برات تنگ بود...
جونگ کوک دوباره لبامو بوسید. این بار کوتاهتر، ولی پر از احساس. بعد منو محکمتر بغل کرد و سرشو گذاشت رو شونهم.
من چشمامو بستم و تو بغلش آرامتر شدم. بارون هنوز به پنجره میکوبید، ولی تو این لحظه، اتاق دیگه خالی نبود.
برای اولین بار بعد از یک سال، احساس کردم یه تیکه از قلبم که رفته بود، برگشته.........
ادامه دارد......
- ۷۹۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط