میگن این روزا دل رو هم باید خونه تکونی کرد.

میگن این روزا دل رو هم باید خونه تکونی کرد.
آب و جارو به دست یه سری به قلبم میزنم.
چرا هر چی در میزنم ،کسی در رو باز نمی کنه ؟!
انگار از اون ور قفل و زنجیر شده!!!

: " یا الله ".
خب ،الحمدلله ،باز شد بالاخره.
اوه ! چه خبره !
اینجا راستی راستی قلب منه.
پس چرا اینقدر تاریکه ؟!!!

اصلا جرأت نمی کنم پامو توش بزارم!
مامانم میگه وقتی می خوای تو تاریکی قدم بزاری ، در حالیکه ترسیدی، ذکر بگو.
: " بسم الله الرحمن الرحیم ".
کمی نور ،چشام رو نوازش میده.
چهار قل رو می خونم ، آیت الکرسی ،دعای فرج آقا...
خوبه روشن شد.

پناه بر خدا چه گرد و غباری از کدورت توش نشسته!
چقدر زرنگار! اونطرف چه سر و صدایی میاد ، داد و بیداد ، گله ،شکوه!!

آخی عزیزم! چند تا بغض فرو خورده اون طرفتر ایستادن و زل زدن به من!

کینه ها رو ببین! مخصوصا اون قدیمی هاش ، عصا به دست ، غرولند کنون دارم میان طرفم!

با طعنه به من میگن :" راه گم کردی خانم" ، " از این ورا "؟......

وای چقدر زیادن! حریفشون نمیشم ، دارن نزدیک میشن...
نفسم تو سینه حبس شده.
نه اینجوری نمیشه..
باید مجهز تر بیام تا حریفشون بشم...
اما به چی احتیاج دارم...؟؟؟!!!!
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

درود😃👍🏻خب خب...دوستان...حقیقتا...داشتم فکر میکردم حوزه‌ی آرت...

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: بیستممین جی:چند دقیقه بود که به ...

پارت۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط