چند پارتی

چند پارتی...
You can🪷
Part 2




جونگ کوک: لورا...
لورا که حالا اشکاش جاری شده بود با گریه گفت...
لورا: اگه تو اون روز اون کارو باهام نمیکردی...اگه تو ولم نمیکردی...اگه تنهام نمیزاشتی...تو که میدونستی من جز تو کسی رو ندارم...تو که میدونستی من تنهام...چرا...چرا این کارو باهام کردی؟...چه اشتباهی کرده بودم؟...تمام زمانی که با تو بودم فکر میکردم تنها کسی که با روحیه لطیف من مهربونه تو ای...تو با بچگی من کنار میای...تو دوستم داری مثل خونوادم نمیزنی توی سرم و بگی احمق به درد نخور...ولی این کارو کردی...با بی‌رحم ترین شکل ممکن تنهام گذاشتی...ازت متنفرم‌‌‌...
جونگ کوک فقط با درد به لورا خیره بود..مقصر اصلی تمام این اتفاقات خودش بود...اون لورا رو ترک کرد...بهش گفت بچه...و تنهاش گذاشت...روحیه لطیف دخترکش رو خراب کرده بود...دختر شاد و دلسوزش رو تبدیل کرده بود به یه قاتل...
جونگ کوک: ببین لورا...
لورا: نمیخوام هیچی بشنوم...فقط برو اون طرف...
جونگ کوک: به خودت بیا...یادت نره که تو کی هستی...
بعد آروم لورا رو ول کرد و با قدم های سریع ازش فاصله گرفت...
لورا همونجا روی زانو هاش فرود اومد و برای اولین لار بعد از چند وقت زد زیر گریه...با تمام توانش گریه کرد‌...بعد از چند دقیقه با از جاش بلند شد...توان راه رفتن نداشت...ولی باید میرفت خونه...کلید انداخت و وارد شد... و خودش رو با صورت انداخت روی تخت و زد زیر گریه...
لورا: من چیکار کردم؟...من چیکار کردم؟...
من آدم کشتم؟...من همه آدم هارو گشتم...گریم شدید تر شد...من چیکار کردم‌...
....
اروم شده بود روی تختش به سقف سفید اتاقش خیره بود...بدنش هنوز کمی خونی بود...بعد از چند دقیقه صدای رمز در شنیده شد...و کسی وارد شد...لورا میدونست کیه...چون فقط همون شخص رمز در خونش رو بلد بود...



....
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی...You can🪷Part 3شخصی وارد اتاق شد و بالای سرش وایس...

بچه ها اگه اینستا دارید خوشحال میشم که منو فالو کنید🥺🫧

چند پارتی...You can🪷Part 1 ناراحتی و تنهایی...شکست عشقی...و ...

Professor min🖇💓Part 4یونجی: یعنی مهم نیست؟...یونگی: نه عزیزم...

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗عشق مافیا ویو یونادستام میلرزه. با ترس همراه جونگ کوک ...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

آبنبات تلخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط