ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
f
دیدگاه ها (۱)

مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان...

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا ...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

ترانه عشق

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط