سلاممم به اون بنده خدا و عزیز دل من که این فیک رو درخواست

سلاممم به اون بنده خدا و عزیز دل من که این فیک رو درخواست داده بود👋
فکر نمیکنم این فیک خیلییی هم اونجوری که گفته باشی شده باشه ولی بازم قشنگه امیدوارم همتون دوستش داشته باشید!🫶
_______________________________________
تک پارتی:وقتی مست بود ولی...
کلافه از فضای کثیف بار بیرون اومد
دخترایی زیادی بودن که خواستن باهاش برن تو رابطه ولی اون تنها چیزی که الان نیاز داشت یه بغل گرمو بوسه ی شیرین از طرف معشوقش بود..
گوشیشو چک کرد..پنج تا زنگ از طرف "my life♡"
داشت..هرچی نباشه دو ساعت دیر تر داشت میرفت خونه!
بعد از شرکت به اسرار دوستاش رفته بود بار و انگاری به عشقش چیزی نگفته بود..به خودش قول داده بود که:"فقط یذره مشروب میخورم..نیم ساعت بیشتر هم اونجا نمیمونم!"
ولی ظاهرا زده بود زیر قولی که به خودش داده بود!
انقدر خورده بود که حتی نمیتونست رانندگی کنه یا رو پاش وایسه..تلو تلو به سختی راه میرفت..وقتی وضعیت خودشو وقتی دید،با خودش گفت:"فکر کنم...امشب باید رو کاناپه بخوابم!"
بیشتر از هر شبی به عشقش نیاز داشت!..پس با سرعت به سمت خونه روند..
.
.
دسته کلید رو از جیبش در آورد..همه ی کلید سعی کرد تو در پچرخونه.. ولی هیچکدوم مال خونشون نبود:"اه..لعنتی باز شو دیگه !"
که در خودش باز شد..جونگ کوک سرشو بالا آورد و با صورت پوکر فیس و عصبی ی سون هی مواجه شد..لبخند مسخره ای زد:"سلام بیبی!"
اومد داخل خونه و تا پاشو گذاشت داخل خونه..سون هی شروع کرد به غر غر کردن!:"چرا اومدی؟؟ببینم شرکت بودی یا بار؟! اه این بوی الکل چیه دیگه؟؟جونگ کوک میدونی ساعت چنده؟؟تو به این فکر نمیکنی که.."
حرفش با قرار گرفتن لب های جونگ کوک روی لب هاش قطع شد..توی شک بود..
میتونست به راحتی داغی بدن جونگ کوک رو حس کنه...بعد از چند مین جونگ کوک ازش جدا شد و خمار نگاهش کرد و بعد با صدای نسبتا بمی لب زد:"هیششش...بقیه غر غر کردناتو بزار برای بعدا!"
"ه.هی هی هی منظورت چیه؟؟"
"تو که خوب میدونی چی میگم،ها؟"
سرخ شد و با لحن آرومی گفت:"نه نه جونگ کوک...الان وقتش نیست!"
ولی جونگ کوک حالیش نبود..براید استایل بغلش کرد و اونو به سمت اتاقشون برد(یک بار گفتم باز هم میگم که به هیچ وجه اسمات نمینویسم پس اسمات نیست)
سون هی دوباره غر غر کرد فقط ایندفعه یا صدلی بلند تر و عصبی تر:" جونگ کوک تو الان مستی حالیت نیست منو بزار زمین!! جونگ کوک بزارم زمینن گفتم که الان وقتش نیست!"
"اتفاقا الان وقتشه! نیازت دارم بیبی..خیلی خیلی زیاد تر از اون چیزی که فکرشو بکنی!"
بعدشم اونو گذاشت روی تخت و روش خیمه زد..لبا های نرم سون هی رو به اسارت گرفت و اصلا به این اهمیت نمیداد که دخترک داره به شونش ضربه میزنه..داشت اروم دستشو میبرد سمت لباس سون هی که سون هی هلش داد اون طرف و از هم جدا شدن..جونگ کوک تعجب کرد..
سون هی:"جونگ کوک بوی الکل داره منو خفه میکنه الانه که بالا بیارم!
بعدشم چرا نمیفهمی میگم الان وقتش نیست؟؟ نکنه میخوای بچمو بکشی؟!"
''یاااااا خب من الان بهت نیاز دارم بعدشم من فقط یکم خور...صبرکن ببینم چی؟؟"
سون هی لبخند زد و دستشو روی شکمش کشید..
جونگ کوک:"حق نداری با من همچین شوخی هایی کنی سون هی!"
سون هی چشم غره رفت و برگه سونوگرافیش رو از روی میز برداشت و به جونگ کوک داد:"خیر سرم...خواستم سوپرایزت کنم!"
سرشو انداخت پایین...جونگ کوک دوباره غرید:"یااا ینی چییی"
"چی یعنی چی؟؟"
"ینی الان باید نه ماه صبر کنمم؟"
مستی دیگه از سرش پریده بود...سون هی ضربه ای به سینه ی جونگ کوک زد:"خیلیی خرییی!..الان خوشحال نیستیی؟؟منه احمق رو باش که میخواستم خوشحالت کنم!"
خواست از جا بلند شه که جونگ کوک دوباره انداختش روی تخت ولی آروم
جونگ کوک:"حداقل بزار..از لبات لذت ببرم! بقیش مال وقتی که دخترم به دنیا بیا "
"البته!..وایسا وایسا تو از کجا میدونی دختره؟شاید پسر بود"
"نه خیرم دختره!"
"من پسر میخوام.."
"پسر میخوای تا بیاد جای منو بگیره؟؟نه خیرم اصن بیخود کرده پسر باشه!"
سون هی به کیوت بودنش خندید..اون حتی دوست نداشت بچش نزدیک سون هی باشه..دستاشو دور گردن جونگ کوک حلقه کرد و سرشو نزدیک آورد
جونگ کوک:"الان تنها چیزی که میخوام..اینه که لبات برای من باشه!"
و بوسه ای رو با لذت شروع کردن..
The end
بشدت علاقه ی خاصی به حامله بودن و جونگ کوک دارید عزیزانم🤣
اگر بد شد معذرت میخوام🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۴)

نود تاییمون مبارک قشنگا💗🎀مرسی که همراهمین🫶

این کامل تره فیکایی که قراره در آینده بزارم 🎀بیشتر مشتاق کدو...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

"سرنوشت "p,51...کوک : ودف الانن؟.ا/ت : ارههه.کوک : درد داری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط