از حال ما نپرس که حالی نمانده است

از حال ما نپرس که حالی نمانده است

دیگر برای عشق مجالی نمانده است

پامال شد به خاک تمام رسیده ها

بر شاخه هیچ میوه کالی نمانده است

هرگز ز کنج دنج قفس دل نمی کنم

اما نه چون دگر پر و بالی نمانده است

دریا و تنگ در نظر ماهیان یکیست

وقتی که هیچ آب زلالی نمانده است

سالک جزای شکوه ز جور و جفای عشق

دیگر تو را امید وصالی نمانده است

آهوی جسته از گذر دام هست و نیست

شیری که در کمند غزالی نمانده است

دل را اسیر کن ببر ای عقل چون دگر

در من توان جنگ و جدالی نمانده است

بس کن جدال فلسفه ی شرق و غرب را

دیگر برای خلق سوالی نمانده است

ما را جز این نمانده ملالی که تازگی

در اهل درد هیچ ملالی نمانده است
دیدگاه ها (۱)

با تو دیشب شور و حالی داشتمعشق را ، از دل ، خیالی داشتمتو ره...

از حال ما نپرس که حالی نمانده استدیگر برای عشق مجالی نمانده ...

آن که بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته خلقی و جمالی دا...

با تو دیشب شور و حالی داشتمعشق را ، از دل ، خیالی داشتمتو ره...

با تو دیشب شور و حالی داشتمعشق را ، از دل ، خیالی داشتمتو ره...

‬‏‪چقدر خوبن آدمایی که وقتی میفهمن دوسشون داریم عوض نمیشن❤ای...

مانیفستِ صاعقه | ترازِ کلام: بهرام محمدی۱. «حکومتِ بی‌عدالت،...

صـــــدایت به پاییــــــــــز رفته . . .🍁هـــــرچه می گویـی ...

فصــل عـــــوض می شودجای آلــــو را خـرمالـــو می گیـــردجای...

پیج رو فالو کن ❤️هر روز کلی چیز جدید برای یاد گرفتن و دیدن د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط