هفت پسر+ دختر

هفت پسر+ دختر
پارت ۴۱

یونا در حال تمرین کردن زبانش بود که در امارات کوبیده شد و صدای باب کل عمارتو گرفت
€آقاااااای فرانک همین ااااااالان می خوام بببببببینمتون
فرانک که به نظر میرسید از تو اتاق کارش به خاطر داد و بیداد آقای باب بیرون اومد از بالای پله ها به باب نگاه کرد
_چه اتفاقی افتاد آقای باب نیاز به سر صدا کردن نیست
€چرااااااا هست همین اااااالان به من بگید فلیکس ککککجاست
_اولاً آقای باب لطفاً شلوغش نکنید دومن من چه بدونم پسر شما کجاست
€شما نمیدونین آقای فرانک اما فکر کنم یونا میدونه که دوست صمیمیش کجاست
یونا که حالا بحثش تو حرفای باب اومده بود از در اتاقش فاصله گرفت و به بیرون راهی شد وقتی آقای باب یونا رو دید شروع به داد و بیداد کرد
€ایییییی عجوزه تو به فیلیکس راه فرار یاد دادی حااااااالا هم میگی کجاست
+آقای باب من هیچ اطلاعی ندارم من چند روزه که فیلیکس ندیدم
€میدونم که اون به تو گفته بود قراره فرار کنه حالا به من بگو اگه دستم به اون پسر برسه من میدونم و اون
یونا کمی فکر کرد و به یاد آرود و فهمید فیلیکس چرا نیست
فلش بک در فلش بک
یونا و فیلیکس داخل اتاق مشغول بازی بودن فیلیکس شروع به حرف زدن کرد در حالی که داشت بازی میکرد
~یونا می خوام فرار کنم
یونا به فیلیکس نگا کرد و حواسش از بازی پرت شد
+چی چرا میخوای فرار کنی واسه چی
~تو هنوز بچه ای نمیفهمی چی میگم اما یه چند سال بعد که بگذره تو هم میفهمی و فکر فرار به سرت میزنه
+پس من چی فیلیکس نمیگی دلم برات تنگ شه ناسلامتی دوستمی
~واسه همیشه که نمیرم یه روزی همدیگرو میبینیم ولی تا اون روز قول بده به کسی نگی قرار فرار کنم
دختر کمی فکر کرد فیلیکس دوستش بود ولی خوب الان به کمکش نیاز داشت و وقتی بهش کمک میکرد دوستیشو بهش نشون می داد پس به فیلیکس لبخند زد
+قول میدم
پایان فلش بک در فلش بک
یونا یاد اون روز افتاد یعنی فیلیکس فرار کرده بود دیگه دوستی نداشت که باهاش بازی کنه و باهاش همدردی کنه میخواست به آقای باب قضیه رو بگه اما کمی فکر کرد فیلیکس دوستش بود و بهش اعتماد داشت و بهش گفته بود که قرار بود فرار کنه برای همین یونا فقط سکوت کرد و دوباره به آقای باب نگاه کرد آقای باب رو به خوبی میشناخت توی گروه پدرش بود و یه چشمش از طلا بود ازش نمی‌ترسید چون مقامش از باباش پایین تر بود ......
دیدگاه ها (۰)

هفت پسر+ دختر پارت ۴۲برای همین یونا فقط سکوت کرد و دوباره به...

هفت پسر + دختر پارت ۴۳ یونا نفس عمیق کشید و شروع به صحبت کرد...

هفت پسر + دختر پارت ۴۰ و تعجب کرد فیلیکس بود+فیلیکسسسسس خدای...

هفت پسر + دختر پارت ۳۹ معلوم شد که جی جی دکتره و داخل ماشین ...

🌹 رزهای خونینپارت سومیونا از وقتی تهیونگ از اتاق رفته بود، م...

(یک فنجان قهوه همراه با کیک کارامل) پارت2

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁸هوا رو به غروب بود، نرم و خاکستری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط