🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part۹

لب.ـ*ـشو نزدیک لبـ*ـم کرد و اون یکی دستشو گذاشت این طرف صورتم تا لبامون معلوم نباشه!

تقلا کردم که لب زد: تکون نخور! چشماتو ببند و وانمود کن داریم همو میبوسیم!

خواستم چیزی بگم که گفت: بهت کلی پول میدما!!

باشه ای گفتم و با خجالتی که بروز نمیدادم چشمامو بستم...


از زبان راوی:
خدمتکار وارد اتاق شد و با دیدن وضعیت اربابش و ا. ت، مکسی کرد و بعد با عصبانیت سینی صبحانه رو روی میز گذاشت و با قدم های محکم از اتاق خارج شد و در رو بست!
اما چرا!؟ چه چیزی بین جونگکوک و اون خدمتکار هست که جونگکوک تظاهر کرد که داره ا. ت رو میبوسه تا اون خدمتکار ببینه و حرص بخوره!؟؟


ویو ا. ت

جونگکوک خیلی مراقب بود... هنوز چشماش بسته بود که لبخندی روی لبم ظاهر شد! فکر میکنم بعد از این چند سال... لبخند زدم!
از مهربونی جونگکوک به وجد اومده بودم!
اون مراقب بود که لبش به لبم نخوره چون میدونه که هنوز هجده سالم نشده... اون فاصله ش رو باهام حفظ میکنه و مراقبمه... واقعا ازش ممنونممم:))

خدمتکار که درو بست ازم دور شد و دستامو رها کرد: اوه شرمنده! اذیت که نشدی؟

سریع بساط لبخند رو از روی لبم جمع کردم و تعظیم کردم: خیر!

جونگکوک لبخند زد: خب دختر کوچولو... بیا بریم صبحونه بخوریم


#جونگکوک
ویو جونگکوک

چرا لبخند نمیزنه!؟؟؟؟ چکار کنم که خوشحال بشههه!؟؟؟ اممم... اهااا

گفتم: ا. ت؟ یادته اون روز از جلوی مغازه ی عروسک فروشی رد شدیم و تو از یه عروسک فرشته خوشت اومد؟؟؟

ا. ت سرتکون داد که گفتم: نظرت چیه بعد صبحانه بریم بخریمش؟؟

چشماش برقی زد: ممنون!

لبخند...؟ هنوز نه😖
بعد از صبحانه رفتیم به همون مغازه و همون عروسک رو براش خریدم و دادم دستش... لبخند؟ نه هنوز!!

_خوشت میاد ازش؟؟

+بله ممنونم


هعب.... چکار کنم دیگه...؟
اهاا
_ا. ت میای بریم رستوراننن؟؟؟؟

سرتکون داد که راه افتادیم به سمت بهترین رستورانی که میشناختم... توی راه همش دستشو میگرفتم... ازش انرژی میگرفتم:))

توی رستوران ناهار خوردیم...

_از غذا ها خوشت اومد؟؟؟
سرتکون داد...

دیگه چکار کنم...؟
نزدیکای غروب بود که فکری به ذهنم رسید و سریع زنگ زدم به تهیونگ: تهیونگگگ........ اوکی؟

تهیونگ هوفی کشید: جونگکوکککککک!!!! اخه... چرا!؟؟؟ هوووفففف خیلی خب باشه!

شب که شد از خدمتکارا خواستم به ا. ت پیرهن بدن که برای بار بپوشه(پست بعد)

دم در خونه منتظرش بودم... سوال برام پیش اومد... چرا دنبال لبخندشی!؟

من...
نمیدونم!... من.... ولی اون خیلی از من کوچیکتره!!... من به خودم قول دادم که مثل پدر باشم براش.... اما... احساسات خودمو چکار کنم..!؟

یهو گوشه ی کتم کشیده شد که برگشتم و با ا. ت روبرو شدم!

ویو ا. ت

توی فکر بود... اممم... چکار کنم!؟؟

اروم گوشه ی کتش رو کشیدم که برگشت سمتم و با دیدن من توی این لباس، چند لحظه سر جاش خشک شد!!

بعد از چند لحظه... گوشه ی لبش رفت بالا: ای جان! چقد بهت میاد "بیب_"! عاامم... نه چیزه.. دختر "کوچولوم"!

سرمو از خجالت انداختم پایین...
حالا قراره کجا بریم!؟

دستمو گرفت و با لبخند بهم چشم دوخت: میخوام امشب کلی بهت خوش بگذره!:))




⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۳)

اینم لباس ا. تپارت بعد هم الان مینویسم میزارم❤

چالش مشترککک گرفتیممممبا ایشون»» @higuruma_edit

پیج در حال پاکسازی...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

::forced love:: Part 2 ::ا/ت: (چیزی نمیگه و یکم هول شده)جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط