همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 130

"ویو داهی"

عصر...

من و بوراک داخل کافه‌ی روبه‌روی شرکت نشسته بودیم.

بوراک قهوه‌ش رو روی میز گذاشت.

_«فقط یه سوءتفاهم لازمه.»

_«بقیه‌ش رو خودشون خراب می‌کنن.»

لبخند زدم.

_«دوین احساسی به نظر میاد.»

_«خیلی.»

بوراک خندید.

_«و رئیس؟»

به پنجره‌ی شرکت خیره شدم.

جایی که جونگ کوک داشت با دوین درباره‌ی پروژه حرف می‌زد.

آروم گفتم:

_«جونگ کوک هنوز همون آدمیه...»

_«تا وقتی چیزی رو به زبون نیاره...»

_«همه دیر می‌فهمن چه حسی داره.»

بوراک دستش رو دراز کرد.

_«پس...»

_«همکاریمون شروع شد؟»

نگاهش کردم.

بعد دستم رو توی دستش گذاشتم.

_«شروع شد.»

و درست همان لحظه...

هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند...

که بازی خطرناکی را آغاز کرده‌اند؛

بازی‌ای که قرار بود رابطه‌ی دوین و جونگ‌کوک را تا مرز فروپاشی ببرد.
دیدگاه ها (۱۴)

همخونه اجباری... پارت ۱۳۱«ویو پارک دوین»از وقتی داهی وارد شر...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۲«ویو جئون جونگ‌کوک»جلسه تموم شده بو...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط