پارت سی
#پارت سی....
کارن: تا صبح وقت داری این لباس ها رو اتو کنی و مرتب بچینی توی کمدم .....
راستی ...تو خونه نمی دونه من تو رو خریدم حق نداری به کسی چیزی بگی ...تو اینجا فقط یه خدمتکاری .....وای به حالت جانان اگه بفهمم به کسی مخصوصا خانواده ام چیزی گفتی اون موقعه هستش که باید منتظر یه تنبیه خیلی خوب باشی......😎
من: آقا کارن من به کسی چیزی نمی گم ولی به خدا این لباسا خیلی زیادن من چجوری تا صبح این همه رو اتو کنم ....
کارن خم هاش تو هم رفت....
کارن: تو به چه حقی اسم منو صدا زدی .....تو فقط حق داری که منو ارباب صدا کنی فهمیدی.....
فهمیدی رو جوری گفت فک کنم روح از تنم جدا شد اخه من نمی درنم چرا جلو این یالقوز خان کم میارم اخه .....
ولی تو عمرم از کسی این قدر تنرسیده بودم....
همین طوری داشتم فک میکردم که....
کارن: صدای چشم اربابت رو نشنیدم.....
با دندون های چفت شده از حرص گفتم: چشم...ارباب..
پوزخندی زد و ...سری تکون داد و گفت:
بجنب خانمی ساعت شیش لباسا باید حاضر و آماده باشه ...
فقط5 ساعت وقت داری ها....راستی صبح حموم رو هم اماده کن.....
دیگه رسما شده بودم انبار باروتی که منتظر یه تلنگر تا منفجر بشه....
سری تکون دادم که و به سمت کوه لباساش رفتم اخه این همه لباس میخوای چه کار مردم بعضی ها لباس ندارن بپوشن اون وقت این این همه لباس داره .. .خدایا کرمت رو شکر....
خب من این ها رو چه طوری ببرم تو اتاقم اتو کنم ....
اصلا اتو کجاست...
برگشتم سمت کار ن و گفتم:
ببخشید....میشه بگید اتو کجاست بعد من چجوری این همه لباس رو تو اتاقم ببرم...
کارن: اتو داخل کمد گذاشته ...بعدم کی گفته قراره تو اتاقت ببری این ها رو تو اتاقت ...همین جا اتو باید بکشی....
هی خدا یعنی من تا صبح باید با این تو اتاق باشم .....وای خدا اگه دوونه نشدم من....
به سمت کمد رفتم و اتو ومیزش رو اوردم و شروع کردم اون یالقوز هم اول یه شلوار راحتی برداشت و رفت تو حموم تنش کرد و همین جوری بی تیشرت روی تخت خوابید ...کمی با گوشیش ور رفت و بعدش گرفت کپه مرگش رو گذاشت و خوابید نگاهی بهش کردم و گفتم ای الهی خواب اخرت باشه که همون لحظه اخماش تو هم رفت یا خدا ترسیدم سریع مشغول ادامه کارم شدم...
#سه ساعت و نیم بعد.....
اخ اخ اخ ...کمرم ای الهی خودم با دست های خودم تو قبر بزارمت ...ای گردنم....بالا خره تموم شدن اخیش دولا دولا رفتم لباس ها رو تو کمد گزاشتم و اومدم برم نگاهی به ساعت کردم که چشمام گرد شد ساعت 4:30 صبح بود ....واقعا دلم می خواد تو خواب یه بالشت بزارم رو سرش خفش کنم ....نه ......الان یه فکر بهتر دارم براش.....خخخخخ....اقا کارن با بد کسی در افتادی بله چی فک کردی من حرف زور تو کتم نمی ره .....
دارم برات وایسا نگاه کن آقا.....هاهاهااااااا.....😄 😄 😄
نظر .....
پارت بعد اخر شب......
😉 😉 😉
کارن: تا صبح وقت داری این لباس ها رو اتو کنی و مرتب بچینی توی کمدم .....
راستی ...تو خونه نمی دونه من تو رو خریدم حق نداری به کسی چیزی بگی ...تو اینجا فقط یه خدمتکاری .....وای به حالت جانان اگه بفهمم به کسی مخصوصا خانواده ام چیزی گفتی اون موقعه هستش که باید منتظر یه تنبیه خیلی خوب باشی......😎
من: آقا کارن من به کسی چیزی نمی گم ولی به خدا این لباسا خیلی زیادن من چجوری تا صبح این همه رو اتو کنم ....
کارن خم هاش تو هم رفت....
کارن: تو به چه حقی اسم منو صدا زدی .....تو فقط حق داری که منو ارباب صدا کنی فهمیدی.....
فهمیدی رو جوری گفت فک کنم روح از تنم جدا شد اخه من نمی درنم چرا جلو این یالقوز خان کم میارم اخه .....
ولی تو عمرم از کسی این قدر تنرسیده بودم....
همین طوری داشتم فک میکردم که....
کارن: صدای چشم اربابت رو نشنیدم.....
با دندون های چفت شده از حرص گفتم: چشم...ارباب..
پوزخندی زد و ...سری تکون داد و گفت:
بجنب خانمی ساعت شیش لباسا باید حاضر و آماده باشه ...
فقط5 ساعت وقت داری ها....راستی صبح حموم رو هم اماده کن.....
دیگه رسما شده بودم انبار باروتی که منتظر یه تلنگر تا منفجر بشه....
سری تکون دادم که و به سمت کوه لباساش رفتم اخه این همه لباس میخوای چه کار مردم بعضی ها لباس ندارن بپوشن اون وقت این این همه لباس داره .. .خدایا کرمت رو شکر....
خب من این ها رو چه طوری ببرم تو اتاقم اتو کنم ....
اصلا اتو کجاست...
برگشتم سمت کار ن و گفتم:
ببخشید....میشه بگید اتو کجاست بعد من چجوری این همه لباس رو تو اتاقم ببرم...
کارن: اتو داخل کمد گذاشته ...بعدم کی گفته قراره تو اتاقت ببری این ها رو تو اتاقت ...همین جا اتو باید بکشی....
هی خدا یعنی من تا صبح باید با این تو اتاق باشم .....وای خدا اگه دوونه نشدم من....
به سمت کمد رفتم و اتو ومیزش رو اوردم و شروع کردم اون یالقوز هم اول یه شلوار راحتی برداشت و رفت تو حموم تنش کرد و همین جوری بی تیشرت روی تخت خوابید ...کمی با گوشیش ور رفت و بعدش گرفت کپه مرگش رو گذاشت و خوابید نگاهی بهش کردم و گفتم ای الهی خواب اخرت باشه که همون لحظه اخماش تو هم رفت یا خدا ترسیدم سریع مشغول ادامه کارم شدم...
#سه ساعت و نیم بعد.....
اخ اخ اخ ...کمرم ای الهی خودم با دست های خودم تو قبر بزارمت ...ای گردنم....بالا خره تموم شدن اخیش دولا دولا رفتم لباس ها رو تو کمد گزاشتم و اومدم برم نگاهی به ساعت کردم که چشمام گرد شد ساعت 4:30 صبح بود ....واقعا دلم می خواد تو خواب یه بالشت بزارم رو سرش خفش کنم ....نه ......الان یه فکر بهتر دارم براش.....خخخخخ....اقا کارن با بد کسی در افتادی بله چی فک کردی من حرف زور تو کتم نمی ره .....
دارم برات وایسا نگاه کن آقا.....هاهاهااااااا.....😄 😄 😄
نظر .....
پارت بعد اخر شب......
😉 😉 😉
- ۱۰.۸k
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط