✨ رمان: عضو پنجم بلکپینک
✨ رمان: عضو پنجم بلکپینک
پارت ۴: قرار مخفیانه
روز بعد، از صبح ذهن ا.ت درگیر بود.
هر بار که به پیام دیشب فکر میکرد، قلبش تندتر میزد.
این فقط یه حرف زدن ساده بود… درسته؟
بعد از تمرین، هوا کمکم تاریک شده بود.
ا.ت با کلاه و ماسک از ساختمان خارج شد تا کسی نشناستش.
چند خیابون اونطرفتر، Jungkook منتظرش بود.
هودی مشکی پوشیده بود و دستهاش توی جیبش بود.
وقتی ا.ت رو دید، لبخند زد.
«فکر کردم شاید نیای.»
ا.ت آروم گفت: «قول داده بودم.»
با هم تا یه کافهی کوچیک و خلوت رفتن.
جایی دور از دوربینها و شلوغی.
اولش حرفهاشون معمولی بود.
درباره تمرین. درباره آهنگ جدید. درباره خستگی.
اما کمکم، حرفها واقعیتر شد.
جونگکوک برای اولین بار از فشارهایی گفت که همیشه پشت لبخندش پنهان میکرد.
ا.ت هم از ترسش حرف زد.
ترس از اینکه عضو جدید بودن، هیچوقت واقعاً پذیرفته نشه.
جونگکوک مستقیم بهش نگاه کرد.
«تو لازم نیست خودتو ثابت کنی. از همون روز اول، همه فهمیدن که جات اینجاست.»
ا.ت برای چند لحظه فقط بهش خیره شد.
این حرف… از هر چیزی بیشتر آرومش کرد.
وقتی از کافه بیرون اومدن، بارون آروم شروع شده بود.
جونگکوک بدون فکر هودیشو درآورد و روی شونههای ا.ت گذاشت.
«سرما نخوری.»
ا.ت خندید.
«خودت چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«مهم نیست.»
همون لحظه—
از اون طرف خیابون، یه نفر ایستاده بود.
V.
نگاهش روی اون دو نفر ثابت مونده بود.
و حالا دیگه مطمئن بود—
حسی که نسبت به ا.ت داشت، فقط کنجکاوی نبود.
✨ ادامه در پارت ۵ (پایان)…
پارت ۴: قرار مخفیانه
روز بعد، از صبح ذهن ا.ت درگیر بود.
هر بار که به پیام دیشب فکر میکرد، قلبش تندتر میزد.
این فقط یه حرف زدن ساده بود… درسته؟
بعد از تمرین، هوا کمکم تاریک شده بود.
ا.ت با کلاه و ماسک از ساختمان خارج شد تا کسی نشناستش.
چند خیابون اونطرفتر، Jungkook منتظرش بود.
هودی مشکی پوشیده بود و دستهاش توی جیبش بود.
وقتی ا.ت رو دید، لبخند زد.
«فکر کردم شاید نیای.»
ا.ت آروم گفت: «قول داده بودم.»
با هم تا یه کافهی کوچیک و خلوت رفتن.
جایی دور از دوربینها و شلوغی.
اولش حرفهاشون معمولی بود.
درباره تمرین. درباره آهنگ جدید. درباره خستگی.
اما کمکم، حرفها واقعیتر شد.
جونگکوک برای اولین بار از فشارهایی گفت که همیشه پشت لبخندش پنهان میکرد.
ا.ت هم از ترسش حرف زد.
ترس از اینکه عضو جدید بودن، هیچوقت واقعاً پذیرفته نشه.
جونگکوک مستقیم بهش نگاه کرد.
«تو لازم نیست خودتو ثابت کنی. از همون روز اول، همه فهمیدن که جات اینجاست.»
ا.ت برای چند لحظه فقط بهش خیره شد.
این حرف… از هر چیزی بیشتر آرومش کرد.
وقتی از کافه بیرون اومدن، بارون آروم شروع شده بود.
جونگکوک بدون فکر هودیشو درآورد و روی شونههای ا.ت گذاشت.
«سرما نخوری.»
ا.ت خندید.
«خودت چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«مهم نیست.»
همون لحظه—
از اون طرف خیابون، یه نفر ایستاده بود.
V.
نگاهش روی اون دو نفر ثابت مونده بود.
و حالا دیگه مطمئن بود—
حسی که نسبت به ا.ت داشت، فقط کنجکاوی نبود.
✨ ادامه در پارت ۵ (پایان)…
- ۹۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط