「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66
✦.................................
هوا رو به تاریکی میرفت و محوطه پادگان بعد از پایان مأموریت، آرامتر از چند ساعت قبل به نظر میرسید. نیروها یکییکی مشغول جمعآوری تجهیزات بودند و صدای بیسیمها کمکم کمتر میشد.
تهیونگ روی پلههای فلزی ساختمان عملیات ایستاده بود. آستینهای لباسش را تا آرنج بالا زده بود و مشغول بررسی گزارشی بود که دقایقی قبل برایش فرستاده بودند.
جیمین با دو لیوان قهوه نزدیک شد و یکی را سمت او گرفت.
جیمین: از صبح هیچی نخوردی.
تهیونگ بدون بحث لیوان را گرفت.
_ ممنون.
جیمین چند ثانیه کنارش ایستاد و به محوطه نگاه کرد.
جیمین: یه سوال دارم
تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد
_ نپرس
جیمین خندید
جیمین: پس خودشه
این بار تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت
_ چی خودشه؟
جیمین: آیلین
تهیونگ دوباره نگاهش را به گزارش برگرداند.
_ نه.
جیمین: هنوز سوال نپرسیده بودم
_ جوابش همونه
جیمین لبخندش را پنهان نکرد.
جیمین: عجیبه.
_ چی؟
جیمین: اینکه اسمشو میارم و تو قبل از سوال جواب میدی.
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
_ زیادی بیکاری
جیمین: پس قبول داری حواست بهش هست
_ حواسم به همه هست.
جیمین: نه به این شکل
باد ملایمی از میان محوطه عبور کرد. چند لحظه سکوت بینشان نشست اما جیمین از آن آدمهایی نبود که راحت عقب بکشد.
جیمین: میدونی مشکل چیه؟
_ نه.
جیمین: اینکه تو فکر میکنی بقیه متوجه نمیشن
تهیونگ ابرویی بالا برد.
_ متوجه چی؟
جیمین: طرز نگاه کردنت.
برای اولین بار چند ثانیه سکوت کرد نه از روی غافلگیری بیشتر از روی بیحوصلگی بعد جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ مزخرف نگو.
جیمین: ویلیامم دیده.
_ ویلیام حتی فرق چای و قهوه رو نمیفهمه
جیمین خندید.
جیمین: بحثو عوض نکن.
تهیونگ پرونده را بست و رو به او چرخید.
_ هیچ حسی نسبت بهش ندارم.
جیمین چند ثانیه مستقیم به صورتش نگاه کرد.
جیمین: باشه.
_ بالاخره کوتاه اومدی؟
جیمین سر تکان داد.
جیمین: نه. فقط دارم صبر میکنم.
تهیونگ اخم خفیفی کرد.
_ برای چی؟
جیمین: برای روزی که خودت بفهمی.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد تهیونگ با خونسردی گفت:
_ اون روز نمیاد.
جیمین قهوهاش را سر کشید و از جایش بلند شد.
جیمین: همینو درباره خوابیدن هم میگفتی.
_ جیمین.
جیمین: همینو درباره استراحت کردن هم میگفتی.
_ جیمین.
جیمین با لبخند عقب رفت
جیمین: و حالا هم همینو درباره آیلین میگی
تهیونگ نگاه سردی نثارش کرد اما جیمین فقط خندید و دستش را بالا آورد.
سکوت کوتاهی برقرار شد.
بعد جیمین اضافه کرد:
جیمین: راستی... اون چند سالشه؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
_ نمیدونم
جیمین: واقعاً نمیدونی؟
_ نه.
جیمین چند لحظه به صورتش خیره ماند بعد خندید
جیمین: این از همه عجیبتره انقدر حواست بهشه ولی سنشو نمیدونی
تهیونگ بیحوصله گفت:
_ حرفت تموم شد؟
جیمین: نه هنوز خیلی مونده
و درست وقتی تهیونگ خواست چیزی بگوید، ادامه داد:
جیمین: مأموریت امروز سخت بود؟
_ بالاخره رسیدی به یه موضوع مهم
جیمین: نه. فقط خواستم ببینم چقدر سریع بحثو عوض میکنی
تهیونگ نفسش را آرام بیرون داد.
_ جیمین...
جیمین لبخند زد.
جیمین: تهیونگ، از من قایم نکن من سالهاست میشناسمت. وقتی چیزی برات مهم نباشه حتی نگاهشم نمیکنی.
باد ملایمی از محوطه عبور کرد چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ نگاهش را به خودروهای نظامی دوخت اما برای اولین بار جواب آمادهای نداشت و همین باعث شد جیمین لبخندش عمیقتر شود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66
✦.................................
هوا رو به تاریکی میرفت و محوطه پادگان بعد از پایان مأموریت، آرامتر از چند ساعت قبل به نظر میرسید. نیروها یکییکی مشغول جمعآوری تجهیزات بودند و صدای بیسیمها کمکم کمتر میشد.
تهیونگ روی پلههای فلزی ساختمان عملیات ایستاده بود. آستینهای لباسش را تا آرنج بالا زده بود و مشغول بررسی گزارشی بود که دقایقی قبل برایش فرستاده بودند.
جیمین با دو لیوان قهوه نزدیک شد و یکی را سمت او گرفت.
جیمین: از صبح هیچی نخوردی.
تهیونگ بدون بحث لیوان را گرفت.
_ ممنون.
جیمین چند ثانیه کنارش ایستاد و به محوطه نگاه کرد.
جیمین: یه سوال دارم
تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد
_ نپرس
جیمین خندید
جیمین: پس خودشه
این بار تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت
_ چی خودشه؟
جیمین: آیلین
تهیونگ دوباره نگاهش را به گزارش برگرداند.
_ نه.
جیمین: هنوز سوال نپرسیده بودم
_ جوابش همونه
جیمین لبخندش را پنهان نکرد.
جیمین: عجیبه.
_ چی؟
جیمین: اینکه اسمشو میارم و تو قبل از سوال جواب میدی.
تهیونگ آه کوتاهی کشید.
_ زیادی بیکاری
جیمین: پس قبول داری حواست بهش هست
_ حواسم به همه هست.
جیمین: نه به این شکل
باد ملایمی از میان محوطه عبور کرد. چند لحظه سکوت بینشان نشست اما جیمین از آن آدمهایی نبود که راحت عقب بکشد.
جیمین: میدونی مشکل چیه؟
_ نه.
جیمین: اینکه تو فکر میکنی بقیه متوجه نمیشن
تهیونگ ابرویی بالا برد.
_ متوجه چی؟
جیمین: طرز نگاه کردنت.
برای اولین بار چند ثانیه سکوت کرد نه از روی غافلگیری بیشتر از روی بیحوصلگی بعد جرعهای از قهوهاش نوشید.
_ مزخرف نگو.
جیمین: ویلیامم دیده.
_ ویلیام حتی فرق چای و قهوه رو نمیفهمه
جیمین خندید.
جیمین: بحثو عوض نکن.
تهیونگ پرونده را بست و رو به او چرخید.
_ هیچ حسی نسبت بهش ندارم.
جیمین چند ثانیه مستقیم به صورتش نگاه کرد.
جیمین: باشه.
_ بالاخره کوتاه اومدی؟
جیمین سر تکان داد.
جیمین: نه. فقط دارم صبر میکنم.
تهیونگ اخم خفیفی کرد.
_ برای چی؟
جیمین: برای روزی که خودت بفهمی.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد تهیونگ با خونسردی گفت:
_ اون روز نمیاد.
جیمین قهوهاش را سر کشید و از جایش بلند شد.
جیمین: همینو درباره خوابیدن هم میگفتی.
_ جیمین.
جیمین: همینو درباره استراحت کردن هم میگفتی.
_ جیمین.
جیمین با لبخند عقب رفت
جیمین: و حالا هم همینو درباره آیلین میگی
تهیونگ نگاه سردی نثارش کرد اما جیمین فقط خندید و دستش را بالا آورد.
سکوت کوتاهی برقرار شد.
بعد جیمین اضافه کرد:
جیمین: راستی... اون چند سالشه؟
تهیونگ شانهای بالا انداخت.
_ نمیدونم
جیمین: واقعاً نمیدونی؟
_ نه.
جیمین چند لحظه به صورتش خیره ماند بعد خندید
جیمین: این از همه عجیبتره انقدر حواست بهشه ولی سنشو نمیدونی
تهیونگ بیحوصله گفت:
_ حرفت تموم شد؟
جیمین: نه هنوز خیلی مونده
و درست وقتی تهیونگ خواست چیزی بگوید، ادامه داد:
جیمین: مأموریت امروز سخت بود؟
_ بالاخره رسیدی به یه موضوع مهم
جیمین: نه. فقط خواستم ببینم چقدر سریع بحثو عوض میکنی
تهیونگ نفسش را آرام بیرون داد.
_ جیمین...
جیمین لبخند زد.
جیمین: تهیونگ، از من قایم نکن من سالهاست میشناسمت. وقتی چیزی برات مهم نباشه حتی نگاهشم نمیکنی.
باد ملایمی از محوطه عبور کرد چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ نگاهش را به خودروهای نظامی دوخت اما برای اولین بار جواب آمادهای نداشت و همین باعث شد جیمین لبخندش عمیقتر شود.
- ۱.۶k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط