نگاهم از توی آیینه بهش افتاد کت و شلوار مشکی رنگ پوشیده

نگاهم از توی آیینه بهش افتاد ،کت و شلوار مشکی رنگ پوشیده بود و بوی عطرش فضای اتاق رو پر میکرد.
اون شب عجیب خوشتیپ شده بود،شاید اگه هر دختری میدیدش عاشقش میشد.
پشت سرم که وایساد نفسم حبس شد،هیبت مردونه ش در برابر بدن ظریف من زیادی بزرگ و هیکلی به نظر میرسید.
نگاهش از توی آیینه سر تا پام رو رصد کرد و با رضایت سری تکون داد:
-همونی شدی که میخواستم
-ولی زیاد بازه...من اینو...
دستش رو روی شکمم حس کردم و ساکت شدم.
وقتی من رو به خودش چسبوند ضربان قلبم بالا رفت:
-بهت گفتم نظرت برام مهمه؟
یا بهت حق انتخاب دادم؟
ضعیف لب زدم:
-نه!
-امشب حواست و جمع کن
از کنارم تکون نمیخوری
با کسی حرف نمیزنی
حرکت اضافه ای هم نمیکنی
و الا خودت میدونی چی میشه!
سرش رو پایین آورد و لب هاش رو به گردن لختم کشبد:
-مفهومه ماهی قرمز؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم و شاپور نفس داغش رو روی پوست یخ زده م فوت کرد:
-خوبه...حالا دیگه وقت رفتنه
وقتی ازم فاصله گرفت و به طرف در رفت بالاخره تونستم نفس بکشم،جوری نگاهم میکرد که حتی میترسیدم سرم رو بالا بگیرم:
-راه بیفت ...منتظر چی هستی!
اینکه با اون لباسای باز بین مردم راه برم بدم‌ میاومد، دوست نداشتم کسی بدنم رو ببینه.
فریدون همیشه تاکید میکرد لباسای پوشیده و ساده به تن کنم.
چون‌معتقد بود یه دختر نجیب و خانواده دار مثل یه هرزه رفتار نمیکنه.
میگفت پوشش یه زن مربوطه به مرد خونه ش.
در مورد غیرت و ناموس و از این مدل چیزا می‌گفت که من زیاد شنیده بود.
اما با شاپور فرق داشت.
جرات سرپیچی نداشتم.
توی ماشین هر دو ساکت بودیم و اون‌فقط سیگار می‌کشید.
وقتی بالاخره ماشین توی پارکینگ‌ وایساد بازوم رو محکم گرفت و گفت:
-خوب گوش کن ببین چی میگم
امشب باید حواست و خوب جمع کنی
با کسی حرف نمیزنی فقط در صورتیکه من اجازه بدم اونم اگه سوال پرسیدن و جوابش رو میدونستی
از کنارم تکون‌ نمیخوری
محافظا تمام مدت حواس شون بهت هست
اگه حرکت اضافه ای ازت ببینم امشب پدرت و در میارم
یادت که نرفته چجوری کتک میخوردی؟
بوی ادکلنش اونقدر خوب بود که هوش و حواس برام نمیداشت.
همش دلم‌می‌خواست بهش بچسبم و عطر تنش رو نفس بکشم.
وقتی محکم‌تکونم داد بی حواس سرم رو به علامت آره تکون دادم:
-باشه مراقبم...... خندم گرفته بود وحشتناک اونم فهمید یه نیشخنده زد و از ماشین پیاده شدیم
از ماشین که پیاده شدیم دستام رو دور تنم پیچیدم،با اینکه کسی اون اطراف نبود اما حس میکردم لختم و همه دارن بهم نگاه میکنن.
از همه بدتر یه دلشوره ی عجیب و موذی افتاده بود به جونم،انگار توی دلم رخت میشستن.
شاپور بازوش رو به طرفم گرفت و من بدون هیچ حرفی میدونستم ازم چی میخواد.
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با هم به طرف آسان‌‌‌سور رفتیم خیلی بازو های خوبی داشت منم با اینکه دختر بودم گاهی هول شاپور میشدم و دلم میخواست باهاش وقت بگذرونم ولی از دردایی ک منو میداد میترسیدم اون شب بهترین شب برای فرارم بود
از روی شونه بهم نگاهی انداخت و گفت:
-توی آسان‌سور رژت و تمدید کن یکم کمرنگ شده
توی مهمونی هم سرت و میگیری بالا
یجوری راه میری که هیچ مردی جرات نکنه بهت نگاه کنه
دقیقا نمیدونستم راه رفتن من چه ربطی به نگاه مردا داره، اصلا با اون ریخت و لباس که جلب توجه میکرد مگه میشد جلوی دید زدن مردا رو گرفت.
اما سرم رو به علامت باشه تکون دادم تا دست از سرم برداره.
توی کابین جلوی آینه رژم رو تمدید کردم و به طبقه ۳۰ که رسیدیم دوباره کنار شاپور وایسادم.
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و با هم از آسان‌سور بیرون زدیم.
کابین مستقیما توی سالن بزرگی باز می‌شد و من با دیدن اون همه آدم با لباس های گرون قیمت و تیپ های مد بالا فهمیدم من رو با خودش به مهمونی از ما بهترون برده اونشب انگار مهمونی ای بود به افتخار رياست شاپور
سعی کردم همون طورکه ازم خواسته رفتار کنم.
سرم رو بالا گرفتم و در حالیکه به روبرو خیره بودم به هیچ کسی مستقیم نگاه نمیکردم.
شاپور هم بین راه فقط گاهی سرش رو به علامت سلام تکون میداد .
با صدای مردی که از روبرو می‌اومد بيشتر به شاپور نزدیک شدم:
-به به ببین کی اینجاست ،شاپور خان خیلی خوش آمدید قدمتون رو چشم
زنی که کنارش وایساده بود نگاه معنا داری بهم انداخت و کنار اون‌ مرد وایساد
.
دیدگاه ها (۰)

۰همه توی اون مهمونی یه طور عجیبی بهم نگاه میکردن،احساس می کر...

من از اون بازی چیزی سر در نمیاوردم شاپور وارد بود به بازی ،و...

با خشونت و تحقیر انتظار داشت با علاقه و انگیزه واسش ناله کنم...

با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و مقابلش که رسیدم پاهاش رو از هم...

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط