Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁷
بارانِ پاییزی بیوقفه میبارید. قطراتش رویِ شیشهیِ پنجرهیِ دفترِ جیمین میرقصیدند و صدایِ نمنمِ آن، موسیقیِ متنِ لحظههایِ ما شده بود. دستش هنوز گرمایِ حضورش را رویِ پشتِ دستم داشت و این حس، آرامشی عجیب به من میداد. دیگر خبری از اضطرابِ روزهایِ اول نبود؛ حالا این نزدیکی، تبدیل به نیاز شده بود، به پناهگاهی امن در هیاهویِ دانشگاه.
جیمین برگِ شعر را دوباره برداشت و آرام در دستانش چرخاند.
- میدونی، این شعر رو بارها خوندم. هر بار هم یه حسِ تازه بهم میده. انگار… با هر بار خوندن، یه لایهیِ جدید از معنی رو کشف میکنم. مثلِ تو.
*لبخندی زدم. این مقایسهها، همیشه شیرینترین بخشِ صحبتهایش بود. انگار تمامِ دنیا را در وجودِ من خلاصه میکرد. اما در عمقِ نگاهش، چیزی فراتر از صمیمیتِ دوستانه موج میزد؛ شاید یک نگرانیِ پنهان؟*
+ منم همین حس رو به تو دارم. انگار هیچوقت تهِ حرفهات، تهِ شخصیتت… تموم نمیشه. همیشه یه غافلگیریِ خوب هست.
- غافلگیریِ خوب؟ مثلِ همین که قراره "آخرین کلاسِ عملی" رو با هم بگذرونیم؟
*حرفش کمی جدیتر شد. نگاهش از برگِ شعر به من دوخته شد. حالا دیگر فقط استاد نبود؛ دوستی بود که دغدغههایِ مشترک داشتیم. اما در عمقِ نگاهش، چیزی فراتر از صمیمیتِ دوستانه موج میزد؛ شاید یک نگرانیِ پنهان؟*
+ آره، مثلِ همین. ولی… این "آخرین" خیلی زود اومد، نه؟
- بعضی چیزها زود میان، بعضیها دیر. مهم اینه که وقتی میان، چطور ازشون استفاده کنیم. تو امروز کارت رو عالی ارائه دادی. نشون داد که خیلی یاد گرفتی.
*دستانش را رویِ میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاهش نافذ بود. پشتِ سرش، تابلویِ اعلاناتِ دانشگاه بود که عکسِ پسری با موهایِ مشکی و چشمهایِ درشت، رویِ آن خودنمایی میکرد. "تهیونگ"، یکی از دوستانِ صمیمیاش که همیشه در موردش حرف میزد. کنارش هم عکسِ پسری دیگر بود با لبخندی خاص. "جانگکوک". اما در کنارِ عکسِ تهیونگ، عکسِ دخترِ دیگری هم بود، با لبخندی گرم و چشمانی که انگار در پسِ آن، رازی نهفته بود. "کیونگ می". دوستم. کسی که تهیونگ ادعا میکرد با او آشناییِ تازه ای پیدا کرده.*
- ولی من، بیشتر از اون چیزی که تویِ کارت بود، از چیزی که تویِ چشمهات بود، یاد گرفتم. از تمامِ این دو سال… از تمامِ لحظههایی که…
*مکث کرد. انگار داشت کلماتی را پیدا میکرد که بارِ معناییِ سنگینتری داشتند.*
- …که من فقط استادِ تو بودم، ولی تو… انگار خیلی بیشتر از این حرفها بودی.
*نفسم در سینه حبس شد. این همان نقطه بود؛ نقطهای که دوستی و علاقهیِ ناگفته، داشت خودش را نمایان میکرد. اما آیا این تمامِ ماجرا بود؟ آن نگاهِ نافذ، آن تردیدِ کوتاه… انگار چیزی در پسِ این همه احساس، پنهان مانده بود.*
+ تو هم همینطور. من همیشه ازت یاد گرفتم. نه فقط درسِ عملی رو…
*به برگِ شعر اشاره کردم.*
+ …از این درسهایِ پنهانی هم.
*جیمین لبخندِ پرمعناتری زد. انگار خیالش راحت شده بود که این حرفها، یکطرفه نیست. اما در همان لحظه، تلفنِ همراهش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت و اخمِ کمرنگی رویِ صورتش نشست.*
- جانگکوک… چی شده؟… اوکی… فهمیدم… آره، دارم میام… فقط چند دقیقه دیگه. حتماً.
*تلفن را قطع کرد و با عجله بلند شد. نگاهش دوباره به عکسِ تهیونگ رویِ تابلو افتاد. در کنارش، عکسِ کیونگ می هم بود. انگار آن دو هم درگیرِ ماموریتی بودند.*
- متاسفم. باید برم. یه اتفاقی افتاده.
*با عجله کیفش را برداشت و سمتِ در رفت. با تردید نگاهی به من انداخت.*
- تو… امروز یه "درسِ جدید" داری. باید بری خونه. ولی… منتظرِ تماسم باش. باشه؟
*و قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، از دفتر بیرون رفت و صدایِ قدمهایش در راهرویِ خالی پیچید. باران هنوز میبارید، اما حالا دیگر موسیقیِ آرامشبخشی نبود؛ انگار داشت هشداری میداد. آن نگاهِ نگران، آن حرفهایِ ناتمام، و آن تماسِ ناگهانی… همه نشان میداد که چیزی فراتر از رابطهیِ استاد و دانشجویی در جریان است. آیا "درسِ جدید" من، بهانهای برایِ رفتنِ او بود؟ یا رازی در پسِ این دیدارها پنهان شده بود؟*
ادامه دارد...
Sweet Love²⁷
بارانِ پاییزی بیوقفه میبارید. قطراتش رویِ شیشهیِ پنجرهیِ دفترِ جیمین میرقصیدند و صدایِ نمنمِ آن، موسیقیِ متنِ لحظههایِ ما شده بود. دستش هنوز گرمایِ حضورش را رویِ پشتِ دستم داشت و این حس، آرامشی عجیب به من میداد. دیگر خبری از اضطرابِ روزهایِ اول نبود؛ حالا این نزدیکی، تبدیل به نیاز شده بود، به پناهگاهی امن در هیاهویِ دانشگاه.
جیمین برگِ شعر را دوباره برداشت و آرام در دستانش چرخاند.
- میدونی، این شعر رو بارها خوندم. هر بار هم یه حسِ تازه بهم میده. انگار… با هر بار خوندن، یه لایهیِ جدید از معنی رو کشف میکنم. مثلِ تو.
*لبخندی زدم. این مقایسهها، همیشه شیرینترین بخشِ صحبتهایش بود. انگار تمامِ دنیا را در وجودِ من خلاصه میکرد. اما در عمقِ نگاهش، چیزی فراتر از صمیمیتِ دوستانه موج میزد؛ شاید یک نگرانیِ پنهان؟*
+ منم همین حس رو به تو دارم. انگار هیچوقت تهِ حرفهات، تهِ شخصیتت… تموم نمیشه. همیشه یه غافلگیریِ خوب هست.
- غافلگیریِ خوب؟ مثلِ همین که قراره "آخرین کلاسِ عملی" رو با هم بگذرونیم؟
*حرفش کمی جدیتر شد. نگاهش از برگِ شعر به من دوخته شد. حالا دیگر فقط استاد نبود؛ دوستی بود که دغدغههایِ مشترک داشتیم. اما در عمقِ نگاهش، چیزی فراتر از صمیمیتِ دوستانه موج میزد؛ شاید یک نگرانیِ پنهان؟*
+ آره، مثلِ همین. ولی… این "آخرین" خیلی زود اومد، نه؟
- بعضی چیزها زود میان، بعضیها دیر. مهم اینه که وقتی میان، چطور ازشون استفاده کنیم. تو امروز کارت رو عالی ارائه دادی. نشون داد که خیلی یاد گرفتی.
*دستانش را رویِ میز گذاشت و کمی به جلو خم شد. نگاهش نافذ بود. پشتِ سرش، تابلویِ اعلاناتِ دانشگاه بود که عکسِ پسری با موهایِ مشکی و چشمهایِ درشت، رویِ آن خودنمایی میکرد. "تهیونگ"، یکی از دوستانِ صمیمیاش که همیشه در موردش حرف میزد. کنارش هم عکسِ پسری دیگر بود با لبخندی خاص. "جانگکوک". اما در کنارِ عکسِ تهیونگ، عکسِ دخترِ دیگری هم بود، با لبخندی گرم و چشمانی که انگار در پسِ آن، رازی نهفته بود. "کیونگ می". دوستم. کسی که تهیونگ ادعا میکرد با او آشناییِ تازه ای پیدا کرده.*
- ولی من، بیشتر از اون چیزی که تویِ کارت بود، از چیزی که تویِ چشمهات بود، یاد گرفتم. از تمامِ این دو سال… از تمامِ لحظههایی که…
*مکث کرد. انگار داشت کلماتی را پیدا میکرد که بارِ معناییِ سنگینتری داشتند.*
- …که من فقط استادِ تو بودم، ولی تو… انگار خیلی بیشتر از این حرفها بودی.
*نفسم در سینه حبس شد. این همان نقطه بود؛ نقطهای که دوستی و علاقهیِ ناگفته، داشت خودش را نمایان میکرد. اما آیا این تمامِ ماجرا بود؟ آن نگاهِ نافذ، آن تردیدِ کوتاه… انگار چیزی در پسِ این همه احساس، پنهان مانده بود.*
+ تو هم همینطور. من همیشه ازت یاد گرفتم. نه فقط درسِ عملی رو…
*به برگِ شعر اشاره کردم.*
+ …از این درسهایِ پنهانی هم.
*جیمین لبخندِ پرمعناتری زد. انگار خیالش راحت شده بود که این حرفها، یکطرفه نیست. اما در همان لحظه، تلفنِ همراهش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت و اخمِ کمرنگی رویِ صورتش نشست.*
- جانگکوک… چی شده؟… اوکی… فهمیدم… آره، دارم میام… فقط چند دقیقه دیگه. حتماً.
*تلفن را قطع کرد و با عجله بلند شد. نگاهش دوباره به عکسِ تهیونگ رویِ تابلو افتاد. در کنارش، عکسِ کیونگ می هم بود. انگار آن دو هم درگیرِ ماموریتی بودند.*
- متاسفم. باید برم. یه اتفاقی افتاده.
*با عجله کیفش را برداشت و سمتِ در رفت. با تردید نگاهی به من انداخت.*
- تو… امروز یه "درسِ جدید" داری. باید بری خونه. ولی… منتظرِ تماسم باش. باشه؟
*و قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، از دفتر بیرون رفت و صدایِ قدمهایش در راهرویِ خالی پیچید. باران هنوز میبارید، اما حالا دیگر موسیقیِ آرامشبخشی نبود؛ انگار داشت هشداری میداد. آن نگاهِ نگران، آن حرفهایِ ناتمام، و آن تماسِ ناگهانی… همه نشان میداد که چیزی فراتر از رابطهیِ استاد و دانشجویی در جریان است. آیا "درسِ جدید" من، بهانهای برایِ رفتنِ او بود؟ یا رازی در پسِ این دیدارها پنهان شده بود؟*
ادامه دارد...
- ۳۷۲
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط