عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۴
ویو راوی
لوئیس رو دید که داشت به سرعت به یه آشپزخونه میرفت تهیونگ جلوش رو گرفت و گفت
_ چی شده ؟
٪ عالیجناب اومدین ............بانو .........
_ بانو چی ؟
٪ بانو املیا خیلی وقته منتظرتونن و حالا............
_حالا ؟
٪ مس....ت کردن ( تیکه تیکه)
تهیونگ نفس عمیقی کشید و تا اومد چیزی بگه املیا با قیافه سرخ و اخمو گفت
+کی میگه من مستم ( مست )
ولی املیا تا تهیونگ دید اخماش از هم باز شد و دستاشو باز کرد و عین بچه ها گفت
+ تهیونگگگگ.......... برگشتییی( کیوت)
و به سمت تهیونگ دوید و پرید تو بغلش تهیونگ از املیا ترسید و گفت
_ وایسا ........
ولی دیگه دیر شده بود املیا عین بچه ها از سر و کول تهیونگ بالا میرفت
_ چرا گذاشتین اینقدر بنوشه ؟
لوئیس سرش اورد پایین و تعزیم کوتاهی کرد همون لحظه املیا فر فره دستش رو فوت کرد و به سمت جلو عین بچه ها دوید
_ کجا میرییی؟ برگرد
تهیونگ دنبال املیا رفت ولی املیا رو گم کرد . تهیونگ که دنبال املیا بود یهو املیا از زیر مبل در اورد
+ ههههههههه
تهیونگ که کلافه شده بود بغلش کرد و بردش تو اتاق املیا عین بچه ها شده بود صداهای بچگونه از خودش درمیآورد . تهیونگ املیا رو تخت گذشت و میخواست پتو روش بکشه که املیا محکم گردنش رو گرفت و گفت
+میشه آب بدی؟ ( مست )
_ همینجا بمون بیارم
تهیونگ رفت و بعد از چند دقیقه اومد و لیوان اب رو به املیا داد املیا هم شروع کرد به نوشیدن که لابهلای نوشیدنش میگفت
+چرا امروز نیومدی( اروم )
تهیونگ تا خواست چیزی بگه املیا لیوان اب رو ریخت تو صورت تهیونگ و عین بچه زد زیر خنده ولی یهو خوابش برد و روی تخت دراز کشید تهیونگ که صورتش و موهاش همه خیس بودن رفت سمت حوله و صورتشو خشک کرد و برگشت پیش املیا و پتو رو روش کشید ولی محو املیا شده بود و اختیارش دست خودش نبود و اروم اروم اومد نزدیک و بوسه ای به پیشونی املیا زد و رفت سمت اتاقش و به خواب رفت فردا صبح ...............
پارت ۶۴
ویو راوی
لوئیس رو دید که داشت به سرعت به یه آشپزخونه میرفت تهیونگ جلوش رو گرفت و گفت
_ چی شده ؟
٪ عالیجناب اومدین ............بانو .........
_ بانو چی ؟
٪ بانو املیا خیلی وقته منتظرتونن و حالا............
_حالا ؟
٪ مس....ت کردن ( تیکه تیکه)
تهیونگ نفس عمیقی کشید و تا اومد چیزی بگه املیا با قیافه سرخ و اخمو گفت
+کی میگه من مستم ( مست )
ولی املیا تا تهیونگ دید اخماش از هم باز شد و دستاشو باز کرد و عین بچه ها گفت
+ تهیونگگگگ.......... برگشتییی( کیوت)
و به سمت تهیونگ دوید و پرید تو بغلش تهیونگ از املیا ترسید و گفت
_ وایسا ........
ولی دیگه دیر شده بود املیا عین بچه ها از سر و کول تهیونگ بالا میرفت
_ چرا گذاشتین اینقدر بنوشه ؟
لوئیس سرش اورد پایین و تعزیم کوتاهی کرد همون لحظه املیا فر فره دستش رو فوت کرد و به سمت جلو عین بچه ها دوید
_ کجا میرییی؟ برگرد
تهیونگ دنبال املیا رفت ولی املیا رو گم کرد . تهیونگ که دنبال املیا بود یهو املیا از زیر مبل در اورد
+ ههههههههه
تهیونگ که کلافه شده بود بغلش کرد و بردش تو اتاق املیا عین بچه ها شده بود صداهای بچگونه از خودش درمیآورد . تهیونگ املیا رو تخت گذشت و میخواست پتو روش بکشه که املیا محکم گردنش رو گرفت و گفت
+میشه آب بدی؟ ( مست )
_ همینجا بمون بیارم
تهیونگ رفت و بعد از چند دقیقه اومد و لیوان اب رو به املیا داد املیا هم شروع کرد به نوشیدن که لابهلای نوشیدنش میگفت
+چرا امروز نیومدی( اروم )
تهیونگ تا خواست چیزی بگه املیا لیوان اب رو ریخت تو صورت تهیونگ و عین بچه زد زیر خنده ولی یهو خوابش برد و روی تخت دراز کشید تهیونگ که صورتش و موهاش همه خیس بودن رفت سمت حوله و صورتشو خشک کرد و برگشت پیش املیا و پتو رو روش کشید ولی محو املیا شده بود و اختیارش دست خودش نبود و اروم اروم اومد نزدیک و بوسه ای به پیشونی املیا زد و رفت سمت اتاقش و به خواب رفت فردا صبح ...............
- ۱۷۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط