✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞
تردید کن که ستارگان از آتش‌اند؛ تردید کن که خورشید در حرکت است؛ حتی در راستی حقیقت تردید کن؛ اما در عشق من هرگز تردید مکن.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
ری_
ناراحتم که نزدیک بود مرسدس Sl300 سوروس را از دره پایین بیندازم.حقیقتاً فکر می‌کردم در طول پنج دقیقه یاد خواهم گرفت.انتظار داشتم مهارتی که مردم طی ماه ها یاد می‌گیرند را یک روزه یاد بگیرم.طبق معمول.حالا سوروس پشت فرمان نشسته.او برایم ذوق کرد.بنظرش خوب رانندگی می‌کردم.گفت دختر خوشگلی هستم و دوست دارد همه چیز تمام باشم.بانمک و اشک درآر بود.زیادی از حد بانمک.به حدی که خطرناک است...وقتی سوروس رانندگی می‌کند بیشترین آرامش دنیا را حس می‌کنم.وقتی خوابم می‌برد تندتند چکم می‌کند.سردم نشود، گرمم نشود، سرم بد نیوفتاده باشد...او برای این همه درک و شعور خیلی جوان است.سنش خیلی کم است که اینقدر مرد باشد.همیشه تعجب می‌کنم که چطور خدا چنین شاهکاری را خلق کرده...تا همین چندماه پیش هیچوقت فکر نمی‌کردم مردی را ببوسم.منظورم بوسه‌ی صرف نیست.بوسه‌ی پیش‌دستانه.بوسه ای که من آغازش کنم.ولی با این پسر هرروز تکرارش می‌کنم.چون او شروع است.او نور است تاریکی است.او...پسرِ لعنتی.پسر دردسرساز.او همه چیز است.
"ری؟"
صدای مردانه و نرمش رشته افکارم را پاره می‌کند.
"جونم؟"
نگاهش به جلوست"چرا باهام حرف نمی‌زنی؟"
"تو فکر بودم"
آرام می‌گوید"تو فکرِ؟"
"تو."
هنوز نگاهم نمی‌کند.
"آدم خطرناکی هستی."
"چرا؟"
برمی‌گردد و نگاهم می‌کند.طوری که قلبم از حرکت می‌ایستد"خودت نمی‌دونی چرا؟"
"چون عاشقتم؟"
"نه"
"چون عاشقمی؟"
"نزدیک شدی"
"راهنمایی میخوام"
"بهتره که ندونی"
"چرا؟"
"چون همه دیوارایی که من طی سالها دور احساساتم کشیدم فرو میریزن.من پشت دیوارام راحت ترم"
"پس منم میام پشت دیوار و پیشت می‌شینم"
"این دقیقاً همون چیزیه که ترسناکه"
"من متوجه نمیشم.چرا؟"
"چون...حس مالکیت ترسناکی رو توی من بیدار می‌کنه.حس علاقه و وفاداری وحشتناک...تو این حس رو می‌خوای؟"
"من...هر حسی که از قلب تو بیاد رو می‌خوام"
"اونموقع دیگه به این آسونی ها ولت نمی‌کنم"
"من به هیچ وجه نمی‌خوام ولم کنی"
"نمی‌کنم.هیچوقت.منظورم این بود که نمی‌ذارم بری"
"برم؟شوخی نکن مرد"
نفس عمیقی می کشد"برای شام برگردیم یا خودمون شام بخوریم و از حضورمون محرومشون کنیم؟"
"نظر تو چیه؟"
"نظر من نظر تو عه"
"یعنی ناراحت نمی‌شی بگم برگردیم؟"
می‌خندد.بم و عمیق و براق.با دندان های مرتب و جذابی که برق می‌زنند..."تو واقعاً خنگی"
می‌دانم که نیستم.می داند که نیستم.ولی هیچکدام دیگر هیچ چیز نمی‌گوییم.
دیدگاه ها (۲)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

«دیگر نمی‌خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. يك ر...

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط