من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم

من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی

روزی میرسد که با لبخند تو بیدار میشوم
این روز هر زمان که میخواهد باشد
فقط باشد ...
دیدگاه ها (۱)

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده امدردِ یک اتفاق که شای...

همین که هستی...همین که لابلای کلماتم نفس میکشی؛همین که در سر...

وقتی گناهم "تو"باشیبه جهنم که به بهشت نمی روم،!!

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی،که حتی گریه های بی امانم...

کاش میتوانستم صدای تو را بنویسم ، سراسیمه و دلتنگ .. عزیزجان...

هی دل هه

سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد / اگر از شهر غم رفتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط