پارت ۲۳:مبارزه
پارت ۲۳:مبارزه
(یوجین)
از شدت سر دردی که داشتم مدام به موهام چنگ میزدم و با دست هام و با تمام قدرت سرم رو فشار میدادم. ولی هیچ تغییری توی حالم اینجاد نمیشد. دیگه واقعا رد داده بودم.
۲۵ سال میگذشت. ملوری من تو کجایی؟؟
زنده ای؟
خواهر کوچولوم.
"یوجین؟"
سرم رو بلند کردم.
"ببخشید متوجه اومدنت نشدم"
کنارم روی مبل اتاق کارم نشست.
"بازم به اون فکر می کردی؟"
"من برادر خوبی نبودم نه برای اون، و نه برای تو"
"بیخیال یوجین"
"چطور بیخیال بشم؟"
"درسته که پدر تمام ارثش رو برای اون گذاشته و هیچ کس از این موضوع خبر نداره"
ولوم صداش رو کم کرد.
"ولی این دلیل نمیشه دنبال کسی بگردیم که ۲۵ سال پیش از دست دادیم"
"ملوری، مطمئنم الان حالش خوبه. مطمئنم"
"چطور انقدر با اطمینان حرف میزنی؟"
"حسش میکنم. بین خودمون. مطمئنم پیش ماعه"
مثل بچه هایی که به جادو اعتقاد دارن حرف هاش رو باور کردم و بهم دلگرمی داد.
"شما وارث نیستید؟"
با شک صدای سولار چشم های بستم رو باز کردم سرم رو بالا گرفتم و سعی کردم جمع و جور باشم.
اون حرف هامون رو شنیده؟
"ازتون سوال کردم، گفتم که شما وارث نیستید؟"
تقریبا داشت داد میزد. سوال هاش بی جواب موندن.
"نیستید"
"نیستیم"
به دلین نگاه کردم که حرفش رو تایید کرده بود.
"من و یوجین، وارث های واقعی نیستیم، وارث واقعی، گم شده"
"و این حقیقت بزرگ رو از من پنهون کردید؟ آخه چطور؟"
"بربم یه جای بهتر، بیرون عمارت. اونجا توضیح میدم"
و بعد از دقایقی، همراه سولار با موتور از عمارت خارج شدیم و به سمت کافه ای در مرکز شهر، حرکت کردیم.
(یوجین)
از شدت سر دردی که داشتم مدام به موهام چنگ میزدم و با دست هام و با تمام قدرت سرم رو فشار میدادم. ولی هیچ تغییری توی حالم اینجاد نمیشد. دیگه واقعا رد داده بودم.
۲۵ سال میگذشت. ملوری من تو کجایی؟؟
زنده ای؟
خواهر کوچولوم.
"یوجین؟"
سرم رو بلند کردم.
"ببخشید متوجه اومدنت نشدم"
کنارم روی مبل اتاق کارم نشست.
"بازم به اون فکر می کردی؟"
"من برادر خوبی نبودم نه برای اون، و نه برای تو"
"بیخیال یوجین"
"چطور بیخیال بشم؟"
"درسته که پدر تمام ارثش رو برای اون گذاشته و هیچ کس از این موضوع خبر نداره"
ولوم صداش رو کم کرد.
"ولی این دلیل نمیشه دنبال کسی بگردیم که ۲۵ سال پیش از دست دادیم"
"ملوری، مطمئنم الان حالش خوبه. مطمئنم"
"چطور انقدر با اطمینان حرف میزنی؟"
"حسش میکنم. بین خودمون. مطمئنم پیش ماعه"
مثل بچه هایی که به جادو اعتقاد دارن حرف هاش رو باور کردم و بهم دلگرمی داد.
"شما وارث نیستید؟"
با شک صدای سولار چشم های بستم رو باز کردم سرم رو بالا گرفتم و سعی کردم جمع و جور باشم.
اون حرف هامون رو شنیده؟
"ازتون سوال کردم، گفتم که شما وارث نیستید؟"
تقریبا داشت داد میزد. سوال هاش بی جواب موندن.
"نیستید"
"نیستیم"
به دلین نگاه کردم که حرفش رو تایید کرده بود.
"من و یوجین، وارث های واقعی نیستیم، وارث واقعی، گم شده"
"و این حقیقت بزرگ رو از من پنهون کردید؟ آخه چطور؟"
"بربم یه جای بهتر، بیرون عمارت. اونجا توضیح میدم"
و بعد از دقایقی، همراه سولار با موتور از عمارت خارج شدیم و به سمت کافه ای در مرکز شهر، حرکت کردیم.
- ۱۵۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط