یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و

یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و از سیب‌های سبز کال خوردم، دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد، خیلی درد می‌کرد. مادرم گفت اگر صبر می‌کردم تا سیب‌ها برسند، مریض نمی‌شدم.
حالا هر وقت چیزی را از ته دل می‌خواهم، سعی می‌کنم حرف‌های او را در مورد "سیب کال" یادم باشد ...

خالد_حسینی
دیدگاه ها (۱۸)

پدر بزرگ! چه زیباست حسّ و حال شمابزرگ می شدم ای کاش با روال ...

مدل جدیده 😐

این روزها آدم ها به دوست داشته شدن آلرژے پیـدا کرده اند؛دواے...

بال از من تو پرواز کنبه بازے اوج بگیرفقط قول بدهبراے رفع خست...

ممنون که میخونین. این داستان واقعی نیست

My soulpart 2( اول اسلاید چک کنید) با دیدن ایینه های دیواری ...

Kims Mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط