ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت۲۵🌌
در های غول اسای زمین ازمون باز شدند〰️〰️〰️
سلطان صدا با اون فریاد بلندش📢 گفت:
🎤 «آمادهشید داوطلبااااا! آزمون عملی طی سه دقیقه دیگه شروع میشه!»
ایمی نفسش گرفت. حس کرد زمین زیر پاش داره میلرزه، یا شاید خودش بود که از استرس ویبره کرده بود 😖وای نه...دوباره نه....
داشت کوسش فعال میشد( بخاطر اینکه ستاره ی چشماش به احساساتش واکنش میده )
سریع خودش رو جمع و جور کرد و اروم با خودش زمزمه کرد:
«خب ایمی... آروم باش... سه دقیقه فرصت داری هیچ اتفاقی نمی افته تو براش اماده ای ولی باید دعا کنی کوسهت امروز کار کنه و زنده بمونی 😭»
درِ بزرگ سالن باز شد و جلوی چشمش شهری مصنوعی بود؛ پر از ساختمانهای نیمهخراب، دود، و صدای مکانیکیِ زوزهدار.
یکی از پسر ها با خوشحالی گفت:
> «وای چه باحال!»
اما ایمی با اخم اشاره کرد:
با-حال؟ عزیزم این بیشتر شبیه آخرالزمانه 😐 البته این بخاطر استرسش بود مگرنه خودشم عاشق این فضا بود 🤣 و اگه یه موقع دیگه اومده بود شروع میکرد به مسخره بازی....
داوطلبا یکی یکی وارد منطقه شدن. ایمی در حال دویدن بین کوچههای باریک چشمش به اون پسری افتاد که موهای سبزش با باد بازی میکرد.
همون دکو. همون پسر ژولیدهی تا ابد مزاحم ذهنش. 😬
> «عه باز اون هم اینجاست؟ چرا باید هر جا میرم سایهشو ببینم؟! خدایااااا چراااااا 😩 ... ولی یه سوال اون چرا هیچ تلاشی برا ازمون نمیکنه😯»
در همین لحظه صدای فلزیِ روباتی از دور بلند شد:
«هدف شناسایی شد... حمله آغاز میشود!»
ایمی سریع عقب پرید و حس کرد زمین زیر پاش از لرزش میخواد فرو بریزه.
با خودش گفت:
ایمی:۰خب، وقتشه... بازی شروع شد.
چشماش یک لحظه درخشش عجیبی گرفت و از زیر ماسک درخشید، و زیر پوستش انرژی رو احساس کرد برای همین با یه نفسی عمیق کوسش رو غیر فعال کرد و با ارامش اطراف رو ارزیابی کرد و اروم با کوسش موجی رو به درون رباط فرستاد و و اون رو از طریق نابود کردرن سرور اصلی غیر فعالش کرد
زد. و بعد سعی کرد با کوسش بدنه ی رباط رو مثل قوطی کنسرو له کنه
فلز له شد، جرقه ها ی کوچک انرژی دور ایمی ظاهر شد اما چون خیلی کوچیک بودن فقط اون بود که متوجهشون شد
ازمون دهنده های که اطرافش بودن صدای پچ پچ شون بلند شد
_دیدی دختره رو با نگاه کردن بهش نابودش کرد
-شایدم نگاه نکرده شاید کار یه نفر دیگه بود
ایمی: خوبه درست فکر میکردم اگه از بخش اصلی یعنی مانتور رباط وارد شم و سنسور اون که همون مغزش هست رو نابود کنم دیگه نیاری حتی به مبارزه نیست این اسون ترین روش برا قبول شدنه اینجوری دیگه از کوسم هم زیاد استفاده نمکنم که عجیب باشم ....اااههه... یکی رفت. بریم سراغ بعدی 😏»
اما از پشت صدایی شنید — اون پسر عینکیه بود همونی که تو سالن دید
ایدا:اعععع اینا چرا انقدر سریع هستن 😦.....خوبه اینم از هشتمین امتیاز..وایسا اون ازمون دهنده عجیب غریب چجوری اونو غیر فعال کرد😯»
ایمی برگشت. و سعی کرد نادیه ش بگیره و.... وایسا😯 چییی هشتمی وای دارم عقب میمونم خاک تو سرم 😩 من تازه سه تا امتیاز گرفتم باید سریع باشم😦😦
خلاصه ایمی همینجوری به نابود کردن رباط ها ی تو امتحان ادامه داد
معمولا همش می اومد با هدف قرار گرفتن نقطه حساس همشون رو نابود میکرد یا وقتی هم سرعت کافی نداشت اونا رو با تله کینتیک ار بین میبرد و یا محکم به دیوار میکوبیدشون
در کل همینجوری بدون اینکه که بخواد قدرت و انرژی زیادی مصرف کنه نابود شون میکرد
از اون طرف.................
اینو داشته باشیدددد تا بعد کلاسم پارت بعد رو بزارم
در های غول اسای زمین ازمون باز شدند〰️〰️〰️
سلطان صدا با اون فریاد بلندش📢 گفت:
🎤 «آمادهشید داوطلبااااا! آزمون عملی طی سه دقیقه دیگه شروع میشه!»
ایمی نفسش گرفت. حس کرد زمین زیر پاش داره میلرزه، یا شاید خودش بود که از استرس ویبره کرده بود 😖وای نه...دوباره نه....
داشت کوسش فعال میشد( بخاطر اینکه ستاره ی چشماش به احساساتش واکنش میده )
سریع خودش رو جمع و جور کرد و اروم با خودش زمزمه کرد:
«خب ایمی... آروم باش... سه دقیقه فرصت داری هیچ اتفاقی نمی افته تو براش اماده ای ولی باید دعا کنی کوسهت امروز کار کنه و زنده بمونی 😭»
درِ بزرگ سالن باز شد و جلوی چشمش شهری مصنوعی بود؛ پر از ساختمانهای نیمهخراب، دود، و صدای مکانیکیِ زوزهدار.
یکی از پسر ها با خوشحالی گفت:
> «وای چه باحال!»
اما ایمی با اخم اشاره کرد:
با-حال؟ عزیزم این بیشتر شبیه آخرالزمانه 😐 البته این بخاطر استرسش بود مگرنه خودشم عاشق این فضا بود 🤣 و اگه یه موقع دیگه اومده بود شروع میکرد به مسخره بازی....
داوطلبا یکی یکی وارد منطقه شدن. ایمی در حال دویدن بین کوچههای باریک چشمش به اون پسری افتاد که موهای سبزش با باد بازی میکرد.
همون دکو. همون پسر ژولیدهی تا ابد مزاحم ذهنش. 😬
> «عه باز اون هم اینجاست؟ چرا باید هر جا میرم سایهشو ببینم؟! خدایااااا چراااااا 😩 ... ولی یه سوال اون چرا هیچ تلاشی برا ازمون نمیکنه😯»
در همین لحظه صدای فلزیِ روباتی از دور بلند شد:
«هدف شناسایی شد... حمله آغاز میشود!»
ایمی سریع عقب پرید و حس کرد زمین زیر پاش از لرزش میخواد فرو بریزه.
با خودش گفت:
ایمی:۰خب، وقتشه... بازی شروع شد.
چشماش یک لحظه درخشش عجیبی گرفت و از زیر ماسک درخشید، و زیر پوستش انرژی رو احساس کرد برای همین با یه نفسی عمیق کوسش رو غیر فعال کرد و با ارامش اطراف رو ارزیابی کرد و اروم با کوسش موجی رو به درون رباط فرستاد و و اون رو از طریق نابود کردرن سرور اصلی غیر فعالش کرد
زد. و بعد سعی کرد با کوسش بدنه ی رباط رو مثل قوطی کنسرو له کنه
فلز له شد، جرقه ها ی کوچک انرژی دور ایمی ظاهر شد اما چون خیلی کوچیک بودن فقط اون بود که متوجهشون شد
ازمون دهنده های که اطرافش بودن صدای پچ پچ شون بلند شد
_دیدی دختره رو با نگاه کردن بهش نابودش کرد
-شایدم نگاه نکرده شاید کار یه نفر دیگه بود
ایمی: خوبه درست فکر میکردم اگه از بخش اصلی یعنی مانتور رباط وارد شم و سنسور اون که همون مغزش هست رو نابود کنم دیگه نیاری حتی به مبارزه نیست این اسون ترین روش برا قبول شدنه اینجوری دیگه از کوسم هم زیاد استفاده نمکنم که عجیب باشم ....اااههه... یکی رفت. بریم سراغ بعدی 😏»
اما از پشت صدایی شنید — اون پسر عینکیه بود همونی که تو سالن دید
ایدا:اعععع اینا چرا انقدر سریع هستن 😦.....خوبه اینم از هشتمین امتیاز..وایسا اون ازمون دهنده عجیب غریب چجوری اونو غیر فعال کرد😯»
ایمی برگشت. و سعی کرد نادیه ش بگیره و.... وایسا😯 چییی هشتمی وای دارم عقب میمونم خاک تو سرم 😩 من تازه سه تا امتیاز گرفتم باید سریع باشم😦😦
خلاصه ایمی همینجوری به نابود کردن رباط ها ی تو امتحان ادامه داد
معمولا همش می اومد با هدف قرار گرفتن نقطه حساس همشون رو نابود میکرد یا وقتی هم سرعت کافی نداشت اونا رو با تله کینتیک ار بین میبرد و یا محکم به دیوار میکوبیدشون
در کل همینجوری بدون اینکه که بخواد قدرت و انرژی زیادی مصرف کنه نابود شون میکرد
از اون طرف.................
اینو داشته باشیدددد تا بعد کلاسم پارت بعد رو بزارم
- ۵۱۲
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط