رمان
عمارت عشق
نقش ها:
خدمتکار رده پایین: ناکاهارا چویا (دختر)
ارباب سختگیر و بشدت بی اعصاب: اوسامو دازای (پسره)
پارت اول start:
وارد عمارت شدیم. اون خانم رفت سمت اتاق بزرگی که اونجا بود گفت منم برم،و منم رفتم. داخل یه پسر با بانداژ و موهای قهوه ای نشسته بود. داشت یه کتابی رو میخوند. خانم رو بهم کرد و گفت:
_«خب چویا سان...این پسر من دازایـه یجورایی ارباب توئه میتونی صداش کنی دازای سان یا دازای ساما..»
حرفشو قطع کردم.
چویا:«نمیشه دازای خالی صدا کنم؟ خوش ندارم به کسی که ازم کوچیکتره با خوش رفتاری حرف بزنم....مخصوصا اگه پسر باشه و یچیزی پسرتون خیلی درازه و.....»
_«اوه....چویا سان خیلی رو راستید!» اروم خندید.
بالاخره صدای اون دراز در اومد.
دازای:«ببینم این هویجه چی میگه اینجا؟ خدمتکار جدیده؟ چرا اینقدر کوتولس؟ و اینکه بهت بگم هویجک که رنگ موهات اصلا به چشمات نمیخوره و خیلی زشتی!!»(به تو رفته)
چویا:«به تو ربطی داره که من زشتم یا خوشگلم؟ اصلا به تو چه دراز لندهور؟؟؟ ازم کوچیکتری زر میزنی!!»
_«چویا سان اروم باشید دازای قراره ارباب شما باشه...»
همون لحظه گوشی مادر دازای زنگ خورد.
_«ای وای ببخشید من الان بیام!» و رفت بیرون اتاق، الان من موندم و دازای
دازای:«الحق که خیلی خوشگلی!!»
این همین دو دقیقه پیش به من نگفت زشت؟؟
چویا:«جان؟ همین دو دقیقه پیش نبود تو....»
دازای:«بخاطر مامانم مجبورم با دخترا بد اخلاقی کنم....نمیخوام دختری رو به خوردم بدن!!»
چویا:«به خوردت بدن؟»
دازای:«ارع...مجبورم کنن با یه دختر ازدواج کنم....تو سنت ما باید دختر رو تو 3 ماه حامله کنیم و خب من بلدم ولی حوصلشو ندارم با کسی انجامش بدم که دوستش ندارم و حوصله بچه نگه داشتن هم ندارمـ...»
چویا:«3 ماه؟؟؟ بزار مهر عقد خشک بشه بعد.....»
دازای:«پس تو منو درک میکنی؟»
چویا:«اره میفهممت!»
چند ثانیه بهم زل زدیم.
دازای:«ببینم تو از پسری خوشت میاد؟»
چویا:«از دیبرستان تا حالا نه!»
دازای:«از دبیرستان؟»
چویا:«اره خب....یه پسری بود مثل تو بانداژ کرده بود خودشو فقط یه چشمش رو بسته بود رنگ موهاش رنگ چشماش شبیه تو بود ولی هیچوقت نفهمیدم چجور ادمیه اکثرا سرش تو کتاب بوده،تو داخل چطور مدرسه ای درس خوندی؟» (چویا جان کس*خلی؟ جلوت وایسادههه)
دازای:«مدرسه ی ادم معمولیا چون نمیتونستم تو مدرسه اشرافی درس بخونم....»
چویا:«چون میترسیدی به خوردت بدن؟!»
با یه لبخند کج گفتم.
دازای خندید از ته دل.
دازای:«😃 شاید!»
یکم مکث کرد بعد چند قدم اومد سمتم و جلوم ایستاد.
دازای:«گفتی اسمت چی بود؟»
چویا:«ناکاهارا چویا!»
دازای:«خیلی آشنایی!! حالا هرچی میخوای بدونی کارت تو این عمارت چیه؟»
چویا:«اوهوم اره»
دازای:«خدمتکار شخصی من!! همه ی کارایی که به من مربوطه رو تو انجام میدی از جمله خشک کردن موهام کمک تو حموم کردن عوض کردن لباسا و چند تا چیز دیگه!!»
چویا:«اااا...»
خشکم زد. این کارا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟ ولی با سرم تایید کردم.
اومد جلو دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گونمو اروم بوسید رفت سمت تختش،تبدیل شدم به یه مجسمه ی سنگی!!!سریع از اتاق رفتم بیرون....
.
.
.
ادامه؟
#عمارتـعشق
نقش ها:
خدمتکار رده پایین: ناکاهارا چویا (دختر)
ارباب سختگیر و بشدت بی اعصاب: اوسامو دازای (پسره)
پارت اول start:
وارد عمارت شدیم. اون خانم رفت سمت اتاق بزرگی که اونجا بود گفت منم برم،و منم رفتم. داخل یه پسر با بانداژ و موهای قهوه ای نشسته بود. داشت یه کتابی رو میخوند. خانم رو بهم کرد و گفت:
_«خب چویا سان...این پسر من دازایـه یجورایی ارباب توئه میتونی صداش کنی دازای سان یا دازای ساما..»
حرفشو قطع کردم.
چویا:«نمیشه دازای خالی صدا کنم؟ خوش ندارم به کسی که ازم کوچیکتره با خوش رفتاری حرف بزنم....مخصوصا اگه پسر باشه و یچیزی پسرتون خیلی درازه و.....»
_«اوه....چویا سان خیلی رو راستید!» اروم خندید.
بالاخره صدای اون دراز در اومد.
دازای:«ببینم این هویجه چی میگه اینجا؟ خدمتکار جدیده؟ چرا اینقدر کوتولس؟ و اینکه بهت بگم هویجک که رنگ موهات اصلا به چشمات نمیخوره و خیلی زشتی!!»(به تو رفته)
چویا:«به تو ربطی داره که من زشتم یا خوشگلم؟ اصلا به تو چه دراز لندهور؟؟؟ ازم کوچیکتری زر میزنی!!»
_«چویا سان اروم باشید دازای قراره ارباب شما باشه...»
همون لحظه گوشی مادر دازای زنگ خورد.
_«ای وای ببخشید من الان بیام!» و رفت بیرون اتاق، الان من موندم و دازای
دازای:«الحق که خیلی خوشگلی!!»
این همین دو دقیقه پیش به من نگفت زشت؟؟
چویا:«جان؟ همین دو دقیقه پیش نبود تو....»
دازای:«بخاطر مامانم مجبورم با دخترا بد اخلاقی کنم....نمیخوام دختری رو به خوردم بدن!!»
چویا:«به خوردت بدن؟»
دازای:«ارع...مجبورم کنن با یه دختر ازدواج کنم....تو سنت ما باید دختر رو تو 3 ماه حامله کنیم و خب من بلدم ولی حوصلشو ندارم با کسی انجامش بدم که دوستش ندارم و حوصله بچه نگه داشتن هم ندارمـ...»
چویا:«3 ماه؟؟؟ بزار مهر عقد خشک بشه بعد.....»
دازای:«پس تو منو درک میکنی؟»
چویا:«اره میفهممت!»
چند ثانیه بهم زل زدیم.
دازای:«ببینم تو از پسری خوشت میاد؟»
چویا:«از دیبرستان تا حالا نه!»
دازای:«از دبیرستان؟»
چویا:«اره خب....یه پسری بود مثل تو بانداژ کرده بود خودشو فقط یه چشمش رو بسته بود رنگ موهاش رنگ چشماش شبیه تو بود ولی هیچوقت نفهمیدم چجور ادمیه اکثرا سرش تو کتاب بوده،تو داخل چطور مدرسه ای درس خوندی؟» (چویا جان کس*خلی؟ جلوت وایسادههه)
دازای:«مدرسه ی ادم معمولیا چون نمیتونستم تو مدرسه اشرافی درس بخونم....»
چویا:«چون میترسیدی به خوردت بدن؟!»
با یه لبخند کج گفتم.
دازای خندید از ته دل.
دازای:«😃 شاید!»
یکم مکث کرد بعد چند قدم اومد سمتم و جلوم ایستاد.
دازای:«گفتی اسمت چی بود؟»
چویا:«ناکاهارا چویا!»
دازای:«خیلی آشنایی!! حالا هرچی میخوای بدونی کارت تو این عمارت چیه؟»
چویا:«اوهوم اره»
دازای:«خدمتکار شخصی من!! همه ی کارایی که به من مربوطه رو تو انجام میدی از جمله خشک کردن موهام کمک تو حموم کردن عوض کردن لباسا و چند تا چیز دیگه!!»
چویا:«اااا...»
خشکم زد. این کارا دیگه چیه؟؟؟؟؟؟ ولی با سرم تایید کردم.
اومد جلو دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گونمو اروم بوسید رفت سمت تختش،تبدیل شدم به یه مجسمه ی سنگی!!!سریع از اتاق رفتم بیرون....
.
.
.
ادامه؟
#عمارتـعشق
- ۸۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط