#theheartofsea
#theheartofsea
#secondpart
#minsung
معلومه که قصد نداشت به اون مهمونی بره کلی با خودش کلنجار رفته بود و آخر به این نتیجه رسید که با این لباس و قیافه هیچ جا راش نمیدن مخصوصا کاخ سلطنتی
آهی کشید و خودشو رو تخت قدیمی اتاق انداخت و دستشو به صورتش کشید
(چی میشد منم عضو یه خانواده بودم؟)
این رو با خودش گفت و به سقف زل زد
(اگر چند روز از وعده غذاییام کم کنم میتونم پولو برسونم و فقط یه لباس خوب اجاره کنم هوم؟)
پاشد جلوی آینه اتاق واستاد که گوشه اش شکسته و کلا لک های زیادی روش بود
(قیافم بد نیس...پس میتونم برم اره؟)
بعد خندید و چشمکی به انعکاس خودش در آینه زد
(اره همینه...میبینمت پسره ی خوشتیپ هان جیسونگ)
و با برداشتن کیسه طلا و نقره به سمت شهر رفت
وقتی به لباس فروشی شهر رسید به قیمت شیک ترین لباس نگاه کرد
(۵ سکه طلا؟؟؟ مگه میخوام چقد بپوشم اینو؟)
بعد لباس های دیگه رو نگاه کرد و وقتی قیمت اجاره یه شب رو پرسید نیشش تا بناگوش باز شد
(۵ سکه برنز درسته؟ میشه ۱ سکه نقره؟)
با سردرگمی پرسید و مرد با خونسردی جواب مثبت داد
اروم خندید و همون لباسو برداشت و فورا تو اتاق پرو پوشید و لباس های کهنه اش رو انداخت رو کانتر و دستی به موهاش کشید ولی موهاش سر جاشون برگشتن
پوفی گفت و به سمت کاخ راه افتاد...وقتی زن ها و مرد هارو دید که چی پوشیدن و لباس های خودشو فقط به خودش دلگرمی داد
(همچین بدم نشدی جیسونگ)
.....
و همین که خواست وارد کاخ بشه...
(نه!)
سرباز های جلوی در با نیزه جلوی درو بستن
(چرا این همه ادم برن من نرم؟)
سرباز با سردی جواب داد
(چون اونا از خانواده های بالایی میان نه مثل تو که معلوم نیست از کجا اومدی)
ولی صدای گرمی که دل جیسونگ رو لرزوند و از پشت سرباز ها اومد توجه شون رو جلب کرد
(مشکلی هست اقایون؟)
سرباز ها تعظیم کردن و اونی که به جیسونگاجازه ورود نداده بود گفت
(ق...قربان...سرورم این پسر میخواست وارد کاخ بشه)
شاهزاده شونه بالا انداخت و با خونسردی گفت
(چه عیبی داره؟ امشب جشن پیروزی و بازگشت منه جشن سلطنتی نیست که سخت گیری کنی،تمام مردم میتونن بیان)
و دست جیسونگ رو گرفت و برد داخل کاخ ،جیسونگ بهت زده به مینهو نگاه میکرد...از از نزدیک حتی زیباترم بود
(بابت رفتار سربازهام عذرمیخوام اقای..؟)
جیسونگ دستاش خیس عرق شده بود و لپاش گل انداخته بود
(شاهزاده لی...امم چیزه...جیسونگ...هان جیسونگ هستم)
مینهو اخمی کرد و گفت
(ببینم با دریا بان هان جینهیو و پسرش هان هیجونگ نسبتی داری؟؟)
جیسونگ نفسی کشید و سعی کرد تا میتونه لرز بدنش رو از مینهو مخفی کنه
(ن..نه قربان...من تو یتیم خونه بزرگ شدم...هیچ کدوم از اعضای خانوادم رو نمیشناسم)
مینهو به استرس جیسونگ پوزخندی زد و برای بیشتر اذیت کردنش دستاشو رو شونه هاش گذاشت و با تاسف گفت
(اوه متاسفم جیسونگ شی...)
صدای خواهر کوچیکتر مینهو از بین شلوغی اومد و مینهو به سمت جمعیت برگشت
(اوپا! مینهو اوپا! مینی اوپا!)
مینهو از جیسونگ معذرت خواست و زانو زد تا هم سطح خواهرش بشه
(پری کوچولو نمیبینه دارم با کسی صحبت میکنم؟)
مینجی اروم لبشو گزید و با انگشتاش بازی کرد تا مظلوم نمایی کنه
(پدر گفت بهت بگم بیای برای سخنرانی اماده شی)
جیسونگ دستای خیس از عرقشو تو اون فاصله با لباسش پاک کرد و به مینهو و خواهرش نگاه کرد
مینهو پوفی گفت و بلند شد و به جیسونگ گفت
(به هر حال...خوشحال شدم دیدمت جیسونگ شی...امیدوارم بیشترهمو ببینیم)
و با چشمک رفت و جیسونگ فوری تعظیم کرد
واو شت...اون شاهزاده واقعا...معرکه بود؟ جیسونگ برای بار هزارم تو دلش گفت خوشبحال همسر ایندش...
در طول ضیافت مینهو با چند دختر مختلف دیده شد ولی نگاه اصلیش همچنان روی جیسونگ بود و هرجا جیسونگ میرفت نگاه مینهو دنبالش بود تا وقتی تصمیم گرفت زود از مراسم برگرده که لباسو تحویل بده
همین که خواست ار کاخ بیرون بیاد مینهو صداش کرد
(جیسونگ شی افتخار یه نوشیدنی رو به من میدی؟)
جیسونگ یخ کرد اروم سمت شاهزاده برگشت و با صدایی رسا و محترمانه گفت
(متاسفم سرورم ولی من باید برم...امم...فردا کلی کار دارم)
مرد نزدیک تر اومد و اروم پاکتنامه ای دست جیسونگ داد
(میخوام یه کتابی بهت بدم بچه...فردا بعد از کارت بیا جلوی کاخ و اسمتو بگو تا رات بدن داخل)
جیسونگهول کرد و سریع گفت
(نه نه نه نه نه امکان نداره...من نمیتونماینو قبول کنم)
مینهو پوزخندی زد و کتابو زد زیربغل جیسونگ
(راجب خانوادته حالا خود دانی هان شی)
و با پوزخند سمت قلعه برگشت
جیسونگ بعد از تحویل لباس و پرداخت رفت سمت متل و اتاقش و به پاکت نامه که با خط خیلی خیلی خوب نوشته شده بود خیره شد
ادامش تو کامنتا)
#secondpart
#minsung
معلومه که قصد نداشت به اون مهمونی بره کلی با خودش کلنجار رفته بود و آخر به این نتیجه رسید که با این لباس و قیافه هیچ جا راش نمیدن مخصوصا کاخ سلطنتی
آهی کشید و خودشو رو تخت قدیمی اتاق انداخت و دستشو به صورتش کشید
(چی میشد منم عضو یه خانواده بودم؟)
این رو با خودش گفت و به سقف زل زد
(اگر چند روز از وعده غذاییام کم کنم میتونم پولو برسونم و فقط یه لباس خوب اجاره کنم هوم؟)
پاشد جلوی آینه اتاق واستاد که گوشه اش شکسته و کلا لک های زیادی روش بود
(قیافم بد نیس...پس میتونم برم اره؟)
بعد خندید و چشمکی به انعکاس خودش در آینه زد
(اره همینه...میبینمت پسره ی خوشتیپ هان جیسونگ)
و با برداشتن کیسه طلا و نقره به سمت شهر رفت
وقتی به لباس فروشی شهر رسید به قیمت شیک ترین لباس نگاه کرد
(۵ سکه طلا؟؟؟ مگه میخوام چقد بپوشم اینو؟)
بعد لباس های دیگه رو نگاه کرد و وقتی قیمت اجاره یه شب رو پرسید نیشش تا بناگوش باز شد
(۵ سکه برنز درسته؟ میشه ۱ سکه نقره؟)
با سردرگمی پرسید و مرد با خونسردی جواب مثبت داد
اروم خندید و همون لباسو برداشت و فورا تو اتاق پرو پوشید و لباس های کهنه اش رو انداخت رو کانتر و دستی به موهاش کشید ولی موهاش سر جاشون برگشتن
پوفی گفت و به سمت کاخ راه افتاد...وقتی زن ها و مرد هارو دید که چی پوشیدن و لباس های خودشو فقط به خودش دلگرمی داد
(همچین بدم نشدی جیسونگ)
.....
و همین که خواست وارد کاخ بشه...
(نه!)
سرباز های جلوی در با نیزه جلوی درو بستن
(چرا این همه ادم برن من نرم؟)
سرباز با سردی جواب داد
(چون اونا از خانواده های بالایی میان نه مثل تو که معلوم نیست از کجا اومدی)
ولی صدای گرمی که دل جیسونگ رو لرزوند و از پشت سرباز ها اومد توجه شون رو جلب کرد
(مشکلی هست اقایون؟)
سرباز ها تعظیم کردن و اونی که به جیسونگاجازه ورود نداده بود گفت
(ق...قربان...سرورم این پسر میخواست وارد کاخ بشه)
شاهزاده شونه بالا انداخت و با خونسردی گفت
(چه عیبی داره؟ امشب جشن پیروزی و بازگشت منه جشن سلطنتی نیست که سخت گیری کنی،تمام مردم میتونن بیان)
و دست جیسونگ رو گرفت و برد داخل کاخ ،جیسونگ بهت زده به مینهو نگاه میکرد...از از نزدیک حتی زیباترم بود
(بابت رفتار سربازهام عذرمیخوام اقای..؟)
جیسونگ دستاش خیس عرق شده بود و لپاش گل انداخته بود
(شاهزاده لی...امم چیزه...جیسونگ...هان جیسونگ هستم)
مینهو اخمی کرد و گفت
(ببینم با دریا بان هان جینهیو و پسرش هان هیجونگ نسبتی داری؟؟)
جیسونگ نفسی کشید و سعی کرد تا میتونه لرز بدنش رو از مینهو مخفی کنه
(ن..نه قربان...من تو یتیم خونه بزرگ شدم...هیچ کدوم از اعضای خانوادم رو نمیشناسم)
مینهو به استرس جیسونگ پوزخندی زد و برای بیشتر اذیت کردنش دستاشو رو شونه هاش گذاشت و با تاسف گفت
(اوه متاسفم جیسونگ شی...)
صدای خواهر کوچیکتر مینهو از بین شلوغی اومد و مینهو به سمت جمعیت برگشت
(اوپا! مینهو اوپا! مینی اوپا!)
مینهو از جیسونگ معذرت خواست و زانو زد تا هم سطح خواهرش بشه
(پری کوچولو نمیبینه دارم با کسی صحبت میکنم؟)
مینجی اروم لبشو گزید و با انگشتاش بازی کرد تا مظلوم نمایی کنه
(پدر گفت بهت بگم بیای برای سخنرانی اماده شی)
جیسونگ دستای خیس از عرقشو تو اون فاصله با لباسش پاک کرد و به مینهو و خواهرش نگاه کرد
مینهو پوفی گفت و بلند شد و به جیسونگ گفت
(به هر حال...خوشحال شدم دیدمت جیسونگ شی...امیدوارم بیشترهمو ببینیم)
و با چشمک رفت و جیسونگ فوری تعظیم کرد
واو شت...اون شاهزاده واقعا...معرکه بود؟ جیسونگ برای بار هزارم تو دلش گفت خوشبحال همسر ایندش...
در طول ضیافت مینهو با چند دختر مختلف دیده شد ولی نگاه اصلیش همچنان روی جیسونگ بود و هرجا جیسونگ میرفت نگاه مینهو دنبالش بود تا وقتی تصمیم گرفت زود از مراسم برگرده که لباسو تحویل بده
همین که خواست ار کاخ بیرون بیاد مینهو صداش کرد
(جیسونگ شی افتخار یه نوشیدنی رو به من میدی؟)
جیسونگ یخ کرد اروم سمت شاهزاده برگشت و با صدایی رسا و محترمانه گفت
(متاسفم سرورم ولی من باید برم...امم...فردا کلی کار دارم)
مرد نزدیک تر اومد و اروم پاکتنامه ای دست جیسونگ داد
(میخوام یه کتابی بهت بدم بچه...فردا بعد از کارت بیا جلوی کاخ و اسمتو بگو تا رات بدن داخل)
جیسونگهول کرد و سریع گفت
(نه نه نه نه نه امکان نداره...من نمیتونماینو قبول کنم)
مینهو پوزخندی زد و کتابو زد زیربغل جیسونگ
(راجب خانوادته حالا خود دانی هان شی)
و با پوزخند سمت قلعه برگشت
جیسونگ بعد از تحویل لباس و پرداخت رفت سمت متل و اتاقش و به پاکت نامه که با خط خیلی خیلی خوب نوشته شده بود خیره شد
ادامش تو کامنتا)
- ۲۵۳
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط