من از یال سپید و غرش بی حال فهمیدم

من از یال سپید و غرش بی حال فهمیدم
که شیری از پس چشمان آهو برنمی آید...!
دیدگاه ها (۱)

غزل هـایی کـه بر روٖیت اثـر گفتی ندارد رابرای ماه می خواندم ...

چتر باران زده ات روی سرم هست هنوزمن و معشوق خیالی به خیابان ...

اگر دانه های برف مثل اشکهای من بود ... این شهر پر بود از رود...

15 میلیون دیروز میخواستم بخرمش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط