آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰۳
فردا صبح...
(ویو نیلسو)
با حس سنگینی یه دست دور کمرم چشمهامو باز کردم.
جونگکوک هنوز خوابآلود بغلم کرده بود و صورتش نصفه توی بالش بود.
آروم گفتم:
+"جونگکوک... خفهم کردی."
چشمهاشو باز کرد و با صدای گرفته گفت:
-"صبح بخیر."
+"صبح بخیر، ولی ولم کن."
-"نه."
لبخند کلافهای زدم:
+"چرا؟"
-"چون دلم نمیخواد از بغلم بری."
+"ولی من میخوام بلند شم."
-"منم میخوام بخوابی."
اخم مصنوعی کردم:
+"خیلی لوسی."
پوزخند زد:
-"تو منو اینجوری بار آوردی."
بالش رو برداشتم و آروم کوبیدم توی بازوش.
خندید و کمی خودش رو عقب کشید.
-"وحشی."
+"پررو."
از تخت پایین اومدم و گفتم:
+"بلند شو، باید داروتو بخوری."
جونگکوک نشست و موهاش رو بههم ریخت:
-"اول حموم."
+"مواظب زخمت باش."
-"چشم خانومم."
با چشمغره از اتاق بیرون رفتم و چند دقیقه بعد صدای جونگکوک از داخل حموم بلند شد:
-"نیلسو!"
+"چی شده؟"
-"حولهمو یادت رفت بیاری."
چشمهامو بستم و زیر لب گفتم:
+"این پسر منو دیوونه میکنه..."
حوله رو برداشتم و رفتم جلوی در حموم.
+"بگیر."
دستش از لای در اومد، اما درست وقتی خواستم حوله رو بدم، مچ دستمو گرفت.
+"جونگکوک، ول کن."
با شیطنت گفت:
-"بیا تو."
+"نه، ول—"
اما با یه حرکت آروم کشیدتم داخل حموم.
با شوک بهش نگاه کردم و سریع حوله رو جلوی خودم گرفتم.
+"دیوانهای تو؟!"
خیس و با موهای چسبیده به پیشونیش خندید:
-"گفتم فقط حوله نیار... خودتم بیا."
+"جونگ کوک.".....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۰۳
فردا صبح...
(ویو نیلسو)
با حس سنگینی یه دست دور کمرم چشمهامو باز کردم.
جونگکوک هنوز خوابآلود بغلم کرده بود و صورتش نصفه توی بالش بود.
آروم گفتم:
+"جونگکوک... خفهم کردی."
چشمهاشو باز کرد و با صدای گرفته گفت:
-"صبح بخیر."
+"صبح بخیر، ولی ولم کن."
-"نه."
لبخند کلافهای زدم:
+"چرا؟"
-"چون دلم نمیخواد از بغلم بری."
+"ولی من میخوام بلند شم."
-"منم میخوام بخوابی."
اخم مصنوعی کردم:
+"خیلی لوسی."
پوزخند زد:
-"تو منو اینجوری بار آوردی."
بالش رو برداشتم و آروم کوبیدم توی بازوش.
خندید و کمی خودش رو عقب کشید.
-"وحشی."
+"پررو."
از تخت پایین اومدم و گفتم:
+"بلند شو، باید داروتو بخوری."
جونگکوک نشست و موهاش رو بههم ریخت:
-"اول حموم."
+"مواظب زخمت باش."
-"چشم خانومم."
با چشمغره از اتاق بیرون رفتم و چند دقیقه بعد صدای جونگکوک از داخل حموم بلند شد:
-"نیلسو!"
+"چی شده؟"
-"حولهمو یادت رفت بیاری."
چشمهامو بستم و زیر لب گفتم:
+"این پسر منو دیوونه میکنه..."
حوله رو برداشتم و رفتم جلوی در حموم.
+"بگیر."
دستش از لای در اومد، اما درست وقتی خواستم حوله رو بدم، مچ دستمو گرفت.
+"جونگکوک، ول کن."
با شیطنت گفت:
-"بیا تو."
+"نه، ول—"
اما با یه حرکت آروم کشیدتم داخل حموم.
با شوک بهش نگاه کردم و سریع حوله رو جلوی خودم گرفتم.
+"دیوانهای تو؟!"
خیس و با موهای چسبیده به پیشونیش خندید:
-"گفتم فقط حوله نیار... خودتم بیا."
+"جونگ کوک.".....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۰.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط