part

part7


ات:چی
بابا: اینکه ازدواج کنی...ببین میدونم شاید ناراحت بشی ولی پسر عموت تهیونگ بخاطر تو اومده کره تا باهات ازدواج کنه
ات:چی...ولی من از چیزی خبر ندارم
بابا:میدونم ببین اون پسر خوبیه
ات: من اونو دوست ندارم
بابام: همین که گفتم فردا شب میاد
ات:ولی....
بابا:برو بخواب
ات:چشم
خلاصه ات رفت خوابید صبح شد همه ی کار ها آماده بود شب شده بود تهیونگ اومد رفتن توی اتاق با هم حرف بزنن
ته:ات تو دوستم داری
ات:تهیونگ من دوستت دارم اما به عنوان یه برادر خودت می‌دونی من برادر ندارم
ته:می‌دونی اگه باهام ازدواج نکنی زمین کشاورزی بابات
چی میشه
ات:منظورت چیه
ته: در واقع زمینی که بابات باهاش پول در میاره به اسم بابایی منه هر وقت خواستیم میتونیم زمین رو بگیرم
ته همین رو گفت از اتاق رفت ات بغض کرده بود
بابا ات: ات نظرت
ات نگاهی به ته انداخت گفت باشه
پس فردا صبح قبل اینکه کسی بیدار بشه موتورم رو برداشتم رفتم
شرکت
کوک: کجا بودی
ات: ربطی داره
کوک: من پسر رئیسم
ات: به تو چه
کوک دست ات رو گرفت برد توی آشپزخونه شرکت
ات: ولم کن
کوک: همگی برید بیرون
ات: چی میخوای
کوک: دستت
ات:چشه
کوک:انگشترت
ات:م.من نامزد کردم
کوک:چی(داد)
دیدگاه ها (۰)

part 8ات:چرا داد میزنی کوک انگشتر رو از دست ات بیرون کشید پن...

part 9ات: من روی کاناپه میخوابم تو روی تخت بخواب کوک:دوتامو...

part 6دهن ات : چرا باید عاشق کسی بشم که دوستم نداره دیگه نمی...

part 5کوک: آقای جانگ خوب هستین بله منم میشه به آدرس .... رست...

تهیونگ: کوک میای بریم یا نهکوک اومد توی آشپزخونه و گفت: ات ف...

p11زنگ زدم به تهیونگ و بهش گفتم بیاد بار همیشگی که با بچه می...

چند روز گذشته و ات‌ موقع تمیز کاری یا آشپزی دستشو میزاره روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط