مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت42
#یاس

پریسا گفت:
- نه په زن خودت خوبه چشاش فقط معلومه!
پاشا گفت:
- شک نکن زن من با این کارش نشون می ده مال منه و از زیبایی هایش که مال منه مراقبت می کنه نه مثل تو که عمومی هستی!
پریسا انقدر عصبی شده بود با حرص بابا شو صدا زد که گفتم:
- می شه بس کنید؟ پریسا خانوم من چیزی بهتون گفتم انقدر متلک بار من می کنید باشه من مذهبی چادری شما نه خوب دیگه! همون طور که من به سلیقه شما احترام می زارم شما هم احترام بزار و لطفا بحث و تموم کن.
با حرص نگاهم کرد.
مشغول خوردن شدیم و بعدش دوباره راه افتادیم.
خسته از راه و نشستن گفتم:
- پاشا بزن کنار یکم راه بریم از تهران تو خونه اومدیم این همه راه دوباره بریم توی یه خونه ی دیگه!
پاشا خیلی خسته بود و خواب ش می یومد و گفت:
- اره راست می گی منم یکم بخوابم خیلی خسته ام.
سر تکون دادم و زد کنار.
جا پهن کردیم و چادر زدیم بین درخت ها یه پتو که عقب بود و در اورد با بالشت دادم به پاشا که گرفت و گفت:
- دستت طلا .
انداخت روی زیرانداز و دراز کشید .
اخیشی گفت و رو به بهم گفت:
- مراقب باش زیاد هم دور نشی ها.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم.
هر کی یه طرف برای خودش مشغول عکس گرفتن شد.
همین جور قدم زنان جلو می رفتم و حواسم بود مسیر رو گم نکنم خیلی از سبزه و درخت ها خوشم می یومد و احساس تازگی خوبی بهم می داد.
هوا هم عالی بود فقط یکمی سرد بود.
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم از دید الانم پاشا و بقیه معلوم نبودن.
ولی مسیر و مطمعنن بلد بودم.
خواستم دوباره ادامه بدم حس کردم یه چیزی جلوم تکون خورد.
سریع نگاهمو به جلوم دوختم بوته های گل های خاردار جلوم داشت تکون می خورد اب دهنمو قورت دادم و چند قدم عقب عقب رفتم که یهو صدای پارس سگ اومد و جیغ بلندی کشیدم و فرار کردم.
نمی دونم حتا کدوم سمتی داشتم می دویدم فقط بلند بلند پاشا رو صدا می کردم و جیغ می کشیدم.
بعد مسافتی وایسادم و به پشت سرم ترسیده نگاه کردم.
چیزی نبود! یعنی گمم کردن سگ ها؟
نفس راحتی کشیدم و به اطراف نگاه کردم.
اینجا رو نمی شناختم حالا باید کدوم وری می رفتم؟
اب دهنمو قورت دادم و مستقیم رفتم اما هر چی می رفتم هوا سرد تر و مه بیشتر می شد!
انگار داشتم توی دل جنگل می رفتم اما هر بار که مسیر رو عوض می کردم همین می شد.
گوشی مو در اوردم به پاشا زنگ بزنم اما انتن صفر بود و اصلا خط کار نمی کرد!
کم مونده بود از ترس و سرما سکته کنم!
با صدای کسی اشک هام جاری شد و با جیغ برگشتم.
با دیدن هیبت ش گفتم حتما شیری چیزیه و و عقب رفتم سریع که پام رفت روی چادرم و خوردم زمین.
ترسیده نگاهمو به روبروم دوختم که دستای طرف بالا اومد و روبند پشمی شو برداشت خداروشکر ادم بود!
کل لباس هاش پشمی بود و خیلی چاق ش کرده بود!
یه تبر و تفنگ هم باهاش بود.
جلو اومد و تبر شو گذاشت زمین و گفت:
- عمو جون اینجا چیکار می کنی؟
اروم از جام بلند شدم و گفتم:
- من بچه نیستما بهم می گید عمو جون!
خنده ای کرد و گفت:
- باشه بابا جان اینجا چیکار می کنی؟
بغض کرده گفتم:
- گم شدم سگ دمبالم کرد گم شدم می تونید منو ببرید پیش شوهرم؟ حتما داره دمبالم می گرده سمت جاده.
سری تکون داد و گفت:
- کلبه ام همین جاست بریم چند تا تله بردارم تو رو هم بدم دست شوهرت .
سری تکون دادم و راه افتادیم.
ترسیده گفتم:
- به زور می بینم.
یه شال گرفت سمتم و گفت:
- بگیر تو صورتت بابا جان مریض نشی سرده!
گرفتن و جلوی صورتم گذاشتمش.
دستام از سرما سرخ شده بود.
به یه کلبه چوبی رسیدیم چند تا تله برداشت و رفت تو کلبه یه نون محلی با یه کاپشن پشمی بهم داد و گفت:
- بیا بابا جان بپوش!
نون و گرفتم و گاز زدم و کاپشن رو هم پوشیدم حسابی گرم بود.
تشکری کردم و تله ها رو کمک ش برداشتم رفت داخل چند تا وسایل بیاره دستی به تله زدم که یهو محکم برگشت و دستمو گرفت.
نون از دستم افتاد و جیغ کشیدم که سریع اومد بیرون.
با دیدن خون که از دستم سرازیر شد وحشت کردم.
سریع تله رو از دستم باز کرد و با یه پارچه محکم دستمو بست .
انقدر عمیق بود که می ترسیدم حتا نگاهش کنم.
یکم شیر بهم داد و گفت:
- بخور تو راه ضعف نکنی.
خوردم و بغض کرده گفتم:
- پاشا کلی دعوام می کنه دستمو ببینه که دیگه واویلا!
لب زد:
- نگران نباش دخترم باهاش صحبت می کنم اتفاقه باید بریم تا شب چیزی نمونده!
راست می گفت!
راه افتادیم و تند تند مسیر رو طی می کردیم.
کلی گرسنه ام شده بود و رمقی برام نمونده بود اما باید تحمل می کردم.
بلاخره بعد از نیم ساعت رسیدیم به جاده لبه جاده رو گرفتیم و مستقیم رفتیم که ماشین هامونو از دور دیدم جون گرفتم و با دست به این اقا نشون دادم.
دیدگاه ها (۰)

صدای عربده های پاشا همه جا رو پر کرده بود مردم جمع شده بودن ...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت43#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت41#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت40#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت25#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط