نام رمان راز سر به مهر
نام رمان : راز سر به مهر
به قلم : Mandana70
تعداد صفحات :۳۴۷
خلاصه رمان
داستان در مورد پسریه که بعد از ۷ سال دوری از کشور و خانوادش به ایران بر میگرده که البته این بازگشت با رفتنش از ایران خیلی مطابق میلیش نبوده ، توی بازگشتش مجبور به با خانواده و دوستانش میشه و در خلال این دیدار ها اتفاقی براش میفته که بعضی از اونها مسیر زندگیش رو تغییر میده.
پیشنهاد ما
دانلود رمان رخصت نودهشتیا
دانلود رمان مینو نودهشتیا
بخشی از رمان
قضاوت میکنیم، دوست داشتنی ترین هایمان را ، بی حرف از کنارشان میگذریم و فکر میکنیم رفتارمان غرور خاصی دارد ، افسوس که عشق را در نطفه خفه میکنیم و اجازه ی بال و پر گرفتنش را نمیدهیم.
حسادت میکنیم، به ذره ای موفقیت و برتری ، باز هم به دوست داشتنی ترین هایمان ، مگر نمیشود، حسد نکرد و لبریز بود از شادی دوست و دوست داشتنی هامان!
یاد بگیریم، دوست داشتن را ، خالص و بی بغض و کینه …
یاد بگیریم ، مهر باید جریان داشته باشد ، همچون رودی خروشان شود…
یاد بگیریم، عشق سرچشمه ی رابطه هایمان باشد…
قسمتی از رمان :
دانش می گفت:
– سیاوش جان تو رو به روح سپهر یکم زودتر برو پیش حاجی ، یه سلام یه علیکی اون که رفته ، نزار چشم انتظار تو هم بمونه داداشم زخم نشو تو این مصیبت ، عصای دستش باش.
اما نشد ، منی که همیشه زخم بودم واسه سید خلیل ! سید خلیلی که همیشه درد بود به جای مرهم واسه من !
دیگه چه سلام و علیکی .
نشد ، زودتر که نشد هیچ ، دیرتر هم اومدم، تازه اونقدر دور وایسادم از مراسم و آدما که نمیشه حتی چهره ی سید خلیل رو واضح ببینم…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
به قلم : Mandana70
تعداد صفحات :۳۴۷
خلاصه رمان
داستان در مورد پسریه که بعد از ۷ سال دوری از کشور و خانوادش به ایران بر میگرده که البته این بازگشت با رفتنش از ایران خیلی مطابق میلیش نبوده ، توی بازگشتش مجبور به با خانواده و دوستانش میشه و در خلال این دیدار ها اتفاقی براش میفته که بعضی از اونها مسیر زندگیش رو تغییر میده.
پیشنهاد ما
دانلود رمان رخصت نودهشتیا
دانلود رمان مینو نودهشتیا
بخشی از رمان
قضاوت میکنیم، دوست داشتنی ترین هایمان را ، بی حرف از کنارشان میگذریم و فکر میکنیم رفتارمان غرور خاصی دارد ، افسوس که عشق را در نطفه خفه میکنیم و اجازه ی بال و پر گرفتنش را نمیدهیم.
حسادت میکنیم، به ذره ای موفقیت و برتری ، باز هم به دوست داشتنی ترین هایمان ، مگر نمیشود، حسد نکرد و لبریز بود از شادی دوست و دوست داشتنی هامان!
یاد بگیریم، دوست داشتن را ، خالص و بی بغض و کینه …
یاد بگیریم ، مهر باید جریان داشته باشد ، همچون رودی خروشان شود…
یاد بگیریم، عشق سرچشمه ی رابطه هایمان باشد…
قسمتی از رمان :
دانش می گفت:
– سیاوش جان تو رو به روح سپهر یکم زودتر برو پیش حاجی ، یه سلام یه علیکی اون که رفته ، نزار چشم انتظار تو هم بمونه داداشم زخم نشو تو این مصیبت ، عصای دستش باش.
اما نشد ، منی که همیشه زخم بودم واسه سید خلیل ! سید خلیلی که همیشه درد بود به جای مرهم واسه من !
دیگه چه سلام و علیکی .
نشد ، زودتر که نشد هیچ ، دیرتر هم اومدم، تازه اونقدر دور وایسادم از مراسم و آدما که نمیشه حتی چهره ی سید خلیل رو واضح ببینم…
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۳.۶k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط