♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 63・]ᕗ
مامان مایا : کریستینا امیدوارم موقعیت خودت رو یادت باشه.. من نگرانتم
سریع گفتم : هستم مامان باور کن میدونم بانوی سوم دربار انگلستانم و نمیتونم به همین راحتی مردی رو به زندگیم راه بدم. باور کن میدونم..ولی اون..اون ارومم میکنه و محشره.. اون نمیدونه من کیم و با این وجود..اون دوستمه.. اون درکم میکنه. اون... بهترین ادمه که تو کل عمرم دیدم....
مامان : میخوای چیکار کنی؟
سرپایین انداختم و هیچی نگفتم
مامان : تو دوسش داری
به مامان نگاه کردم و گفتم : قول بدین به بابا و دین هیچی نگین..
لبخندی زد و گفت : تا وقتی که بدونم خطری تو رو تهدید نمیکنه مطمئن باش نمیگم
و بعد با شیطنت گفت : و به شرط اینکه هر اتفاقی که هر موقعی بینتون میوفته برام بگی تا کمکت کنم و نذارم تو دردسر بیوفتی
سرم رو روی پاش گذاشتم و گفتم : چشم
تصمیم داشتم چندین روزی پیش جونگکوک نرم تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه که ناراحت و عصبیم ولی هم مامان این نکته رو
گفت و هم حسادت و غیض خودم نمیذاشت
دو روز دیگه یعنی پس فردا که اون عوضی میاد و قراره
جونگکوک معاینه اش کنه نباشم.
واقعا نمیتونستم جونگکوک رو یه لحظه با اون توی یه اتاق و اونم با اون وضع تصور کنم.
پس فردا رفتم سمت خونه جونگکوک. در باز بود. در اتاق مطب هم باز بود. با خشم نگاه کردم.
شارلوت رو تخت نشسته بود و جونگکوک اونورتر با برگه ها و موادی کلنجار میرفت و اخماش خیلی غلیظ تو هم بود. عصبی به نظر میرسید.
شارلوت : جونگکوک. امروز سرحال نیستی
صدای جونگکوک خیلی سرد و بی روح اومد : چیزی نیست.
شارلوت : اخه..
جونگکوک بلند گفت: گفتم چیزی نیست. کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم پس زودتر حاضر شو..
شارلوت همونجور خیره جونگکوک رو نگاه کرد. دندونام رو روی هم فشار دادم و رفتم سمت مطب. بدون در زدن در رو کامل باز کردم و رفتم داخل سر جونگکوک بلند شد و اخماش کم کم محو شد. یه بی قراری و دلخوری توی چشماش نقش بست و زل زد بهم و زیرلب
زمزمه کرد : کریستینااا...
بی توجه بهش جدی و اخمو و پرابهت رفتم رو صندلی نشستم
و گفتم : کارتون با این بیمارتون تموم شد کارتون دارم دکتر..
ᕙ[・part 63・]ᕗ
مامان مایا : کریستینا امیدوارم موقعیت خودت رو یادت باشه.. من نگرانتم
سریع گفتم : هستم مامان باور کن میدونم بانوی سوم دربار انگلستانم و نمیتونم به همین راحتی مردی رو به زندگیم راه بدم. باور کن میدونم..ولی اون..اون ارومم میکنه و محشره.. اون نمیدونه من کیم و با این وجود..اون دوستمه.. اون درکم میکنه. اون... بهترین ادمه که تو کل عمرم دیدم....
مامان : میخوای چیکار کنی؟
سرپایین انداختم و هیچی نگفتم
مامان : تو دوسش داری
به مامان نگاه کردم و گفتم : قول بدین به بابا و دین هیچی نگین..
لبخندی زد و گفت : تا وقتی که بدونم خطری تو رو تهدید نمیکنه مطمئن باش نمیگم
و بعد با شیطنت گفت : و به شرط اینکه هر اتفاقی که هر موقعی بینتون میوفته برام بگی تا کمکت کنم و نذارم تو دردسر بیوفتی
سرم رو روی پاش گذاشتم و گفتم : چشم
تصمیم داشتم چندین روزی پیش جونگکوک نرم تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه که ناراحت و عصبیم ولی هم مامان این نکته رو
گفت و هم حسادت و غیض خودم نمیذاشت
دو روز دیگه یعنی پس فردا که اون عوضی میاد و قراره
جونگکوک معاینه اش کنه نباشم.
واقعا نمیتونستم جونگکوک رو یه لحظه با اون توی یه اتاق و اونم با اون وضع تصور کنم.
پس فردا رفتم سمت خونه جونگکوک. در باز بود. در اتاق مطب هم باز بود. با خشم نگاه کردم.
شارلوت رو تخت نشسته بود و جونگکوک اونورتر با برگه ها و موادی کلنجار میرفت و اخماش خیلی غلیظ تو هم بود. عصبی به نظر میرسید.
شارلوت : جونگکوک. امروز سرحال نیستی
صدای جونگکوک خیلی سرد و بی روح اومد : چیزی نیست.
شارلوت : اخه..
جونگکوک بلند گفت: گفتم چیزی نیست. کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم پس زودتر حاضر شو..
شارلوت همونجور خیره جونگکوک رو نگاه کرد. دندونام رو روی هم فشار دادم و رفتم سمت مطب. بدون در زدن در رو کامل باز کردم و رفتم داخل سر جونگکوک بلند شد و اخماش کم کم محو شد. یه بی قراری و دلخوری توی چشماش نقش بست و زل زد بهم و زیرلب
زمزمه کرد : کریستینااا...
بی توجه بهش جدی و اخمو و پرابهت رفتم رو صندلی نشستم
و گفتم : کارتون با این بیمارتون تموم شد کارتون دارم دکتر..
- ۳۵۹
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط