ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆

P♡17

____________

*روز بعد ویو سومی*

*دیشب خیلی راحت خوابیده بودم و خبری از هیچکدوم از کابوس هام نبود..انگار از کل دنیا جدا شدمو و رو تخت خوابیده بودم بدون اینکه گذشته ای داشته باشم که بخوام بهش فکر کنم....سر میز صبحونه مشغول خوردن صبحونه بودیم که سر صبحت رو باز کردم*


+من میخوام کار پیدا کنم

×(نگاه چپ چپ به سومی)واسه چی؟

+..خب نمیتونم که همینطوری از صبح تا شب همینجا تو خونه بشینم...

×لازم نیست کار کنی..اگه میخوای بری بیرون فقط به خودم بگو میبرمت بیرون

+....یعنی ازم حمایت نمیکنی؟

×منظورم...این نبود

+..میخوام کار کنم..حتی یه جارو هم پیدا کردم و تازه قراره لباس عروسکی بپوشم و یه برند لوازم ارایشی رو تبلیغ کنم..جالبه مگه نه؟😃

÷به نظر جدید میاد

×نه

+چی...ولی_

×همینکه بهت گفتم سومی هرچی نیاز داشتی فقط به خودم بگو..لباس لازم داری؟بگو برات بخرم...حوصلت سر رفته بگو ببرمت بیرون..گشنته؟برات رو همین میز انواع غذا هارو اماده میکنم فقط اون فکر کار کردنو از سرت بیرون کن

*جونگکوک بعد از لحن جدیش به غذا خوردنش ادامه داد*

+...میخوام برم خونه دوستم

÷دوستت؟

+اوهوم

×کدوم دوستت؟

+جولی

×...کی برمیگردی؟

+میخوایم یه شب دخترونه داشته باشیم..اینو که اجازه دارم برم مگه نه؟

×...عصر خودم میبرمت

+😃😁


*عصر بعد از اینکه جونگکوک کمی از کارای شرکتش رو انجام داده بود منو خونه جولی رسونده بود و ماهم تنهایی تا نصفه شب کلی خوش میگذروندیم که یکی از خوشگذرونی هامون جرئت و حقیقت بود که شانس گندم برای من جرعت انتخاب شد....*

=اوه سومی...به نظر باید خودتو بدجور اماده کنی هوم؟

+بیخیال جولی لطفااا..یبار دیگه این انصاف نیست

=نه نه نه قبول نیست!..خب برای جرعت بهت میگم همین الان...اومم....به شوهرت اس ام اس بده که دلت براش تنگ شده چطوره؟😉

+چی!..نه نه نه عمرااا...این خیلی ضایعش مطمئینا فکر مسکنه از این دخترای سیریشم...بیهیال اونم با اون قیافه سردش...فقط داره بهم زور میگه

=پس چطوره فقط بهش پیام بدی بیداره یا نه؟

+...خب..نمیدونم

=هی بیخیال بعد مدت ها همو دیدیم و داری اینجوری میکنی...زود باش تلفنتو بده بهم

*جولی تلفن رو از دست سومی گرفت و وارد چت سومی و جونگکوک شد که حالا ت گوشی سومی "شیطان"سیو شده بود و شروع به تایپ کرد و نوشت*

پیام:"بیداری؟"

*ویو جونگکوک*

*تازه از یه دوش اب گرم تموم شده بودم و با حوله سفید دور کمرم و یه حوله اضافی تو دستم که داشتم موهامو خشک میکردم متوجه نوتیف گوشیم شدم*

🩷:"بیداری؟"

*با دیدن پیامش لبخندی روی لبم اومد...بعد اوهمه اصرار که با دوستش شب دخترونه داشته باشه به این زودی منصرف شد؟*

*ویو سومی*

*همینطور که منتظر بودیم تا پیامم سین بخوره جواب پیام ارسال شد*

شیطان:"اره"

*سریع دست به کار شدیم و تایپ کردیم*

*ویو جونگکوک*


🩷:"دلت برام تنگ سده؟".


*این دختر رسما دیوونه بود...با سرگرمی که پیام هاشو میخوندم روی تخت دراز کشیدم و تایپ کردم*


:"دوست داشتی تو حموم بهت فکر کنم؟یا جای خالیتو حس کنم که امشب بغلم نیستی؟"


*ویو سومی*

*خدایا...با هر پیامش بیشتر ابروم داشت جلوی جولی میرفت..نگران بودم که نکنه ناراحت بشه چون جولی هم تازه کات کرده بود*

شیطان:"شامتو کامل خوردی؟"

+:اوهوم🙆‍♀️🐱!!

شیطان:"وقتی خواستی بخوابی لحاف رو کامل بگش رو خودت.موهاتم باز بزار وقتی خوابیدی کش سرت سرتو اذیت نکنه....نا دیر وقتم بیدار نمون"


+اوهوم..باشه...پس توهم تا نصفه شب سیگار نکش باشه؟👀🐱


شیطان:"...فعلا قول نمیدم"


*جونگکوک با لبخند تمام مکالمه رو پیش میبرد و بعد از اخرین پیام گوشی رو خاموش کرد و روی پاتختی گزاشت و بعد لباس پوشید تا براب خوابیدن اماده باشه...اون شب جونگکوک با وجود عادت بدی که داشت و شب ها سیگار بیشتری میکشید ولی اون شب حتی دست به کشویی که سیگار هاشو توش نگه میداشت نزد...نمیدونست چرا اما...انگار رام حرف دختری با موهای نسکافه ای و چشمای عسلی شده بود‌‌‌‌...*


__________

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۱۰)

☆ازدواج اجباری☆P♡18____________*الان حدود یک ماهی بود که سوم...

☆ازدواج اجباری☆P♡19__________*سومی هم ازش کمی فاصله گرفت و م...

فالو؟؟..👀🎀@louiss

☆فالو و حمایت کنید سیسیا خیلی فیکاش خوبه✨️😭🦋☆@jenny33

از حموم اومدم بیرون و انتظار داشتم که جولی خونه باشه ولی دید...

☆ازدواج اجباری☆P♡13____________________*ویو سومی**شب شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط