حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد آن روانپزشک می رود واز غم

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد آن روانپزشک می رود واز غم بزرکی که در دل داشت کفت،
دکتر گفت به فلان سیرک بروآنجا دلقکی هست آنقدر میخندانت که تمام غم هایت را فراموش میکنیك
مرد لبخند تلخی زد و گفت :نتن همان دلقلک .....
دیدگاه ها (۳۵)

بچه ها کیا الان بیدارن کامنت بزارین میخوام بدونم....؟؟؟؟من ک...

نازه...

بعله وااااقعا اینطوریه ها قبول دارین؟؟؟؟

بیچاره خ زندگی سختی داره همیشه دلم به حالش میسوره شما چی؟

سال ها گذشته بود.موزه ساکت بود؛ آنقدر ساکت که صدای قدم های د...

پارت ۷ – حقیقتی که زیر خاکستر مانده بودزمان: ساعت ۹:۳۰ شبمکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط