با من بت من تیغ جفا آخته دارد

با من بت من تیغ جفا آخته دارد
صبر از دل من جمله برون تاخته دارد

او را دلم آرامگه‌ست و عجبست این
کارامگه خویش برانداخته دارد

صد مشعله از عشق برافروخته دارم
تا صد علم از حسن برافراخته دارد

جانم ببرد تا ندبی نرد ببازم
زیرا که دلم در ندبی باخته دارد

صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم
آن سلسله گویی پی من ساخته دارد


سنایی
دیدگاه ها (۳)

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منتبامدادان پگه دست منست و د...

وقتی ازته دل بخندیوقتی هرچیزی رابه خودت نگیریوقتی سپاس گذارآ...

دوش یارم به بر خویش مرا بار ندادقوت جانم زد و یاقوت شکر بار ...

جرم رهی دوستی روی تستآفت سودای دلش موی تستدل نفس از عشق تو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط