𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۷


_بیا حداقل به خودت رحم کن... گور بابای پاک بودن.

چجوری؟ +

_دیگه مصرف نکن .

جونگکوک خندید و گفت : چی به تو میرسه؟

_بهم آرامش میرسه... بیا بیا به هم کمک کنیم هوم؟ تو دیگه از اون مواد مصرف نکن... منم دیگه از اون قرصا نخورم.. هر وقت حالمون
بد بود یجور دیگه آروم بشیم

گفتم که بچه ای و خوش خیال +

_ خوش خیالی نیست جونگکوک همش به خودت ربط داره. اینکه ... بخوای

پاشو بریم دیر شده +

جونگکوک بلند شد و کاپشنش رو برداشت که لیویا پوزخندی زد و

گفت : که مشکل همینجاست نمیخوای میخوای تو لجنزاری که
برای خودت ساختی دست و پا بزنی

بلند شد و پالتوی خودش هم برداشت و از الاچیق خارج شد جونگکوک دندون هاش رو روی هم فشرد و خارج شد

از دنیل خداحافظی کرد و به لیویا که با قیافه ای در هم از در خارج میشد اهمیتی نداد

توی ماشین در سکوت گذشت و به محض رسیدن به برج در ماشین
رو محکم کوبید و پیاده شد

جونگکوک هستریک خندید و پیاده شد

لیویا دکمه اسانسور رو زد و منتظر موند که دستش توسط جونگکوک کشیده شد

به سمت جونگکوکی که با خشم نگاهش میکرد برگشت

جونگکوک با خشم غرید : چه مرگته

لیویا با حالت مسخره واری گفت

من ؟ -

عصبیم نکن +

عصبیت نمیکنم ._

اینبار با صدای بلند تری گفت

چه مرگتهه +

لیویا فریاد زد : تو چه مرگته که نمیخوای آدم شییی!!؟؟

ادم شدن و نشدن من به تو چه ربطی دارهه

لیویا صورت خشمگینش رفت و لبهاش اویزون شد

_ ... هیچی.. هیچ ربطی نداره

+ پس به پرو پای من نپیج سعی نکن اعتمادمو جلب کنی که کار نشدنی ايه

دستش رو با فشار پرت کرد و وارد آسانسور شد

در اسانسور بسته شد و لیویا همچنان پشت در اسانسور و توی طبقه .. همکف مونده بود

جونگکوک داخل آسانسور بود... عصبی دستی به موهاش کشید.. وقتی به طبقه مورد نظر رسید خواست از آسانسور خارج .. بشه اما
دکمه همکف رو زد و دوباره پایین رفت

با پاش روی زمین ضرب گرفته بود. شاید باهاش بد حرف زده

بود. ولی اون که چیز نا ربطی نگفته بود. گفته بود؟
به طبقه همکف رسید و از اسانسور خارج شد چشم چرخوند و لیویا .. رو ندید
با صدای دیپش آروم صداش کرد وقتی جوابی نگرفت کمی جلوتر رفت و اطراف رو نگاه کرد. نبود. پاتند کرد و سمت ماشینش رفت بلکه اونجا باشه.. نبود سوار ماشین شد و از پارکینگ خارج شد بلکه دختر رو پیدا اكنه.. امیدوار بود جایی نرفته باشه اون جایی رو بلد نبود هوا سرد بود به طوری که حتی با اون حجم از لباس جونگکوک احساس منجمد شدن میکرد

... کمی .. فقط کمی احساس نگرانی میکرد

... چشم هاش رو بین پیاده روها میچرخوند

مشتی به فرمون كوبيد : لعنتیی

هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و جونگکوک کل خیابون های .. منطقه رو زیر و رو کرده بود

جهت مسیرش رو به سمت خونه تغییر داد. پیداش نکرده بود.. دلشوره عجیبی گرفته بود

نزدیک به برج که شد کمی سرعتش رو کم کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد کوچه بغل برج رو چک نکرده بود

فرمون رو چرخوند و داخل کوچه شد و بازهم با سرعت کم با دقت

به اطراف نگاه میکرد به فضای سبز کوچکی رسید که با چند ... صندلی فلزی و تاپ و سرسره پر شده بود چند کودک در حال بازی بودند و پدر مادرهاشون هم ازشون مراقبت .. میکردند

چشمش رو ریز کرد و به شخصی که روی صندلی توی خودش مچاله شده بود نگاهی انداخت پالتوی کرم رنگش به نظر آشنا میومد

.. ماشین رو کنار زد و پیاده شد
پا تند کرد و از خیابون رد شد و وارد فضای سبز شد.. مطمئن شد که .. خودش بود

زانوهاش رو جمع کرده بود و سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود ... نزدیکش شد و دید که از سرما به خودش میلرزه دستش رو روی سرش گذاشت که موهاش سرده سرد بود
لیویا !؟ +

لیویا سرش رو بالا آورد که جونگکوک صورت قرمز از سرما و چشمهای سرخ از گریه ی دختر رو دید بلندش کرد و توی بغلش گرفت. سر دختر رو به سینه اش فشرد دختره
دیوونه. اگه یچیزیت میشد خودم میکشتمت +

لیویا با صدای گرفته که اثر گریه اش بود گفت : مهم نیست

جونگکوک لیویا رو از خودش فاصله داد و دستی به گونه هاش کشید
که از سرما یخ کرده بودن

هوا سرده داری از سرما میلرزی +

لیویا سرش رو تکون داد : هووم. خیلی
سرده.. قلبت.. روحت .. حرفات همشون سردن هر کدومشون لرز به .. تن آدم میندازن.. الانم خیلی سردمه.. لطفا سرد ترش نکن ...
جونگکوک از حرفای دختر تعجب کرد و چیزی نگفت دستش رو گرفت و سمت ماشین برد تعجب کرد که لیویا مخالفتی .. نکرد.

سوار ماشینش کرد و در رو بست

خودش هم سوار شد و بخاری رو تا آخرین درجه زیاد کرد کاپشنش رو در آورد و روی پاهای لیویا انداخت
دستات و گرم کن +

لیویا سرش رو به نشانه مثبت تکون داد

+ دیوونه ای؟ چرا یهو زدی بیرون نمیگی اینجا که کسی و
نمیشناسی بلایی سرت بیارن؟
دیدگاه ها (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط