**فصل دهم: ظهورِ سایهیِ اهریمنی و اتحادِ ناگزیر**
**فصل دهم: ظهورِ سایهیِ اهریمنی و اتحادِ ناگزیر**
با فروکش کردنِ موجِ انرژی که جیمین و آلیس آزاد کرده بودند، سکوتِ مرگباری شهر را فرا گرفت. جیمین روی زمین افتاده بود، اما نورِ طلاییِ ضعیفی که از او ساطع میشد، نشان میداد که هنوز نفس میکشد. الا با نگرانی بالای سرش زانو زده بود و سعی داشت با لمسِ زخمِ او، کمی از دردش را تسکین دهد.
ناگهان، زنِ نقرهپوش، مادرِ ظاهریِ شهر، با چهرهای رنگپریده به سمتِ برجِ ساعت دوید. «وای بر ما! زنجیرِ زمان شکسته شد... او آزاد است!»
همانطور که او این را میگفت، سایههایی که پودر شده بودند، دوباره شروع به شکلگیری کردند. اما این بار، آنها متمرکزتر و تاریکتر بودند. از دلِ تاریکیِ مطلق در ورودیِ اصلیِ شهر، موجودی عظیم هیکل ظاهر شد. قامتی بلند داشت، اما نه شبیه به انسان؛ بیشتر شبیه به یک «سایهیِ متحرک» بود که چشمانی به رنگِ آتشِ جهنم داشت.
«بالاخره...» صدایی که انگار از اعماقِ چاهی بیپایان میآمد، در شهر پیچید. «بعد از هزاران سال انتظار... این دروازه دوباره باز شد! و چه هدیهای بهتر از «پیونددهندهیِ زمان» برای من!»
آلیس با شنیدنِ این حرف، تمامِ بدنش به لرزه افتاد. این همان صدایی بود که در جنگلِ الدوریا میشنید. این همان موجودی بود که به دنبالش بودند. «تو... تو کی هستی؟»
موجودِ سایه، که حالا تمامِ هیکلش قابلِ مشاهده بود، خندید. خندهای که شبیه به خراشیده شدنِ فلز روی سنگ بود. «من «اِسترال» هستم، کسی که از ترسِ موجوداتِ ضعیف تغذیه میکنم. من کسی هستم که شما را از الدوریا به اینجا کشیدم... و حالا که زمان آزاد شده، قلمروِ من گستردهتر خواهد شد!»
اِسترال دستش را به سمتِ آلیس دراز کرد. نورِ طلاییِ جیمین که هنوز از او ساطع میشد، شروع به ضعیف شدن کرد. آلیس فهمید که اگر اِسترال، نیرویِ جیمین را بدزدد، جیمین برای همیشه از دست خواهد رفت.
جونکوک شمشیرش را بالا آورد. «دیگه کافیه! آلیس، تو برو سراغِ جیمین! من و الا جلویِ این هیولا رو میگیریم!»
زنِ نقرهپوش با عجله به سمتِ جیمین رفت و شروع به خواندنِ وردی کرد. نورِ طلاییِ جیمین شروع به قویتر شدن کرد و جیمین چشمانش را باز کرد. «من... من خوبم.»
الا که دید آلیس در خطر است، با تمامِ توان انرژیِ آبیِ خود را به سمتِ اِسترال شلیک کرد. اِسترال به سختی جاخالی داد و فریاد کشید: «مورچههایِ مزاحم!»
آلیس حالا متوجهِ نقشهی اِسترال شده بود. او نمیخواست فقط آلیس را بدزدد؛ او میخواست با دزدیدنِ نیرویِ جیمین، تمامِ انرژیِ مثبتِ این شهر و هر کسی که با آن پیوند داشت را نابود کند!
آلیس به جونکوک و الا نگاه کرد که با شجاعت در برابرِ اِسترال ایستاده بودند. او باید تصمیمِ سختی میگرفت. اگر خودش را تسلیم میکرد، شاید جیمین و دیگران نجات پیدا میکردند. اما اگر اِسترال قدرتِ کاملش را به دست میآورد، همهی دنیا در تاریکی فرو میرفت.
در همین لحظه، اِسترال نیرویِ جیمین را جذب کرد و نورِ طلاییِ او به تاریکیِ اِسترال پیوست. اِسترال غرید: «حالا وقتِ نابودیه!»
آلیس فریاد زد: «نه! این اشتباهه!» او به سمتِ اِسترال دوید. «تو فکر میکنی قدرت از ترس میاد؟ نه! قدرت از عشق میاد! قدرت از امید میاد!»
آلیس دستش را به سمتِ اِسترال دراز کرد، اما نه برای حمله. بلکه برای «اتحاد». او تمامِ خاطراتِ خوبش، تمامِ عشقش به جونکوک، تمامِ مهربانیاش به الا و جیمین، تمامِ امیدش به آینده را در یک نقطه متمرکز کرد و آن را به سمتِ اِسترال پرتاب کرد.
نورِ سفید و درخشانی از آلیس ساطع شد. اِسترال فریاد کشید و بدنش شروع به تجزیه شدن کرد، اما نه نابودی. بلکه تبدیل شدن! سایهها شروع به رنگی شدن کردند و نورِ سبز و آبی و طلایی از آنها بیرون زد.
زنِ نقرهپوش با حیرت گفت: «خدایِ من... او... او اِسترال را «تصفیه» کرد! او آن را به «نورِ خالص» تبدیل کرد!»
وقتی نور فرو نشست، اِسترال دیگر وجود نداشت. به جای او، موجودی از نورِ خالص ایستاده بود که چهرهای آرام داشت. و کنارِ او، جیمین که حالا کاملاً شفا یافته بود، لبخندی به آلیس زد.
با فروکش کردنِ موجِ انرژی که جیمین و آلیس آزاد کرده بودند، سکوتِ مرگباری شهر را فرا گرفت. جیمین روی زمین افتاده بود، اما نورِ طلاییِ ضعیفی که از او ساطع میشد، نشان میداد که هنوز نفس میکشد. الا با نگرانی بالای سرش زانو زده بود و سعی داشت با لمسِ زخمِ او، کمی از دردش را تسکین دهد.
ناگهان، زنِ نقرهپوش، مادرِ ظاهریِ شهر، با چهرهای رنگپریده به سمتِ برجِ ساعت دوید. «وای بر ما! زنجیرِ زمان شکسته شد... او آزاد است!»
همانطور که او این را میگفت، سایههایی که پودر شده بودند، دوباره شروع به شکلگیری کردند. اما این بار، آنها متمرکزتر و تاریکتر بودند. از دلِ تاریکیِ مطلق در ورودیِ اصلیِ شهر، موجودی عظیم هیکل ظاهر شد. قامتی بلند داشت، اما نه شبیه به انسان؛ بیشتر شبیه به یک «سایهیِ متحرک» بود که چشمانی به رنگِ آتشِ جهنم داشت.
«بالاخره...» صدایی که انگار از اعماقِ چاهی بیپایان میآمد، در شهر پیچید. «بعد از هزاران سال انتظار... این دروازه دوباره باز شد! و چه هدیهای بهتر از «پیونددهندهیِ زمان» برای من!»
آلیس با شنیدنِ این حرف، تمامِ بدنش به لرزه افتاد. این همان صدایی بود که در جنگلِ الدوریا میشنید. این همان موجودی بود که به دنبالش بودند. «تو... تو کی هستی؟»
موجودِ سایه، که حالا تمامِ هیکلش قابلِ مشاهده بود، خندید. خندهای که شبیه به خراشیده شدنِ فلز روی سنگ بود. «من «اِسترال» هستم، کسی که از ترسِ موجوداتِ ضعیف تغذیه میکنم. من کسی هستم که شما را از الدوریا به اینجا کشیدم... و حالا که زمان آزاد شده، قلمروِ من گستردهتر خواهد شد!»
اِسترال دستش را به سمتِ آلیس دراز کرد. نورِ طلاییِ جیمین که هنوز از او ساطع میشد، شروع به ضعیف شدن کرد. آلیس فهمید که اگر اِسترال، نیرویِ جیمین را بدزدد، جیمین برای همیشه از دست خواهد رفت.
جونکوک شمشیرش را بالا آورد. «دیگه کافیه! آلیس، تو برو سراغِ جیمین! من و الا جلویِ این هیولا رو میگیریم!»
زنِ نقرهپوش با عجله به سمتِ جیمین رفت و شروع به خواندنِ وردی کرد. نورِ طلاییِ جیمین شروع به قویتر شدن کرد و جیمین چشمانش را باز کرد. «من... من خوبم.»
الا که دید آلیس در خطر است، با تمامِ توان انرژیِ آبیِ خود را به سمتِ اِسترال شلیک کرد. اِسترال به سختی جاخالی داد و فریاد کشید: «مورچههایِ مزاحم!»
آلیس حالا متوجهِ نقشهی اِسترال شده بود. او نمیخواست فقط آلیس را بدزدد؛ او میخواست با دزدیدنِ نیرویِ جیمین، تمامِ انرژیِ مثبتِ این شهر و هر کسی که با آن پیوند داشت را نابود کند!
آلیس به جونکوک و الا نگاه کرد که با شجاعت در برابرِ اِسترال ایستاده بودند. او باید تصمیمِ سختی میگرفت. اگر خودش را تسلیم میکرد، شاید جیمین و دیگران نجات پیدا میکردند. اما اگر اِسترال قدرتِ کاملش را به دست میآورد، همهی دنیا در تاریکی فرو میرفت.
در همین لحظه، اِسترال نیرویِ جیمین را جذب کرد و نورِ طلاییِ او به تاریکیِ اِسترال پیوست. اِسترال غرید: «حالا وقتِ نابودیه!»
آلیس فریاد زد: «نه! این اشتباهه!» او به سمتِ اِسترال دوید. «تو فکر میکنی قدرت از ترس میاد؟ نه! قدرت از عشق میاد! قدرت از امید میاد!»
آلیس دستش را به سمتِ اِسترال دراز کرد، اما نه برای حمله. بلکه برای «اتحاد». او تمامِ خاطراتِ خوبش، تمامِ عشقش به جونکوک، تمامِ مهربانیاش به الا و جیمین، تمامِ امیدش به آینده را در یک نقطه متمرکز کرد و آن را به سمتِ اِسترال پرتاب کرد.
نورِ سفید و درخشانی از آلیس ساطع شد. اِسترال فریاد کشید و بدنش شروع به تجزیه شدن کرد، اما نه نابودی. بلکه تبدیل شدن! سایهها شروع به رنگی شدن کردند و نورِ سبز و آبی و طلایی از آنها بیرون زد.
زنِ نقرهپوش با حیرت گفت: «خدایِ من... او... او اِسترال را «تصفیه» کرد! او آن را به «نورِ خالص» تبدیل کرد!»
وقتی نور فرو نشست، اِسترال دیگر وجود نداشت. به جای او، موجودی از نورِ خالص ایستاده بود که چهرهای آرام داشت. و کنارِ او، جیمین که حالا کاملاً شفا یافته بود، لبخندی به آلیس زد.
- ۳۵۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط