از غم که چشم های تو لبریز می شود

از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود

جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق
آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

با عطر گیسوان تو در باد مثل گل
صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود

وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک
در جستجوی دوست سبک خیز می شود

با من بمان که بودن من با تو ممکن است
شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟
دیدگاه ها (۱)

خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت توكه هیچ نقص ندارد تراش قامت ت...

بیش از تمـــام رنگ هایت رنگ کاشی را...بیش از تمام لحظه ها وق...

ای وای بر آن عشق که نفرین شده باشدبا خون دل سوخته تزیین شده ...

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانهجز با زنی در عشق بی اندازه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط