آمدی با تاب گیسو ،تا که بی تابم کنی

آمدی با تاب گیسو ،تا که بی تابم کنی
زلف را یکسو زدی،تا غرق مهتابم کنی

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من
خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی
دیدگاه ها (۳)

دوست داشتنفقط گفتن دوستت دارم نیستبگذار دوست داشتنت مثل نشان...

اگر ڪلید قلبی را نداریقفلش نڪناگر ڪسی را دوست داریخردش نڪناگ...

چشمتآخرین شهر تسخیر نشده ی دنیاستو منآخرین پادشاه تنهایی امب...

از این زندان تنهاییتا آن دنیای رویاییتنها، مرگ فاصله ها میما...

فراتر از خویش

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط