وقتی دسته بزن داشت

وقتی دسته بزن داشت

نزدیکای یک هفته بود خونه جیمین بودم رفتم خونه شیشه های ویسکی شکسته لامپ خاموش فقط لامپ آشپزخونه روشن بود
رفتم توی آشپزخونه کوک روی زمین نشسته بود از سر و دستش خون میومد نگران نشستم جلوش*حالت خوبه *
با بغض جواب داد*فکر کردم نمیای*
محکم بغلم کرد
* خفم کردی نباید از این فکرا کنی*
از خودم جداش کردم *چرا این بلاهارو سر خودت اوردی *
زخم دستشو پانسمتن کردم*سرتو باید بخیه بزنن پاشو پاشو بریم بیمارستان*
رفتم سوار ماشین کردمش رفتیم بیمارستان زخم سرشو بخیه زدن و به بخش منتقلش کردن *حالت خوبه*
*یونا من با جیمین دعوام شده......*
پریدم وسط حرفش*میدونم اشکال نداره گذشته ها گدشته پسر کوچولو*


♡پایان♡



امیدوارم خوشتون بیاد
دیدگاه ها (۲)

ببخشید بابت اینکه فعالیت نمیکنم چند روزه واقعا حالم خوب نیست...

وقتی دسته بزن داشتP¹بعد از بحثم با جیمین از کمپانی زدم بیرون...

درخواستی خواستید بگید

وقتی خونه نبود و حالت بد میشه P²جینا رو هرچه تکون میدادم و ص...

Part⁷ وقتی رسیدیم همه هجوم آوردن سمتمون و با نگرانی ملی سوال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط