### رمان: به دنبال هم
### رمان: به دنبال هم
**پارت ۵**
**زاویه دید آنیا:**
تمام شب نتونستم بخوابم. همش به دیشب فکر میکردم... به گرمای دستای پسر دوم و اون قطرههای اشکی که روی شونهام ریخت. چرا گریه کرد؟ اون همیشه مغرور بود، همیشه بهم میگفت «کلهصورتی» و مسخرهام میکرد. ولی دیشب... صدایش میلرزید.
*ذهن آنیا: اگه واقعاً اونجوری که تو فکرش بود نگرانم شده باشه چی؟ نه... آنیا نباید وا بده! اون هنوز همون پسر دومِ لوسه!*
صبح با عجله لباس پوشیدم. امروز همون روزیه که سنسه هندرسون گفته بود؛ سفر علمی و تفریحی! باید با دامیان توی یک گروه باشم. هم خوشحالم، هم میترسم...
**زاویه دید دامیان:**
جلوی آینه ایستاده بودم و یقه لباسم رو صاف میکردم. چشمام یه کم پف داشت. لعنت به من! چرا جلوی اون گریه کردم؟ حالا حتماً فکر میکنه من یه آدم ضعیفم.
*ذهن دامیان: احمق! دامیان دزموند گریه نمیکنه! ولی... وقتی دیدم اون هاناواسِ عوضی داشت بهش نزدیک میشد، یه لحظه حس کردم نفسم بند اومد. اگه بلایی سرش میآورد چی؟*
باید امروز عادی رفتار کنم. آره، جوری که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده.
**زاویه دید نویسنده:**
اتوبوس مدرسه جلوی در ورودی منتظر بود. دانشآموزها با هیجان سوار میشدند. آنیا و بکی دم در اتوبوس ایستاده بودند. بکی با کنجکاوی به صورت آنیا زل زده بود.
بکی: «آنیا! چرا زیر چشمات گود افتاده؟ نکنه دیشب داشتی به دامیان فکر میکردی؟»
آنیا (با لکنت): «نـ... نه! بکی... فقط... خوابم نمیبرد.»
در همین حال، دامیان با دو تا دوستش (ایول و امیل) از راه رسید. نگاهش برای یه لحظه به نگاه آنیا گره خورد، اما سریع سرش رو برگردوند و با اخمِ ساختگی رد شد.
**در طول مسیر (داخل اتوبوس):**
طبق قانون سنسه هندرسون، همگروهیها باید کنار هم مینشستند. آنیا کنار پنجره نشسته بود و دامیان با اکراه کنارش نشست. جو سنگینی بینشون بود.
هانا از چند ردیف عقبتر، با چشمهای خشمگین به پشت سر آنیا نگاه میکرد.
هانا (زیر لب به هاناواس): «ببین چطوری چسبیده به دامیان من! هاناواس، مگه نگفتی نقشهات عملی میشه؟ پس چرا دیشب دامیان نجاتش داد؟»
هاناواس (با نیشخند): «نگران نباش هانا... اون بوسه فقط شروع بود. دامیان شاید الان قهرمان بازی دربیاره، ولی توی این سفر کوهستانی، جوری برنامهریزی میکنم که آنیا خودش ازش متنفر بشه.»
**زاویه دید آنیا:**
اتوبوس تکون میخورد. دامیان دستش رو گذاشته بود روی دستهی صندلی و خیلی نزدیک به دست من بود. میخواستم ذهنش رو بخونم ببینم هنوز از دستم ناراحته یا نه، ولی میترسیدم دوباره تصاویر عجیبی توی ذهنش باشه.
آروم گفتم: «پسر دوم... ممنون بابت دیشب. چترم رو برات میارم.»
دامیان (بدون اینکه نگام کنه، با صدای بم): «لازم نیست. اون چترِ کهنهات رو برای خودت نگه دار کلهفندقی. در ضمن... اون ۲۳ بار رو انجام دادی؟»
آنیا: «آره! حتی ۲۵ بار شستم!»
دامیان یه لبخند خیلی محو زد که فقط خودش فهمید.
**زاویه دید نویسنده:**
بالاخره به مقصد رسیدند؛ یک جنگل کوهستانی زیبا با درختهای بلند. سنسه هندرسون همه رو جمع کرد.
هندرسون: «بسیار خب! هر گروه یک نقشه داره. باید به بالای قله برسید و گیاهان کمیابی که توی لیست هست رو پیدا کنید. یادتون باشه، کار تیمی نمادِ ظرافت و وقاره (Elegant)!»
گروهها راه افتادند. آنیا و دامیان از مسیر اصلی کمی فاصله گرفتند تا گیاه خاصی رو پیدا کنند. غافل از اینکه هاناواس و هانا با یک طناب و ماسک، از بین درختها داشتند تعقیبشون میکردند.
ناگهان، آنیا پاش سر خورد و نزدیک بود از یک شیب تند سقوط کنه که دامیان کمرش رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
دامیان: «حواست کجاست دختر؟! دستمو بگیر و ول نکن!»
همون لحظه، صدای خندهی ترسناکی از پشت درختها اومد. یک سنگ بزرگ از بالای شیب به سمت اونها رها شد!
دامیان: «آنیاااا مراقب باش!»
دامیان خودش رو پرتاب کرد روی آنیا تا ازش محافظت کنه. هر دو با هم به سمت پایین شیب غلت خوردند و وارد یک غار تاریک شدند که دهانهاش با شاخ و برگ پوشیده شده بود.
**زاویه دید آنیا:**
توی تاریکی بودیم. بدنم درد میکرد. صدای نفسهای تند دامیان رو کنار گوشم میشنیدم. اون منو محکم توی بغلش گرفته بود تا آسیب نبینم.
آنیا: «پسر دوم؟ خوبی؟»
دامیان صدایی نداد. دستم رو گذاشتم روی بازوش... داغ بود.
آنیا: «پسر دوم؟! چرا جواب نمیدی؟»
یکدفعه صدای هاناواس از بیرون غار اومد: «خوش بگذره کبوترهای عاشق! تا شب کسی پیداتون نمیکنه...» و بعد صدای ریزش سنگ اومد؛ اونا داشتند ورودی غار رو مسدود میکردند!
که یهو... دامیان با صدای خیلی ضعیفی گفت: «آنیا... دستت... داره خون میاد...» و بیهوش شد
**پارت ۵**
**زاویه دید آنیا:**
تمام شب نتونستم بخوابم. همش به دیشب فکر میکردم... به گرمای دستای پسر دوم و اون قطرههای اشکی که روی شونهام ریخت. چرا گریه کرد؟ اون همیشه مغرور بود، همیشه بهم میگفت «کلهصورتی» و مسخرهام میکرد. ولی دیشب... صدایش میلرزید.
*ذهن آنیا: اگه واقعاً اونجوری که تو فکرش بود نگرانم شده باشه چی؟ نه... آنیا نباید وا بده! اون هنوز همون پسر دومِ لوسه!*
صبح با عجله لباس پوشیدم. امروز همون روزیه که سنسه هندرسون گفته بود؛ سفر علمی و تفریحی! باید با دامیان توی یک گروه باشم. هم خوشحالم، هم میترسم...
**زاویه دید دامیان:**
جلوی آینه ایستاده بودم و یقه لباسم رو صاف میکردم. چشمام یه کم پف داشت. لعنت به من! چرا جلوی اون گریه کردم؟ حالا حتماً فکر میکنه من یه آدم ضعیفم.
*ذهن دامیان: احمق! دامیان دزموند گریه نمیکنه! ولی... وقتی دیدم اون هاناواسِ عوضی داشت بهش نزدیک میشد، یه لحظه حس کردم نفسم بند اومد. اگه بلایی سرش میآورد چی؟*
باید امروز عادی رفتار کنم. آره، جوری که انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده.
**زاویه دید نویسنده:**
اتوبوس مدرسه جلوی در ورودی منتظر بود. دانشآموزها با هیجان سوار میشدند. آنیا و بکی دم در اتوبوس ایستاده بودند. بکی با کنجکاوی به صورت آنیا زل زده بود.
بکی: «آنیا! چرا زیر چشمات گود افتاده؟ نکنه دیشب داشتی به دامیان فکر میکردی؟»
آنیا (با لکنت): «نـ... نه! بکی... فقط... خوابم نمیبرد.»
در همین حال، دامیان با دو تا دوستش (ایول و امیل) از راه رسید. نگاهش برای یه لحظه به نگاه آنیا گره خورد، اما سریع سرش رو برگردوند و با اخمِ ساختگی رد شد.
**در طول مسیر (داخل اتوبوس):**
طبق قانون سنسه هندرسون، همگروهیها باید کنار هم مینشستند. آنیا کنار پنجره نشسته بود و دامیان با اکراه کنارش نشست. جو سنگینی بینشون بود.
هانا از چند ردیف عقبتر، با چشمهای خشمگین به پشت سر آنیا نگاه میکرد.
هانا (زیر لب به هاناواس): «ببین چطوری چسبیده به دامیان من! هاناواس، مگه نگفتی نقشهات عملی میشه؟ پس چرا دیشب دامیان نجاتش داد؟»
هاناواس (با نیشخند): «نگران نباش هانا... اون بوسه فقط شروع بود. دامیان شاید الان قهرمان بازی دربیاره، ولی توی این سفر کوهستانی، جوری برنامهریزی میکنم که آنیا خودش ازش متنفر بشه.»
**زاویه دید آنیا:**
اتوبوس تکون میخورد. دامیان دستش رو گذاشته بود روی دستهی صندلی و خیلی نزدیک به دست من بود. میخواستم ذهنش رو بخونم ببینم هنوز از دستم ناراحته یا نه، ولی میترسیدم دوباره تصاویر عجیبی توی ذهنش باشه.
آروم گفتم: «پسر دوم... ممنون بابت دیشب. چترم رو برات میارم.»
دامیان (بدون اینکه نگام کنه، با صدای بم): «لازم نیست. اون چترِ کهنهات رو برای خودت نگه دار کلهفندقی. در ضمن... اون ۲۳ بار رو انجام دادی؟»
آنیا: «آره! حتی ۲۵ بار شستم!»
دامیان یه لبخند خیلی محو زد که فقط خودش فهمید.
**زاویه دید نویسنده:**
بالاخره به مقصد رسیدند؛ یک جنگل کوهستانی زیبا با درختهای بلند. سنسه هندرسون همه رو جمع کرد.
هندرسون: «بسیار خب! هر گروه یک نقشه داره. باید به بالای قله برسید و گیاهان کمیابی که توی لیست هست رو پیدا کنید. یادتون باشه، کار تیمی نمادِ ظرافت و وقاره (Elegant)!»
گروهها راه افتادند. آنیا و دامیان از مسیر اصلی کمی فاصله گرفتند تا گیاه خاصی رو پیدا کنند. غافل از اینکه هاناواس و هانا با یک طناب و ماسک، از بین درختها داشتند تعقیبشون میکردند.
ناگهان، آنیا پاش سر خورد و نزدیک بود از یک شیب تند سقوط کنه که دامیان کمرش رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
دامیان: «حواست کجاست دختر؟! دستمو بگیر و ول نکن!»
همون لحظه، صدای خندهی ترسناکی از پشت درختها اومد. یک سنگ بزرگ از بالای شیب به سمت اونها رها شد!
دامیان: «آنیاااا مراقب باش!»
دامیان خودش رو پرتاب کرد روی آنیا تا ازش محافظت کنه. هر دو با هم به سمت پایین شیب غلت خوردند و وارد یک غار تاریک شدند که دهانهاش با شاخ و برگ پوشیده شده بود.
**زاویه دید آنیا:**
توی تاریکی بودیم. بدنم درد میکرد. صدای نفسهای تند دامیان رو کنار گوشم میشنیدم. اون منو محکم توی بغلش گرفته بود تا آسیب نبینم.
آنیا: «پسر دوم؟ خوبی؟»
دامیان صدایی نداد. دستم رو گذاشتم روی بازوش... داغ بود.
آنیا: «پسر دوم؟! چرا جواب نمیدی؟»
یکدفعه صدای هاناواس از بیرون غار اومد: «خوش بگذره کبوترهای عاشق! تا شب کسی پیداتون نمیکنه...» و بعد صدای ریزش سنگ اومد؛ اونا داشتند ورودی غار رو مسدود میکردند!
که یهو... دامیان با صدای خیلی ضعیفی گفت: «آنیا... دستت... داره خون میاد...» و بیهوش شد
- ۱۲۱
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط