. پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد

. پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد؛

جوانی صدا زد : " حاج خانم ؛ رسیدِ طلاهاتون .. ! "

پیرزن گفت : " من برای دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم...!!!
دیدگاه ها (۲)

محو زیبایی او پارت ۴۴ویو رزا از درمانگاه خارج شدم ته یونگ کن...

RESPECT OR DIE : پارت شانزدهمچهار دقیقه و پنجاه ثانیه باقی م...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟖جونگ‌کوک دوباره مشکوک ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐چند هفته دیگه هم گذشتوضعیت جیمین خیلی ب...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))Part:8[ویوجونگکوک]فاصله ای که بینمو...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط