🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخوانده
🦢 پارت یازدهم | مهمان ناخوانده
صبح روز بعد، لیانا با عجله از پلهها پایین آمد.
ساعت را نگاه کرد.
— وای نه... دیرم شد!
کیفش را برداشت و خواست از در خارج شود که صدای جنگکوک را شنید.
— صبر کن.
لیانا برگشت.
جنگکوک کنار در ایستاده بود.
— چی؟
— صبحونه نخوردی.
— وقت ندارم.
— پنج دقیقه.
— جنگکوک، بچهها منتظرمن.
جنگکوک بدون حرف، یک بستهی کوچک از روی میز برداشت و سمتش گرفت.
— پس اینو ببر.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— برای منه؟
— نه، برای همسایهست.
لیانا خندید.
— خیلی بامزهای!
بسته را گرفت.
— ممنون.
جنگکوک فقط سرش را تکان داد.
لیانا از خانه بیرون رفت.
اما چند ثانیه بعد، جنگکوک هنوز به در خیره بود.
صدای دوستدخترش از پشت سر آمد:
— برای اون صبحونه آماده کردی؟
جنگکوک برگشت.
— اتفاقی بود.
— اتفاقی؟
— آره.
دختر نزدیکتر شد.
— جنگکوک، من احمق نیستم.
جنگکوک اخم کرد.
— بحث رو شروع نکن.
— تو داری تغییر میکنی.
— شاید چون دیگه حوصلهی بعضی چیزها رو ندارم.
دختر با ناراحتی نگاهش کرد.
— یعنی من؟
جنگکوک جواب نداد.
---
ظهر، وقتی لیانا در مهدکودک مشغول نقاشی با بچهها بود، مدیر وارد کلاس شد.
— لیانا؟
— بله؟
— یه آقا برای دیدنت اومده.
لیانا قلممو را زمین گذاشت.
— کی؟
مدیر فقط گفت:
— میگه از آشناهای خانوادهست.
لیانا با تعجب از کلاس بیرون رفت.
مردی را دید که قبلاً هرگز ندیده بود.
مرد با دیدنش لبخند زد.
— بالاخره دیدمتون.
لیانا اخم کرد.
— ببخشید، شما؟
— اسمم مهم نیست. فقط میخواستم بدونید که بهتره از بعضی آدمها فاصله بگیرید.
— منظورتون چیه؟
مرد جلو نیامد؛ فقط آرام گفت:
— مخصوصاً از جئون جنگکوک.
لبخند از صورت لیانا محو شد.
— شما جنگکوک رو از کجا میشناسید؟
مرد جواب نداد.
فقط کارت کوچکی روی میز گذاشت.
— وقتی آماده شدید، با این شماره تماس بگیرید.
و رفت.
لیانا کارت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«جنگکوک آن کسی نیست که فکر میکنی.»
لیانا چند ثانیه به کارت خیره ماند.
اما چیزی که نمیدانست این بود که مرد ناشناس، قبل از خروج از ساختمان، یک تماس گرفت.
— پیداش کردم.
صدای آن طرف خط پرسید:
— دختره؟
مرد لبخند زد.
— آره.
— پس حالا میدونیم نقطهضعف جنگکوک کجاست.
و تماس قطع شد.
🦢
پآیآن پآرت یازدهم...📝⃢💍
صبح روز بعد، لیانا با عجله از پلهها پایین آمد.
ساعت را نگاه کرد.
— وای نه... دیرم شد!
کیفش را برداشت و خواست از در خارج شود که صدای جنگکوک را شنید.
— صبر کن.
لیانا برگشت.
جنگکوک کنار در ایستاده بود.
— چی؟
— صبحونه نخوردی.
— وقت ندارم.
— پنج دقیقه.
— جنگکوک، بچهها منتظرمن.
جنگکوک بدون حرف، یک بستهی کوچک از روی میز برداشت و سمتش گرفت.
— پس اینو ببر.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— برای منه؟
— نه، برای همسایهست.
لیانا خندید.
— خیلی بامزهای!
بسته را گرفت.
— ممنون.
جنگکوک فقط سرش را تکان داد.
لیانا از خانه بیرون رفت.
اما چند ثانیه بعد، جنگکوک هنوز به در خیره بود.
صدای دوستدخترش از پشت سر آمد:
— برای اون صبحونه آماده کردی؟
جنگکوک برگشت.
— اتفاقی بود.
— اتفاقی؟
— آره.
دختر نزدیکتر شد.
— جنگکوک، من احمق نیستم.
جنگکوک اخم کرد.
— بحث رو شروع نکن.
— تو داری تغییر میکنی.
— شاید چون دیگه حوصلهی بعضی چیزها رو ندارم.
دختر با ناراحتی نگاهش کرد.
— یعنی من؟
جنگکوک جواب نداد.
---
ظهر، وقتی لیانا در مهدکودک مشغول نقاشی با بچهها بود، مدیر وارد کلاس شد.
— لیانا؟
— بله؟
— یه آقا برای دیدنت اومده.
لیانا قلممو را زمین گذاشت.
— کی؟
مدیر فقط گفت:
— میگه از آشناهای خانوادهست.
لیانا با تعجب از کلاس بیرون رفت.
مردی را دید که قبلاً هرگز ندیده بود.
مرد با دیدنش لبخند زد.
— بالاخره دیدمتون.
لیانا اخم کرد.
— ببخشید، شما؟
— اسمم مهم نیست. فقط میخواستم بدونید که بهتره از بعضی آدمها فاصله بگیرید.
— منظورتون چیه؟
مرد جلو نیامد؛ فقط آرام گفت:
— مخصوصاً از جئون جنگکوک.
لبخند از صورت لیانا محو شد.
— شما جنگکوک رو از کجا میشناسید؟
مرد جواب نداد.
فقط کارت کوچکی روی میز گذاشت.
— وقتی آماده شدید، با این شماره تماس بگیرید.
و رفت.
لیانا کارت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«جنگکوک آن کسی نیست که فکر میکنی.»
لیانا چند ثانیه به کارت خیره ماند.
اما چیزی که نمیدانست این بود که مرد ناشناس، قبل از خروج از ساختمان، یک تماس گرفت.
— پیداش کردم.
صدای آن طرف خط پرسید:
— دختره؟
مرد لبخند زد.
— آره.
— پس حالا میدونیم نقطهضعف جنگکوک کجاست.
و تماس قطع شد.
🦢
پآیآن پآرت یازدهم...📝⃢💍
- ۵.۰k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط