پارت
پارت ۶
زندگی جدید
سریع از اونجا دور میشم و وارد یک سوپر مارکت میشم. چند تا از وسایلی غذایی که نیاز داریم توی خونه مثل تخم مرغ برمیدارم.
وقتی پای صندوق داشتم خرید هام را حساب میکردم.که صدای اخبار از تلویزیون مغازه پخش میشه:(طبق اخبار بدست آمده یک شیطان در مرکز شهر هست.از شهروندان تقاضا ی تخلیه را داریم...)
سه تا خیابون با این مغازه فاصله داره.
باید سریع باشم.
سریع خریدهایی که کردم را حساب میکنم و از مغازه خارج میشم.
با تمام توانم شروع میکنم به دویدن.وارد یک کوچه ی تاریک میشم،همزمان که میدوم از داخل کیفم کاپشن مشکلم و دهن بندم را بیرون میارم.خرید هام را داخل دستان جابه جا میکنم تا کاپشن را بپوشم و صورتم را پنهان کنم.
هم میانبر زدم و هم لباسام برای لو نرفتن را پوشیدم.
یک تیر و دونشون.
به منطقه ای میرسم که پلیس بستتش.یک افسر بدون اینکه نگام کنه جلوم را میگیره میگه:《ببخشید خانم ولی این منطقه بسته هست.یک شیطان اونجا هست باید برید خطناک هست.》
میگم:《اگر من نرم تمام کسایی که اونجا هستن میمیرند. 》
بهم نگاه میکنم. یک لحظه تعجب و ترس میکنه و میگه:《ببخشید. بفرمایید میتونید عبور کنید.》
بلخره فهمید که کار درست چیه.
خرید هام را بهش میدم و کاتانام را از داخل کیفم مخصوصش بیرون میارم. از غلافش بیرون میارم و وارد اون منطقه میشم.
کلی خون روی آسفالت و پلیس و شیطان کش هایی روی زمین مصدوم شدن .
شیطانی که اونجا هست روی چشم چپش نوشته سه(نکته: ما دو تا دوازده کیزوکی داریم اون هایی که داخل انیمه هستن چون مورد اعتماد موزان هستن اونها داخل دفترش کار میکنن و برای اینکه خیلی کسی مشکوک نباشه یک دوازده کیزوکی دیگه هم هست که نمیدونم چی اسمشون را بزارم اگر ایده ای دارید بهم بگید.تازه قدرت هاشون برابر هست یعنی آکاری میخواد با شیطانی مبارزه کنه که قدرتش در حد آکازا هست.) شمشیرم را محکم میگیرم.
شیطان میگه:《یک بچه ی دیگه فرستادید.هه .واقعا باورم نمیشه شیطان کش ها این قدر ضعیف باشن که یک بچه ی دیگه را برای مبارزه بفرستن.》
نفس عمیقی میکشم و از تنفس خورشید استفاده میکنم و سریع تر از اینکه شیطان بتونه واکنش نشون بده دوتا دستش را قطع میکنم و میگم:《دفعه بعد هدفم سرت هست.》
شیطانه اولش توی شک و ترس میشه ولی بعد میگه :《چه بچه ای وایسا تا بهت...》
قبل از اینکه بتونه حرفش را تموم کنه ،با استفاده از تنفس خورشید به سمتش میدوم و سرش را قطع میکنم.
خیلی داشت حرف میزد.حوصلم سر رفته بود.
کاتانام را غلاف میکنم. در حالی که داشتم کاتانای غلاف شدم را داخل کیف مخصوصش میزاشتم ،رئیس پلیس به سمتم میاد
-مثل همیشه به موقع اومدی خنجر سیاه.
خنجر سیاه.این اسمیه رسانه ها و اینترنت ازم ساختن.هشت ساله.از زمانی که وارد مقطع دبستان آکادمی کیمیتسو شدم،اوبایشیکی داشت تلاش میکرده من و راضی کنه که انجامش بدم.او هم حافظه زندگی قبلیش را یادش بود و به خاطر اینکه بقیه داشتن تازه تنفس ها را یاد میگرفتن من خیلی راحت مبارزه میکردم.بعد از اون همش پیگیرم میشد و آخرش هم فهمید و پیشنهاد این کار را بکنم .اولش موافق نبودم ولی یک شب وقتی پدرم رفته بود ماموریت،دیدم کل نزدیکه خونمون کلی شیطان بودن و مامانم به زور داشت تلاش میکرد مخفیش کنه و ما رو خوابوند .وقتی دیدم نزوکو خیلی ترسیده و رفته پیش مامان خوابیده،کاپشن مشکلم را برداشتم ،صورتم را پوشوندن و شمشیر روی طاقچه ی خونمون بود را بر میدارم و میرم تا جلوی شیاطین را بگیرم.کارم دو ساعت بعد تموم شد و کلی آدم ازم فیلم گرفتن.فرداش توی مدرسه پیش اوبایشیکی رفتم و پیشنهادش رو قبول کردم.البته خیلی هم برام بد نشد.چون اوبایشیکی بهم پول میداد.اول از این کارش تعجب کردم ولی خب بعد اون پول ها را ذخیره کردم.الان من نه میلیون و دویست هزار ین پول دارم.
-خنجر سیاه بابت امروز که من و زیر دستام و اون روز که دخترم را نجات داده ممنونم.
اون دختر کوچولو شانس آورد که به موقع رسیدم.
زیپ کیف کاتانام را میبندم و میگم:《انجام وظیفه بود.》
در حالی که آماده شدم که برم صدای دست زدن یک نفر اومد. دمای هوا به شدت سرد شد حتی برای منی که کاپشن پوشیدم.
-آفرین خنجر سیاه. نمایش عالی بود.
تا مدت ها قرار نیست پارت بدم .خدانگهدار
زندگی جدید
سریع از اونجا دور میشم و وارد یک سوپر مارکت میشم. چند تا از وسایلی غذایی که نیاز داریم توی خونه مثل تخم مرغ برمیدارم.
وقتی پای صندوق داشتم خرید هام را حساب میکردم.که صدای اخبار از تلویزیون مغازه پخش میشه:(طبق اخبار بدست آمده یک شیطان در مرکز شهر هست.از شهروندان تقاضا ی تخلیه را داریم...)
سه تا خیابون با این مغازه فاصله داره.
باید سریع باشم.
سریع خریدهایی که کردم را حساب میکنم و از مغازه خارج میشم.
با تمام توانم شروع میکنم به دویدن.وارد یک کوچه ی تاریک میشم،همزمان که میدوم از داخل کیفم کاپشن مشکلم و دهن بندم را بیرون میارم.خرید هام را داخل دستان جابه جا میکنم تا کاپشن را بپوشم و صورتم را پنهان کنم.
هم میانبر زدم و هم لباسام برای لو نرفتن را پوشیدم.
یک تیر و دونشون.
به منطقه ای میرسم که پلیس بستتش.یک افسر بدون اینکه نگام کنه جلوم را میگیره میگه:《ببخشید خانم ولی این منطقه بسته هست.یک شیطان اونجا هست باید برید خطناک هست.》
میگم:《اگر من نرم تمام کسایی که اونجا هستن میمیرند. 》
بهم نگاه میکنم. یک لحظه تعجب و ترس میکنه و میگه:《ببخشید. بفرمایید میتونید عبور کنید.》
بلخره فهمید که کار درست چیه.
خرید هام را بهش میدم و کاتانام را از داخل کیفم مخصوصش بیرون میارم. از غلافش بیرون میارم و وارد اون منطقه میشم.
کلی خون روی آسفالت و پلیس و شیطان کش هایی روی زمین مصدوم شدن .
شیطانی که اونجا هست روی چشم چپش نوشته سه(نکته: ما دو تا دوازده کیزوکی داریم اون هایی که داخل انیمه هستن چون مورد اعتماد موزان هستن اونها داخل دفترش کار میکنن و برای اینکه خیلی کسی مشکوک نباشه یک دوازده کیزوکی دیگه هم هست که نمیدونم چی اسمشون را بزارم اگر ایده ای دارید بهم بگید.تازه قدرت هاشون برابر هست یعنی آکاری میخواد با شیطانی مبارزه کنه که قدرتش در حد آکازا هست.) شمشیرم را محکم میگیرم.
شیطان میگه:《یک بچه ی دیگه فرستادید.هه .واقعا باورم نمیشه شیطان کش ها این قدر ضعیف باشن که یک بچه ی دیگه را برای مبارزه بفرستن.》
نفس عمیقی میکشم و از تنفس خورشید استفاده میکنم و سریع تر از اینکه شیطان بتونه واکنش نشون بده دوتا دستش را قطع میکنم و میگم:《دفعه بعد هدفم سرت هست.》
شیطانه اولش توی شک و ترس میشه ولی بعد میگه :《چه بچه ای وایسا تا بهت...》
قبل از اینکه بتونه حرفش را تموم کنه ،با استفاده از تنفس خورشید به سمتش میدوم و سرش را قطع میکنم.
خیلی داشت حرف میزد.حوصلم سر رفته بود.
کاتانام را غلاف میکنم. در حالی که داشتم کاتانای غلاف شدم را داخل کیف مخصوصش میزاشتم ،رئیس پلیس به سمتم میاد
-مثل همیشه به موقع اومدی خنجر سیاه.
خنجر سیاه.این اسمیه رسانه ها و اینترنت ازم ساختن.هشت ساله.از زمانی که وارد مقطع دبستان آکادمی کیمیتسو شدم،اوبایشیکی داشت تلاش میکرده من و راضی کنه که انجامش بدم.او هم حافظه زندگی قبلیش را یادش بود و به خاطر اینکه بقیه داشتن تازه تنفس ها را یاد میگرفتن من خیلی راحت مبارزه میکردم.بعد از اون همش پیگیرم میشد و آخرش هم فهمید و پیشنهاد این کار را بکنم .اولش موافق نبودم ولی یک شب وقتی پدرم رفته بود ماموریت،دیدم کل نزدیکه خونمون کلی شیطان بودن و مامانم به زور داشت تلاش میکرد مخفیش کنه و ما رو خوابوند .وقتی دیدم نزوکو خیلی ترسیده و رفته پیش مامان خوابیده،کاپشن مشکلم را برداشتم ،صورتم را پوشوندن و شمشیر روی طاقچه ی خونمون بود را بر میدارم و میرم تا جلوی شیاطین را بگیرم.کارم دو ساعت بعد تموم شد و کلی آدم ازم فیلم گرفتن.فرداش توی مدرسه پیش اوبایشیکی رفتم و پیشنهادش رو قبول کردم.البته خیلی هم برام بد نشد.چون اوبایشیکی بهم پول میداد.اول از این کارش تعجب کردم ولی خب بعد اون پول ها را ذخیره کردم.الان من نه میلیون و دویست هزار ین پول دارم.
-خنجر سیاه بابت امروز که من و زیر دستام و اون روز که دخترم را نجات داده ممنونم.
اون دختر کوچولو شانس آورد که به موقع رسیدم.
زیپ کیف کاتانام را میبندم و میگم:《انجام وظیفه بود.》
در حالی که آماده شدم که برم صدای دست زدن یک نفر اومد. دمای هوا به شدت سرد شد حتی برای منی که کاپشن پوشیدم.
-آفرین خنجر سیاه. نمایش عالی بود.
تا مدت ها قرار نیست پارت بدم .خدانگهدار
- ۴۷۸
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط